
فخرالدین عراقی- غزل شماره 68
نگارا، بی تو برگ جان که دارد؟
سر کفر و غم ایمان که دارد؟
به امید وصالت می دهم جان
وگرنه طاقت هجران که دارد؟
غمت هر لحظه جانی خواهد از من
چه انصافست؟ چندین جان که دارد؟
اگر عشق تو خون من نریزد
غمت را هر شبی مهمان که دارد؟
نیاید جز خیالت در دل من
بجز یوسف سر زندان که دارد؟
دل من با خیالت دوش میگفت:
که این درد مرا درمان که دارد؟
لب شیرین تو گفتا: ز من پرس
که من با تو بگویم: کان که دارد؟
مرا گفتی که: فردا روز وصل است
امید زیستن چندان که دارد؟
دلم در بند زلف توست ور نه
سر سودای بی پایان که دارد؟
اگر لطف خیال تو نباشد
عراقی را چنین حیران که دارد؟