بایگانی‌های غزل ملاهادی - صفحه 10 از 16 - ادبستان شعر پارسی

به این لطافت و رو تازه ارغوان نشود

حاج ملاهادی سبزواری – غزل شماره 81 به این لطافت و رو تازه ارغوان نشود به اعتدال قدت سرو در جنان نشود فروتنی به همه تن شده ست پیشه ی من که سجده ات چو کنم غیر بدگمان نشود فشانم اشک چو باران ز دیده ای یاران خبر کنید که تا کاروان روان نشود به … ادامه

حسن رخی کان تراست ماه ندارد

حاج ملاهادی سبزواری – غزل شماره 80 حسن رخی کان تراست ماه ندارد گو به رخش طره ی سیاه ندارد این چه گیاه خط است وین چه گل روی خلد چو این گل چو آن گیاه ندارد دُر که نهان کرده ای به حقه ی یاقوت جوهریی را نبوده شاه ندارد دل که به یغما … ادامه

که اند این کاروان یارب، چه کس می‌رفت و می‌آمد؟

حاج ملاهادی سبزواری – غزل شماره 79 که اند این کاروان یارب، چه کس می‌رفت و می‌آمد؟ که از روز ازل بانگ جرس می‌رفت و می‌آمد زهی زان نور بی‌پایان خهی زان عشق بی‌انجام شهاب بیکران بی‌حد، قبس می‌رفت و می‌آمد شد از شرب نهان ما تو گویی محتسب آگه که بر دور سرای ما … ادامه

زمین خورد از می اش دُردی چو چشمش پرخماری شد

حاج ملاهادی سبزواری – غزل شماره 78 زمین خورد از می اش دُردی چو چشمش پرخماری شد به چرخ افتاد ازآن شوری چو زلفش بیقراری شد ز عشقش دلفروزان مهر و مه چون مجمر سوزان هلال ازدرد شوق ابرویش زرد و نزاری شد به بستان صباحت سرگران او را خرامی بود ز شوق قد او … ادامه

تشنه ی نوش لبت چشمه ی حیوان چه کند

حاج ملاهادی سبزواری – غزل شماره 77 تشنه ی نوش لبت چشمه ی حیوان چه کند خفته ی خاک درت روضه ی رضوان چه کند آن که از خاک نشینان درِ اهل دل است تخم جم کی نگرد ملک سلیمان چه کند هر که گردید به دور حرم اهل صفا ننگرد صف صفا قطع بیابان … ادامه

بوی زلف بی قراری بر قرارم میرسد

حاج ملاهادی سبزواری – غزل شماره 76 بوی زلف بی قراری بر قرارم میرسد نافه ی آهوی چین مشک تتارم میرسد باد عنبر بوست گویی آید از شهر ختن نی خطا گفتم ز چین زلف یارم میرسد گرد راهش مردمان روبند با مژگان چشم کان زمان از گرد ره آن شهسوارم میرسد تا رساند مژده … ادامه

دیده را آینه ی روی شهی باید کرد

حاج ملاهادی سبزواری – غزل شماره 75 دیده را آینه ی روی شهی باید کرد سینه را جلوه گه مهر و مهی باید کرد دل خود تنگ ز غنچه دهنی باید ساخت روز خود تیره ز زلف سیهی باید کرد خاطر خویش پریشان ز پریشان مویی دل شکسته ز شکست کلهی باید کرد مصر دل … ادامه

مستانه بیرون تاخته تا عقل و دین یغما کند

حاج ملاهادی سبزواری – غزل شماره 74 مستانه بیرون تاخته تا عقل و دین یغما کند با چشم جادو ساخته تا عالمی شیدا کند بربسته مژگان تو صف تا عالمی سازد تلف دل میبرد از هر طرف چشم تو و حاشا کند غارت کند از یک نگه دین و دل آن چشم سیه قتل اسیران … ادامه

تا به کی یار به کام دگران خواهد بود

حاج ملاهادی سبزواری – غزل شماره 73 تا به کی یار به کام دگران خواهد بود چشم امید دل من نگران خواهد بود زان تعلل و ز ما صبر و تحمل تا چند ما بر این شیوه و دلدار بر آن خواهد بود عوض باده ی گلگون و صراحی چندم شیشه ی دیده ز خون … ادامه

تو را دوشینه بر لب جام و غیر اندر مقابل بود

حاج ملاهادی سبزواری – غزل شماره 72 تو را دوشینه بر لب جام و غیر اندر مقابل بود مرا از رشک بر لب جان و می خونابه ی دل بود ز کنج بیضه تا رفتم پرم در دام افتادم به عمرم گر پرافشاندم همان در وقت بسمل بود بگشتم صفحه ی روی زمین هر خطه … ادامه

تا کی ز غمت ناله و فریاد توان کرد

حاج ملاهادی سبزواری – غزل شماره 71 تا کی ز غمت ناله و فریاد توان کرد ز افتاده به کنج قفسی یاد توان کرد آغوش و کنار از تو نداریم توقع از نیم نگاهی دل ما شاد توان کرد رخش ستم اینقدر نباید که بتازی گیرم که به ما این همه بیداد توان کرد زاهد … ادامه

دل و دین می کنی یغما بدین رخ

حاج ملاهادی سبزواری – غزل شماره 70 دل و دین می کنی یغما بدین رخ جهان گشتم ندیدم اینچنین رخ چه آتش پاره ای بگرفته مأوا به کانون دلم زآن آتشین رخ بشکر خنده زد آن انگبین لب به نسرین طعنه زد آن یاسمین رخ نیاز آرند خیل نازنینان بر آن سرو ناز نازنین رخ … ادامه