آب ارچه نمی رود به جویم با تو
مهستی گنجوی – رباعی شماره 232 (1) آب ارچه نمی رود به جویم با تو جز در ره مردمی نپویم با تو گفتی که چه کرده ام نگویی با من آن چیست نکرده ای چه گویم با تو واژگان دشوار:1-این شعر در دیوان سنایی نیز آمده است.
مهستی گنجوی – رباعی شماره 232 (1) آب ارچه نمی رود به جویم با تو جز در ره مردمی نپویم با تو گفتی که چه کرده ام نگویی با من آن چیست نکرده ای چه گویم با تو واژگان دشوار:1-این شعر در دیوان سنایی نیز آمده است.
مهستی گنجوی – رباعی شماره 231 من رفتم و دل مقیم خواهد بودن غمهای تو را ندیم خواهد بودن تن گر چه مسافر است، در عشق تو دل بر قاعده ی قدیم خواهد بودن
مهستی گنجوی – رباعی شماره 230 من دل ز تو برنگیرم آسان آسان ور خود ز غمت بمیرم آسان آسان نه یار دگر کنم به بازی بازی نه مهر دگر پذیرم آسان آسان
مهستی گنجوی – رباعی شماره 229 ما را سر زلف دلبران نیست کنون آن رفت و گذشت و دل بر آن نیست کنون آن حسن و طراوت که دل و دلبر داشت دل نیست بر آن، دل بر آن نیست کنون
مهستی گنجوی – رباعی شماره 228 گر خون تو ای بوده پسندیده ی من شد ریخته از اختر شوریده ی من خون من مستمند شیدا به قصاص تا دیدن تو بریخت از دیده ی من
مهستی گنجوی – رباعی شماره 227 کو آن همه زنهار و عهدت با من در بستن عهد آن همه جهدت با من ناکرده جنایتی بگو از چه سبب شد زهر سخنهای چو شهدت با من
مهستی گنجوی – رباعی شماره 226 قلاش و قلندری و عاشق بودن در مجمع رندان موافق بودن انگشت نما جمله خلایق بودن به زانکه به جرگه ی منافق بودن
مهستی گنجوی – رباعی شماره 225 زلفین تو سی زنگی و هر سی مستان سی مستانند خفته در سیمستان عاج است بناگوش تو یا سیم است آن زین سیمستان بوسه کم از سی مَسِتان
مهستی گنجوی – رباعی شماره 224 رفتی به سرا دوش به می نوشیدن بودت هوس یار دگر ورزیدن روی تو بکنده اند معلومم شد من روی تو کنده چون توانم دیدن
مهستی گنجوی – رباعی شماره 223 رخسار تو مشک است سر زلف تو خون ای جان و جهان ولیک کی دانی چون رخ مشک، ولی ناشده در نافه هنوز خون زلف، ولی آمده از نافه برون
مهستی گنجوی – رباعی شماره 222 دی خوش پسری بدیدم اندر زوزن گر لاف زنی ز خوبرویان زو زن او بر دل من رحم نکرد یک سوزن(1) خود دود دل منش ستاند زو زن واژگان دشوار : 1-این مصراع در برخی منابع بدین صورت نیز آمده است : او بر دل من رحم نکرد و … ادامه
مهستی گنجوی – رباعی شماره 221 دی خوش پسری بدیدم از سرّاجان شایسته و بایسته تر از سراجان از دست غمش همیشه در ضرّا انس در عشق رُخش همیشه در سرّا جان