دارم گه و بیگه ز که و مه کم و بیش
مهستی گنجوی – رباعی شماره 163 دارم گه و بیگه ز که و مه کم و بیش نفع و ضرر و خیر ز بیگانه و خویش این طرفه که آن دوست چو دشمن مه و سال گوید بد و نیکم شب و روز از پس و پیش
مهستی گنجوی – رباعی شماره 163 دارم گه و بیگه ز که و مه کم و بیش نفع و ضرر و خیر ز بیگانه و خویش این طرفه که آن دوست چو دشمن مه و سال گوید بد و نیکم شب و روز از پس و پیش
مهستی گنجوی – رباعی شماره 162 …………………………………….. ……………………………………..(1) جز زُهره که را زَهره که بوسد دستش جز یاره که را یاره که گیرد دستش واژگان دشوار : 1-این بیت در نسخه های موجود، نوشته نشده است !
مهستی گنجوی – رباعی شماره 161 ترکم چو کمان کشید کردم نگهش دیدم مه و عقربی به زیر کلهش مه بود رخش عقرب زلف سیهش وز عقرب در قوس همی رفت مهش
مهستی گنجوی – رباعی شماره 160 بنگر تو بدان بنفشه زار دلکش چون کبریت است گرفته اندر آتش پشتی دارد چو پشت مهجوران گوژ بویی دارد چو بوی معشوقان خوش
مهستی گنجوی – رباعی شماره 159 با تب گفتم رنجه مکن بسیارش از بهر خدای بگذر و بگذارش تب گفت که بر تنش ز من بیش ملرز آخر نه ز تو گرمترم در کارش
مهستی گنجوی – رباعی شماره 158 ای عقرب زلفت زده بر جانم نیش تیر قد تو مرا برآورده ز کیش شد خط توقیع سلاطین زآن روی سرخ است و توکلت علی الله معنیش
مهستی گنجوی – رباعی شماره 157 آن دیده که دیدن تو بودی کارش از گریه تباه میشود مگذارش وان دل که به تو بود همه بازارش در حلقه ی زلف توست نیکو دارش
مهستی گنجوی – رباعی شماره 156 آن حُسن و دلال بین و آن مکر و فنش وان دست به عشاق جهان برزدنش وان ناز و تکبرش که من بی ریشم یارب تو به تیغ ریش گردن بزنش
مهستی گنجوی – رباعی شماره 155 آن تازه گلم من که نباشد خارش یا بلبل خوشگو که بود غمخوارش بازی که سر دست شهان جاش بود در دام تو افتاد نکو میدارش
مهستی گنجوی – رباعی شماره 154 (1) دلدار کله دوز من از روی هوس می دوخت کلاهی ز نسیج و اطلس بر هر تَرَکی هزار زه می گفتم با آنکه چهار تَرَک را یک زه بس واژگان دشوار : 1– این رباعی در “مونس الاحرار” به نام “علی بن حسن مروزی” ثبت شده است!
مهستی گنجوی – رباعی شماره 153 با لاله رخان باغ سرو از سر ناز میکرد ز شرح قد خود قصه دراز از باد صبا چو وصف قدت بشنید زآوازه ی قامت تو آمد به نماز
مهستی گنجوی – رباعی شماره 152 از بس که کند زلف تو با روی تو ناز بیم است که از رشک کنم کفر آغاز من بنده ی بادی شوم ای شمع طراز کو زلف تو را ز روی بردارد باز