بایگانی‌های غزلیات عراقی - صفحه 21 از 26 - ادبستان شعر پارسی

دل، دولت خرمی ندارد

فخرالدین عراقی- غزل شماره 65 دل، دولت خرمی ندارد جان، راحت بی‌غمی ندارد دردا! که درون آدمی زاد آسایش و خرمی ندارد از راحت‌های این جهانی جز غم دل آدمی ندارد ای مرگ، بیا و مردمی کن این غم سر مردمی ندارد وی غم، بنشین، که شادمانی با ما سر همدمی ندارد وی جان، ز … ادامه

بیا، کاین دل سر هجران ندارد

فخرالدین عراقی- غزل شماره 64 بیا، کاین دل سر هجران ندارد بجز وصلت دگر درمان ندارد به وصل خود دلم را شاد گردان که خسته طاقت هجران ندارد بیا، تا پیش روی تو بمیرم که بی ‌تو زندگانی آن ندارد چگونه بی ‌تو بتوان زیست آخر؟ که بی ‌تو زیستن امکان ندارد بمردم ز انتظار … ادامه

خرم تنِ آن کس که دل ریش ندارد

فخرالدین عراقی- غزل شماره 63 خرم تنِ آن کس که دل ریش ندارد و اندیشهٔ یار ستم‌ اندیش ندارد گویند رقیبان که: ندارد سر تو یار سلطان چه عجب گر سر درویش ندارد؟ او را چه خبر از من و از حال دل من؟ کو دیدهٔ پر خون و دل ریش ندارد این طرفه که … ادامه

با درد خستگانت درمان چه کار دارد؟

فخرالدین عراقی- غزل شماره 62 با درد خستگانت درمان چه کار دارد؟ با وصل کشتگانت هجران چه کار دارد؟ با محنت فراقت راحت چه رخ نماید؟ با درد اشتیاقت درمان چه کار دارد؟ گر در دلم خیالت ناید، عجب نباشد در دوزخ پر آتش رضوان چه کار دارد؟ سودای تو نگنجد اندر دلی که جان … ادامه

با درد خستگانت درمان چه کار دارد؟

فخرالدین عراقی- غزل شماره 61 با درد خستگانت درمان چه کار دارد؟ با وصل کشتگانت هجران چه کار دارد؟ از سوز بی ‌دلانت مالک خبر ندارد با عیش عاشقانت رضوان چه کار دارد؟ در لعل توست پنهان صد گونه آب حیوان از بیدلی لب من با آن چه کار دارد؟ هم دیدهٔ تو باید تا … ادامه

با پرتو جمالت برهان چه کار دارد؟

فخرالدین عراقی- غزل شماره 60 با پرتو جمالت برهان چه کار دارد؟ با عشق زلف و خالت ایمان چه کار دارد؟ با عشق دلگشایت عاشق کجا برآید؟ با وصل جانفزایت هجران چه کار دارد؟ در بارگاه دردت درمان چه راه یابد؟ با جلوه‌ گاه وصلت هجران چه کار دارد؟ با سوز بی‌دلانت مالک چه طاقت … ادامه

در حلقهٔ فقیران قیصر چه کار دارد؟

فخرالدین عراقی- غزل شماره 59 در حلقهٔ فقیران قیصر چه کار دارد؟ در دست بحر نوشان ساغر چه کار دارد؟ در راه عشقبازان زین حرف‌ها چه خیزد؟ در مجلس خموشان منبر چه کار دارد؟ جایی که عاشقان را درس حیات باشد ایبک چه وزن آرد؟ سنجر چه کار دارد؟ جایی که این عزیزان جام شراب … ادامه

امروز مرا در دل جز یار نمی‌گنجد

فخرالدین عراقی- غزل شماره 58 امروز مرا در دل جز یار نمی‌گنجد تنگ است، از آن در وی اغیار نمی‌گنجد در دیدهٔ پر آبم جز یار نمی‌آید وندر دلم از مستی جز یار نمی‌گنجد با این همه هم شادم کاندر دل تنگ من غم چاره نمی‌یابد، تیمار نمی‌گنجد جان در تنم ار بی‌دوست هر بار … ادامه

امروز مرا در دل جز یار نمی‌گنجد

فخرالدین عراقی- غزل شماره 57 امروز مرا در دل جز یار نمی‌گنجد وز یار چُنان پر شد کاغیار نمی‌گنجد در چشم پر آب من جز دوست نمی‌آید در جان خراب من جز یار نمی‌گنجد این لحظه از آن شادم کاندر دل تنگ من غم جای نمی‌گیرد، تیمار نمی‌گنجد این قطرهٔ خون تا یافت از لعل … ادامه

جانا، حدیثِ شوقت در داستان نگنجد

فخرالدین عراقی- غزل شماره 56 جانا، حدیثِ شوقت در داستان نگنجد رمزی ز راز عشقت در صد بیان نگنجد جولانگهِ جلالت در کوی دل نباشد خلوتگهِ جمالت در جسم و جان نگنجد سودای زلف و خالت جز در خیال ناید اندیشهٔ وصالت جز در گمان نگنجد در دل چو عشقت آید، سودای جان نماند در … ادامه

با عشق تو ناز در نگنجد

فخرالدین عراقی- غزل شماره 55 با عشق تو ناز در نگنجد جز درد و نیاز در نگنجد با درد تو درد در نیاید با سوز تو ساز در نگنجد بیچاره کسی که از در تو دور افتد و باز در نگنجد با داغ غمت درون سینه جز سوز و گداز در نگنجد با عشق حقیقتی … ادامه

با عشق قرار در نگنجد

فخرالدین عراقی- غزل شماره 54 با عشق قرار در نگنجد جز نالهٔ زار در نگنجد با درد تو دردسر نباشد با باده خمار در نگنجد من با تو سزد که در نگنجم با دیده غبار در نگنجد در دل نکنی مقام یعنی: با قلب عیار در نگنجد در دیده خیال تو نیاید با آب نگار … ادامه