دوش از غم هجرت ای بت عهدشکن
مهستی گنجوی – رباعی شماره 220 (1) دوش از غم هجرت ای بت عهدشکن چون دوست همی گریست بر من دشمن از بس که من از عشق تو مینالیدم تا روز همی سوخت دل شمع به من واژگان دشوار:1– این شعر در نزهة المجالس به ” سیداشرف ” منسوب است .
مهستی گنجوی – رباعی شماره 220 (1) دوش از غم هجرت ای بت عهدشکن چون دوست همی گریست بر من دشمن از بس که من از عشق تو مینالیدم تا روز همی سوخت دل شمع به من واژگان دشوار:1– این شعر در نزهة المجالس به ” سیداشرف ” منسوب است .
مهستی گنجوی – رباعی شماره 219 در گنجه دو درزن گر استاد جوان رفتند تظلم به بر شاه جهان فرمود ملک به درزنان اران گه در زن این برید، گه در زن آن
مهستی گنجوی – رباعی شماره 218 (1) در درج عقیق دُر منظومش بین بر سطح قمر نقطه ی موهومش بین از قامت چون سدره ی او طوبی لک چون درگذرد مقام معلومش بین واژگان دشوار : 1-این رباعی در بیاض تاج الدین احمد وزیر به مهستی نسبت داده شده است.
مهستی گنجوی – رباعی شماره 217 (1) در دام غم تو خسته ای نیست چو من وز جور تو دلشکسته ای نیست چو من برخاستگان عشق تو بسیارند لیکن به وفا نشسته ای نیست چو من واژگان دشوار: 1-این شعر در دیوان انوری نیز آمده است !
مهستی گنجوی – رباعی شماره 216 چشم و دهن آن صنم لاله رخان از پسته و بادام گرفتست نشان از بس تنگی که دارد آن چشم و دهان نه خنده در این گنجد و نه گریه در آن
مهستی گنجوی – رباعی شماره 215 (1) بر یاد تو بی تو این جهان گذران بگذاشتم و تو هستی از بیخبران دست از تو بشستم و نشستم به کران چون بی تو گذشت، بگذرد بی دگران واژگان دشوار: 1-این شعر در دیوان رشید وطواط نیز آمده است !
مهستی گنجوی – رباعی شماره 214 بر هر دو طرف مزن تو بر یک سو زن وان زلف شکسته را ز رخ یک سو زن گر آتش عشق تو وزد یک سوزن یک سو همه مرد سوزد و یک سو زن
مهستی گنجوی – رباعی شماره 213 (1) با درد تو نیست روی درمان دیدن دشوار بود وصل تو آسان دیدن من دوش به خواب دیده ام زلف تو را گویی چه بود خواب پریشان دیدن واژگان دشوار: 1-این شعر در نزهة المجالس به نام دختر سالار آمده است.
مهستی گنجوی – رباعی شماره 212 ای یاد تو تسبیح زبان و لب من اندیشه ی تو مونس روز و شب من ای دوست مکن ستم که کاری بکند دودِ دل و آهِ سحر و یا ربِ من
مهستی گنجوی – رباعی شماره 211 ای زلف تو حلقه حلقه و چین بر چین طغرای خط تو برزده چین بر چین حور از بر تو گریخت پرچین برچین زیور همه بر تو ریخت پرچین برچین
مهستی گنجوی – رباعی شماره 210 ای بی خبر از غایت دلداری من فارغ ز دل ستمکش و زاری من خه خه ز شب کوته و شب خفتن تو وه وه ز شب دراز و بیداری من
مهستی گنجوی – رباعی شماره 209 (1) افتاد ز محنت من آوازه برون ای خانه ی مهر تو ز دروازه برون ز اندازه برون است ز جور تو غمم فریاد ازین غمّ ز اندازه برون واژگان دشوار:1-این شعر به محی الدین بن محمد نیشابوری نیز منسوب است !