بایگانی‌های غزلیات عراقی - صفحه 4 از 26 - ادبستان شعر پارسی

فمالی لم اطا سبع الطباقی

فخرالدین عراقی- غزل شماره 269 فمالی لم اطا سبع الطباقی و لم اصعد علی اعلی المراقی چرا خربندهٔ دجّال باشم؟ چو کردم با مسیحا هم وثاقی علی اعلی المعارج و المعالی مطاءِ المجد اوحی کالتراق بِهْ از هشتم بهشت آید مرا جای ورای این رواق هفت طاقی و انی لم اصرح باتحاد ولکن ان فنیت … ادامه

اندوهگنی چرا؟ عراقی

فخرالدین عراقی- غزل شماره 268 اندوهگنی چرا؟ عراقی مانا که ز جفت خویش طاقی غمگین مگر از فراق یاری؟ شوریده مگر ز اشتیاقی؟ خون خور، که درین سرای پُر غم با هجر همیشه هم وثاقی یاران ز شراب وصل سرمست مخمور تو از شراب ساقی ناگشته دمی ز خویش فانی خواهی که شوی به دوست … ادامه

الاقم، واغتنم یوم التلاقی

فخرالدین عراقی- غزل شماره 267 الاقم، واغتنم یوم التلاقی و در بالکأس وارفق بالرفاقی بده جامی و بشکن توبهٔ من خلاصم ده ازین زهد نفاقی مشعشعة اذا اسکرت منها فلا اضحوا الی یوم التلاقی ازان باده که اول دادی، ای دوست بده بار دگر، گر هست باقی و ان لم یبق فی‌الدن الحمیا تدارک بالرحیق … ادامه

چه خوش باشد! که دلدارم تو باشی

فخرالدین عراقی- غزل شماره 266 چه خوش باشد! که دلدارم تو باشی ندیم و مونس و یارم تو باشی دل پر درد را درمان تو سازی شفای جان بیمارم تو باشی ز شادی در همه عالم نگنجم اگر یک لحظه غمخوارم تو باشی ندارم مونسی در غار گیتی بیا، تا مونس غارم تو باشی اگر … ادامه

خوشا دردی! که درمانش تو باشی

فخرالدین عراقی- غزل شماره 265 خوشا دردی! که درمانش تو باشی خوشا راهی!  که پایانش تو باشی خوشا چشمی! که رخسار تو بیند خوشا ملکی!  که سلطانش تو باشی خوشا آن دل! که دلدارش تو گردی خوشا جانی! که جانانش تو باشی خوشیّ و خرّمی و کامرانی کسی دارد که خواهانش تو باشی چه خوش … ادامه

نگارا، وقت آن آمد که یکدم ز آن من باشی

فخرالدین عراقی- غزل شماره 264 نگارا، وقت آن آمد که یکدم ز آن من باشی دلم بی ‌تو به جان آمد، بیا، تا جان من باشی دلم آنگاه خوش گردد که تو دلدار من باشی مرا جان آن زمان باشد که تو جانان من باشی به غم زان شاد می‌گردم که تو غمخوار من گردی … ادامه

از کرم در منِ بیچاره نظر کن نفسی

فخرالدین عراقی- غزل شماره 263 از کرم در منِ بیچاره نظر کن نفسی که ندارم به جز از لطف تو فریاد رسی روی بنمای، که تا پیش رخت جان بدهم چه زیان دارد اگر سود کند از تو کسی؟ در سرم نیست بجز دیدن تو سودایی در دلم نیست، بجز پیش تو مردن هوسی پیش … ادامه

چو بُرقع از رخ زیبای خود براندازی

فخرالدین عراقی- غزل شماره 262 چو بُرقع از رخ زیبای خود براندازی بگو نظارگیان را صلای جانبازی ز روی خوب نقاب آنگهی براندازی که جان جمله جهان ز انتظار بگدازی نقاب روی تو، جانا، منم که چون گویم: رخ از نقاب برافگن، مرا براندازی ز رخ نقاب برانداز، گو: بسوز جهان که شمع روشنی آنگه … ادامه

چه خوش باشد دلا کز عشقِ یارِ مهربان میری

فخرالدین عراقی- غزل شماره 261 چه خوش باشد دلا کز عشقِ یارِ مهربان میری شرابِ شوق او در کام و نامش در زبان میری چو با تو شاد بنشیند ز هر چت هست برخیزی جو از رخ پرده برگیرد به پیشش شادمان میری چو عمر جاودان خواهی به روی او بر افشان جان بقای سرمدی … ادامه

نمی‌دانم چه بد کردم، که نیکم زار می‌داری؟

فخرالدین عراقی- غزل شماره 260 نمی‌دانم چه بد کردم، که نیکم زار می‌داری؟ تنم رنجور می‌خواهی، دلم بیمار می‌داری ز درد من خبر داری، ازینم دیر می‌پرسی به زاری کردنم شادی، از آنم زار می‌داری دلم را خسته می‌داری ز تیرِ غم، روا باشد به دست هجر جانم را چرا افگار می‌داری؟ چه آزاری ز … ادامه

نگارا، از وصال خود مرا تا کی جدا داری؟

فخرالدین عراقی- غزل شماره 259 نگارا، از وصال خود مرا تا کی جدا داری؟ چو شادم می‌توانی داشت، غمگینم چرا داری؟ چه دلداری؟ که هر لحظه دلم از غم به جان آری چه غمخواری؟ که هر ساعت تنم را در بلا داری به کام دشمنم داری و گویی: دوست می‌دارم چگونه دوستی باشد، که جانم … ادامه

نگارا، کی بوَد کامّیدواری

فخرالدین عراقی- غزل شماره 258 نگارا، کی بوَد کامّیدواری بیابد بر در وصل تو باری؟ چه خوش باشد که بعد از ناامیدی به کام دل رسد امیدواری؟ بده کام دلم، مگذار، جانا که دشمن کام گردد دوستداری دلی دارم گرفتار غم تو ندارد جز غم تو غمگساری چنان خو کرد با دل غم، که گویی … ادامه