بایگانی‌های غزلیات عراقی - صفحه 22 از 26 - ادبستان شعر پارسی

با عشق عقل‌ فرسا دیوانه‌ای چه سنجد؟

فخرالدین عراقی- غزل شماره 53 با عشق عقل‌ فرسا دیوانه‌ای چه سنجد؟ با شمع روی زیبا پروانه‌ای چه سنجد؟ پیش خیال رویت جانی چه قدر دارد؟ با تاب بند مویت دیوانه‌ای چه سنجد؟ با وصل جان ‌فزایت جان را چه آشنایی؟ در کوی آشنایی بیگانه‌ای چه سنجد؟ چون زلف برفشانی عالم خراب گردد دل خود … ادامه

با شمع روی خوبان پروانه‌ای چه سنجد؟

فخرالدین عراقی- غزل شماره 52 با شمع روی خوبان پروانه‌ای چه سنجد؟ با تاب موی جانان دیوانه‌ای چه سنجد؟ در کوی عشقبازان صد جان جوی نیرزد تن خود چه قیمت آرد؟ ویرانه‌ای چه سنجد؟ با عاشقان شیدا، سلطان کجا برآید؟ در پیش آشنایان بیگانه‌ای چه سنجد؟ در رزم پاکبازان عالم چه قدر دارد؟ در بزم … ادامه

بنمای به من رویت، یارات نمی‌افتد

فخرالدین عراقی- غزل شماره 51 بنمای به من رویت، یارات نمی‌افتد آری چه توان کردن؟ با مات نمی‌افتد گیرم که نمی‌افتد با وصل منت رایی با جور و جفا، باری، هم‌ رات نمی‌افتد؟ می‌افتدت این یکدم کایی بر این پر غم شادم کنی و خرم، هان یات نمی‌افتد؟ هر بیدل و شیدایی افتاده به سودایی … ادامه

هر شب دل پر خونم بر خاک درت افتد

فخرالدین عراقی- غزل شماره 50 هر شب دل پر خونم بر خاک درت افتد باشد که چو روز آید بر وی گذرت افتد زیبد که ز درگاهت نومید نگردد باز آن کس که به امیدی بر خاک درت افتد آیم به درت افتم، تا جور کنی کمتر از بخت بدم گویی خود بیشترت افتد من … ادامه

بی ‌رخت جان در میان نتوان نهاد

فخرالدین عراقی- غزل شماره 49 بی ‌رخت جان در میان نتوان نهاد بی‌ یقین پا بر گمان نتوان نهاد جان بباید داد و بستد بوسه‌ای بی‌ کنارت در میان نتوان نهاد نیم ‌جانی دارم از تو یادگار بر لبت لب رایگان نتوان نهاد در جهان چشمت خرابی می‌کند جرم بر دور زمان نتوان نهاد خون … ادامه

بر من، ای دل، بند جان نتوان نهاد

فخرالدین عراقی- غزل شماره 48 بر من، ای دل، بند جان نتوان نهاد شور در دیوانگان نتوان نهاد های و هویی در فلک نتوان فکند شر و شوری در جهان نتوان نهاد چون پریشانی سر زلفت کند سلسله بر پای جان نتوان نهاد چون خرابی چشم مستت می‌کند جرم بر دور زمان نتوان نهاد عشق … ادامه

عشق شوقی در نهاد ما نهاد

فخرالدین عراقی- غزل شماره 47 عشق شوقی در نهاد ما نهاد جان ما را در کف غوغا نهاد داستان دلبران آغاز کرد آرزویی در دل شیدا نهاد قصّهٔ خوبان به نوعی باز گفت کاتشی در پیر و در برنا نهاد رمزی از اسرار باده کشف کرد راز مستان جمله بر صحرا نهاد از خمستان جرعه‌ای … ادامه

عشق، شوری در نهاد ما نهاد

فخرالدین عراقی- غزل شماره 46 عشق، شوری در نهاد ما نهاد جان ما در بوتهٔ سودا نهاد گفتگویی در زبان ما فکند جستجویی در درون ما نهاد داستان دلبران آغاز کرد آرزویی در دل شیدا نهاد رمزی از اسرار باده کشف کرد راز مستان جمله بر صحرا نهاد قصّهٔ خوبان به نوعی باز گفت کاتشی … ادامه

باز دل از در تو دور افتاد

فخرالدین عراقی- غزل شماره 45 باز دل از در تو دور افتاد در کف صد بلا صبور افتاد نیک نزدیک بود بر در تو تا چه بد کرد کز تو دور افتاد؟ یا حسد برد دشمن بد دل یا مرا دوستی غیور افتاد ماتم خویشتن همی دارد چون مصیبت زده، ز سور افتاد چون ز … ادامه

هر که را جام می به دست افتاد

فخرالدین عراقی- غزل شماره 44 هر که را جام می به دست افتاد رند و قلاش و می ‌پرست افتاد دل و دین و خرد ز دست بداد هر که را جرعه‌ای به دست افتاد چشم میگون یار هر که بدید ناچشیده شراب، مست افتاد وانکه دل بست در سر زلفش ماهی ‌آسا، میان شست … ادامه

کی از تو جان غمگینی شود شاد؟

فخرالدین عراقی- غزل شماره 43 کی از تو جان غمگینی شود شاد؟ کی آخر از فراموشی کنی یاد؟ نپندارم که هجرانت گذارد که از وصل تو دلتنگی شود شاد چنین دانم که حسنت کم نگردد اگر کمتر کند ناز تو بیداد ز وصل خود بده کام دل من که از بیداد هجر آمد به فریاد … ادامه

مرا گر یار بنوازد، زهی دولت زهی دولت

فخرالدین عراقی- غزل شماره 42 مرا گر یار بنوازد، زهی دولت زهی دولت وگر درمان من سازد، زهی دولت زهی دولت ور از لطف و کرم یکره درآید از درم ناگه ز رخ برقع براندازد، زهی دولت زهی دولت دل زار من پر غم نبوده یک نفس خرم گر از محنت بپردازد، زهی دولت زهی … ادامه