باز هجر یار دامانم گرفت
فخرالدین عراقی- غزل شماره 41 باز هجر یار دامانم گرفت باز دستِ غم گریبانم گرفت چنگ در دامانِ وصلش میزدم هجرش اندر تاخت، دامانم گرفت جان ز تن از غصه بیرون خواست شد محنت آمد، دامن جانم گرفت در جهان یکدم نبودم شادمان زان زمان کاندوه جانانم گرفت آتش سوداش ناگه شعله زد در دل … ادامه



