بایگانی‌های غزلیات عراقی - صفحه 20 از 26 - ادبستان شعر پارسی

من رنجور را یک دم نپرسد یار چِتْوان کرد؟

فخرالدین عراقی- غزل شماره 77 من رنجور را یک دم نپرسد یار چِتْوان کرد؟ نگوید: چون شد آخر آن دل بیمار چتوان کرد؟ تنم از رنج بگدازد، دلم از غم به جان آرد چنین است، ای مسلمانان مرا غمخوار چتوان کرد؟ ز داروخانهٔ لطفش چو دارو جان نمی‌یابد بسازم با غم دردش بنالم زار چتوان … ادامه

روی ننمود یار چتوان کرد؟

فخرالدین عراقی- غزل شماره 76 روی ننمود یار چتوان کرد؟ چیست تدبیرِ کار چتوان کرد؟ در دو چشم پر آب نقش نگار چون نگیرد قرار چتوان کرد؟ در هر آیینه‌ای نمی‌گنجد عکس روی نگار چتوان کرد؟ هر سراسیمه‌ای نمی‌یابد بر در وصل بار چتوان کرد؟ رفت عمر و نرفت در همه عمر دست در زلف … ادامه

روی ننمود یار چِتْوان کرد

فخرالدین عراقی- غزل شماره 75 روی ننمود یار چِتْوان کرد نیست تدبیر کار، چتوان کرد؟ بر درش هر چه داشتم بردم نپذیرفت یار، چتوان کرد؟ از گل روی یار قسم دلم نیست جز خارخار، چتوان کرد؟ بوده‌ام بر درش عزیز بسی گشتم این لحظه خوار، چتوان کرد؟ بر مراد دلم نمی‌گردد گردش روزگار چتوان کرد؟ … ادامه

می روان کن ساقیا، کین دم روان خواهیم کرد

فخرالدین عراقی- غزل شماره 74 می روان کن ساقیا، کین دم روان خواهیم کرد بهر یک جرعه میت این دم روان خواهیم کرد دُردیی در ده، کزین جا دردسر خواهیم برد ساغری پر کن، که عزم آن جهان خواهیم کرد کاروان عمر ازین منزل روان شد ناگهی چون روان شد کاروان، ما هم روان خواهیم … ادامه

یاد آن شیرین پسر خواهیم کرد

فخرالدین عراقی- غزل شماره 73 یاد آن شیرین پسر خواهیم کرد کام جان را پر شکر خواهیم کرد دامن از اغیار در خواهیم چید سر ز جیب یار بر خواهیم کرد آفتاب روی او خواهیم دید گر به مه روزی نظر خواهیم کرد بوی جان افزای او خواهیم یافت گر به گلزاری گذر خواهیم کرد … ادامه

پشت بر روزگار باید کرد

فخرالدین عراقی- غزل شماره 72 پشت بر روزگار باید کرد روی در روی یار باید کرد چون ز رخسار پرده برگیرد در دمش جان نثار باید کرد پیش شمع رخش چو پروانه سوختن اختیار باید کرد از پی یک نظاره بر در او سال‌ها انتظار باید کرد تا کند یار روی در رویت دلت آیینه‌ … ادامه

بیا، که عمر منِ خاکسار می‌گذرد

فخرالدین عراقی- غزل شماره 71 بیا، که عمر منِ خاکسار می‌گذرد مدار منتظرم، روزگار می‌گذرد بیا، که جان من از آرزوی دیدارت به لب رسید و غم دل فگار می‌گذرد بیا، به لطف ز جانِ به لب رسیده بپرس که از جهان ز غمت زار زار می‌گذرد بر آن شکسته دلی رحم کن ز روی … ادامه

بیا، بیا، که نسیم بهار می‌گذرد

فخرالدین عراقی- غزل شماره 70 بیا، بیا، که نسیم بهار می‌گذرد بیا، که گل ز رخت شرمسار می‌گذرد بیا، که وقت بهار است و موسم شادی مدار منتظرم، وقت کار می‌گذرد ز راه لطف به صحرا خرام یکنفسی که عیش تازه کنم، چون بهار می‌گذرد نسیمِ لطفِ تو از کوی می‌برد هر دم غمی که … ادامه

تا کی کشم جفای تو؟ این نیز بگذرد

فخرالدین عراقی- غزل شماره 69 تا کی کشم جفای تو؟ این نیز بگذرد بسیار شد بلای تو، این نیز بگذرد عمرم گذشت و یک نفسم بیشتر نماند خوش باش کز جفای تو، این نیز بگذرد آیی و بگذری به من و باز ننگری ای جان من فدای تو، این نیز بگذرد هر کس رسید از … ادامه

نگارا، بی تو برگ جان که دارد؟

فخرالدین عراقی- غزل شماره 68 نگارا، بی تو برگ جان که دارد؟ سر کفر و غم ایمان که دارد؟ به امید وصالت می دهم جان وگرنه طاقت هجران که دارد؟ غمت هر لحظه جانی خواهد از من چه انصافست؟ چندین جان که دارد؟ اگر عشق تو خون من نریزد غمت را هر شبی مهمان که … ادامه

نگارا، بی‌ تو برگ جان که دارد؟

فخرالدین عراقی- غزل شماره 67 نگارا، بی‌ تو برگ جان که دارد؟ دل شاد و لب خندان که دارد؟ به امّید وصالت می‌دهم جان وگرنه طاقت هجران که دارد؟ غم ار ندهد جگر بر خوان وصلت دل درویش را مهمان که دارد؟ نیاید جز خیالت در دل من بجز یوسف سر زندان که دارد؟ مرا … ادامه

راحت سرِ مردمی ندارد

فخرالدین عراقی- غزل شماره 66 راحت سرِ مردمی ندارد دولت دلِ همدمی ندارد ز احسان زمانه دیده بر دوز کو دیدهٔ مردمی ندارد از خوان فلک نواله کم پیچ کو گردهٔ گندمی ندارد با درد بساز، از آنکه درمان با جان تو محرمی ندارد در تارِ حیات دل چه بندی؟ چون پود تو محکمی ندارد … ادامه