تا خسته دلم به عشقت اندر پیوست
مهستی گنجوی – رباعی شماره 31 تا خسته دلم به عشقت اندر پیوست دانی که همه فضول بنهاد ز دست چندان که تو خواهی ز تو نومیدی هست خود را به رسن بر تو همی نتوان بست
مهستی گنجوی – رباعی شماره 31 تا خسته دلم به عشقت اندر پیوست دانی که همه فضول بنهاد ز دست چندان که تو خواهی ز تو نومیدی هست خود را به رسن بر تو همی نتوان بست
مهستی گنجوی – رباعی شماره 30 تا با زنخ تو آشنا شد ریشت بر روی تو انگشت نما شد ریشت ریش آوردی و کنده ای میدانم ور زانکه نکنده ای کجا شد ریشت؟
مهستی گنجوی – رباعی شماره 29 پیش در آن دکان قصاب گویست هر لحظه به تازگی در او خون نویست خون چو منی کجا برش دارد قدر جایی که هزار خون ناحق به جویست
مهستی گنجوی – رباعی شماره 28 بر عارض یار من سپهر از انگشت منشور زوال حُسن او خواست نوشت پیش اندیشی نمود آن حورسرشت زآن پیش که دوزخی شود، شد به بهشت
مهستی گنجوی – رباعی شماره 27 بازار دلم با سر سودات خوش است شطرنج غمم با رخ زیبات خوش است دائم داری مرا تو در خانه ی مات ای جان و جهان مگر که با مات خوش است
مهستی گنجوی – رباعی شماره 26 (1) باد آمد و گل بر سر میخواران ریخت یار آمد و می در قدح یاران ریخت آن عنبر تر رونق عطاران بُرد وآن نرگس مست خون هشیاران ریخت واژگان دشوار:1– این شعر در دیوان ظهیر فاریابی و کلیات شمس نیز دیده می شود !
مهستی گنجوی – رباعی شماره 25 (1) با من لب تو چو زلف تو بسته چراست؟ چشم خوش تو خصم من خسته چراست؟ ابروی کمان مثالت اندر حق من گر نیست جفای چرخ پیوسته چراست؟ واژگان دشوار:1– این شعر به “تاج الدین عمر بن مسعود” نیز منسوب است !
مهستی گنجوی – رباعی شماره 24 با ماهرخی که زلف او چون شست است سرو سهی از رشک قد او پست است گفتم که یکی بوسه بده گفت به چشم گفتم نه به لب حواله کن کو مست است
مهستی گنجوی – رباعی شماره 23 با روی خوشت گل و سمن چیزی هست با قامت تو سرو چمن چیزی هست بلبل به زبان حال با گل میگفت کآوازه ی گل در انجمن چیزی هست
مهستی گنجوی – رباعی شماره 22 با خصم منت همیشه دمسازیهاست با ما سخنت ز روی طنازیهاست از عز خود و ذلت من بیش مناز کاندر پس پرده ی فلک بازیهاست
مهستی گنجوی – رباعی شماره 21 این یار کله دوز که تاج سر ماست وان ماه که طرف کلهش درخور ماست آموخت کله دوزی دولت ز فلک یعنی سر هر که هست در چنبر ماست
مهستی گنجوی – رباعی شماره 20 این خوش پسران که اصلشان از چگل است سبحان الله سرشتشان از چه گل است شیرین سخن و شکر لب و سیم برند یا رب که چنین آب حیات از چگل است