بایگانی‌های غزل ملاهادی - صفحه 15 از 16 - ادبستان شعر پارسی

سینه بشوی از علوم زاده ی سینا

حاج ملاهادی سبزواری – غزل شماره 21 سینه بشوی از علوم زاده ی سینا نور و سنایی طلب ز وادی سینا یار عیان است بی نقاب در اعیان لیک دراعین کجا است دیده ی بینا ساغر مینا ز دست پیر مغان گیر چند خوری غم به زیر گنبد مینا طعنه به ویس و قرن زنی … ادامه

الهی بر دلم ابواب تسلیم و رضا بگشا

حاج ملاهادی سبزواری – غزل شماره 20 الهی بر دلم ابواب تسلیم و رضا بگشا به روی ما، دری از رحمت بی منتها بگشا رهی ما را به سوی کعبه ی صدق و صفا بنما دری ما را به صوب گلشن فقر و فنا بگشا به بسط وجه و اطلاق جبین اهل تسلیمت گره واکن … ادامه

گر پریشان حالم او داند لسان حال را

حاج ملاهادی سبزواری – غزل شماره 19 گر پریشان حالم او داند لسان حال را ور چو سوسن لالم او داند زبان لال را گر چه بامت بس بلند و بی پر و بالیم ما همتی کان شمع رویت سوخت پر و بال را ای امیر کاروان کاندیشه ی ما نبودت یک نظر هم میرسد … ادامه

وجودش بس ز حق دارد مزایا

حاج ملاهادی سبزواری – غزل شماره 18 وجودش بس ز حق دارد مزایا غدا فی مریة منه البرایا دل از من برده شوخ مه لقایی تناهی حسنه اقصی القضایا بتی سنگین دلی سیمین عذاری صبیح الوجه مرضی السجایا ملاحتهای شیرینان پر شور عکوس من محیاه مرایا به فردوسم مخوان از خلد رویش فمن خلی النقود … ادامه

الا یا نفس قد زمو المطایا

حاج ملاهادی سبزواری – غزل شماره 17 الا یا نفس قد زمو المطایا خدایا ده شکیبایی خدایا چو روز وصل را آمد شب هجر الی روحی دنت ایدی المنایا به دل بارغم آمد کوه بر کوه کما یعلوا هوادجها الثنایا ز چشمم دجله‌های خون فشاندند وناراً اضرموها فی حشایا اگر مانده است در تن نیم … ادامه

شهنشهی طلبی باش چاکر فقرا

حاج ملاهادی سبزواری – غزل شماره 16 شهنشهی طلبی باش چاکر فقرا گدای خاک نشینی شو از در فقرا گر آرزوست تو را فیض جام جم بردن بکش به میکده دردی ز ساغر فقرا به نجم ثابت و سیّار گنبد دوّار رسد فروغ ز فرخنده اختر فقرا ببر به منظر کامل عیارشان مس قلب که … ادامه

کمان شد قامتم از بس کشیدم بار محنت‌ها

حاج ملاهادی سبزواری – غزل شماره 15 کمان شد قامتم از بس کشیدم بار محنت‌ها دلم صد چاک شد از بس که خوردم تیر آفت‌ها سپند از انجم و مجمر ز مه هر شب از آن سوزد که سارد از رخ خوب تو ایزد دفع آفت‌ها دهید ای ناصحان پندم ز هول حشر تا چندم … ادامه

بشکست به سنگ کین پر ما

حاج ملاهادی سبزواری – غزل شماره 14 بشکست به سنگ کین پر ما نامد پی رحم بر سر ما بر تارک اختران نهم گام آید چو خجسته اختر ما زان ابروی چون هلال گردید چون قوس خمیده پیکر ما طرفی ز کتاب چون نبستم شد رهن شراب دفتر ما چون طره ی عطرسای باشد عودی … ادامه

گر مه من برافکند از رخ خود نقاب را

حاج ملاهادی سبزواری – غزل شماره 13 گر مه من برافکند از رخ خود نقاب را گوشه‌نشین کند ز غم، خسرو آفتاب را خال سیه مگو بر آن، لعل گران‌بها بود جوهری ازل زده، نقطه ی انتخاب را تاب و توان ربوده‌ای، از دل ناتوان من تا به رخت فکنده‌ای، سنبل پر ز تاب را … ادامه

ایزد بسرشت چون گِل ما

حاج ملاهادی سبزواری – غزل شماره 12 ایزد بسرشت چون گِل ما مهر تو نهفت در دل ما باز آی که رونقی ندارد بی شمع رخ تو محفل ما چون هست ندیم در بر آن گل گل را ببر از مقابل ما از دیده ز بس که خون فشاندیم در خون دل است منزل ما … ادامه

آمده از خود به تنگ کو سردار فنا

حاج ملاهادی سبزواری – غزل شماره 11 آمده از خود به تنگ کو سردار فنا نوبت منصور رفت گشته کنون دور ما تا نکنی ترک سر، پای در این ره منه خود ره عشق است این هر قدمی صد بلا موجه ی طوفان عشق کشتی ما بشکند دست ضعیفان بگیر بهر خدا تا خدا خضر … ادامه

تا جان به تن آید بیا احوال پرس این خسته را

حاج ملاهادی سبزواری – غزل شماره 10 تا جان به تن آید بیا احوال پرس این خسته را تا دل گشاید برگشا آن پسته ی لب بسته را آن سبزه ی نورسته را تا دیدمی رستم ز دین پیوسته خواهم سجده کرد آن ابروی پیوسته را گر سوی مرغانم رها سازد ز دام از مهر … ادامه