بایگانی‌های غزلیات عراقی - صفحه 23 از 26 - ادبستان شعر پارسی

باز هجر یار دامانم گرفت

فخرالدین عراقی- غزل شماره 41 باز هجر یار دامانم گرفت باز دستِ غم گریبانم گرفت چنگ در دامانِ وصلش می‌زدم هجرش اندر تاخت، دامانم گرفت جان ز تن از غصه بیرون خواست شد محنت آمد، دامن جانم گرفت در جهان یکدم نبودم شادمان زان زمان کاندوه جانانم گرفت آتش سوداش ناگه شعله زد در دل … ادامه

آه، به یکبارگی یار کم ما گرفت!

فخرالدین عراقی- غزل شماره 40 آه، به یکبارگی یار کم ما گرفت! چون دل ما تنگ دید خانه دگر جا گرفت بر دل ما گه گهی، داشت خیالی گذر نیز خیالش کنون ترک دل ما گرفت دل به غمش بود شاد، رفت غمش هم ز دل غم چه کند در دلی کان همه سودا گرفت؟ … ادامه

دل، که دایم عشق می‌ورزید رفت

فخرالدین عراقی- غزل شماره 39 دل، که دایم عشق می‌ورزید رفت گفتمش: جانا مرو، نشنید رفت هر کجا بوی دلارامی شنید یا رخ خوب نگاری دید رفت هر کجا شکرلبی دشنام داد یا نگاری زیر لب خندید رفت در سر زلف بتان شد عاقبت در کنار مهوشی غلتید رفت دل چو آرام دل خود بازیافت … ادامه

عشق سیمرغ است، کو را دام نیست

فخرالدین عراقی- غزل شماره 38 عشق سیمرغ است، کو را دام نیست در دو عالم زو نشان و نام نیست پی به کوی او همانا کس نبرد کاندر آن صحرا نشان گام نیست در بهشت وصل جان‌افزای او جز لب او کس رحیق آشام نیست جمله عالم جرعه چین جام اوست گرچه عالم خود برون … ادامه

ساقی، ار جام می دمادم نیست

فخرالدین عراقی- غزل شماره 37 ساقی، ار جام می دمادم نیست جان فدای تو، دردیی کم نیست من که در میکده کم از خاکم جرعه‌ای هم مرا مسلم نیست جرعه‌ای ده، مرا ز غم برهان که دلم بی‌ شراب خرم نیست از خودی خودم خلاصی ده کز خودم زخم هست مرهم نیست چون حجاب من … ادامه

هر دلی کو به عشق مایل نیست

فخرالدین عراقی- غزل شماره 36 هر دلی کو به عشق مایل نیست حجرهٔ دیو خوان، که آن دل نیست زاغ گو، بی ‌خبر بمیر از عشق که ز گل عندلیب غافل نیست دل بی‌ عشق چشم بی ‌نور است خود بدین حاجت دلایل نیست بیدلان را جز آستانهٔ عشق در ره کوی دوست منزل نیست … ادامه

جز دیدن روی تو مرا رای دگر نیست

فخرالدین عراقی- غزل شماره 35 جز دیدن روی تو مرا رای دگر نیست جز وصل توام هیچ تمنّای دگر نیست این چشم جهان بین مرا در همه عالم جز بر سر کوی تو تماشای دگر نیست وین جان من سوخته را جز سر زلفت اندر همه گیتی سر سودای دگر نیست یک لحظه غمت از … ادامه

یک لحظه دیدن رخ جانانم آرزوست

فخرالدین عراقی- غزل شماره 34 یک لحظه دیدن رخ جانانم آرزوست یکدم وصال آن مه خوبانم آرزوست در خلوتی چنان، که نگنجد کسی در آن یکبار خلوت خوش جانانم آرزوست من رفته از میانه و او در کنار من با آن نگار عیش بدینسانم آرزوست جانا، ز آرزوی تو جانم به لب رسید بنمای رخ، … ادامه

کی ببینم چهرهٔ زیبای دوست؟

فخرالدین عراقی- غزل شماره 33 کی ببینم چهرهٔ زیبای دوست؟ کی ببویم لعل شکرخای دوست؟ کی درآویزم به دام زلف یار؟ کی نهم یک لحظه سر بر پای دوست؟ کی برافشانم به روی دوست جان؟ کی بگیرم زلف مشک‌ آسای دوست؟ این چنین پیدا ز ما پنهان چراست؟ طلعت خوب جهان پیمای دوست همچو چشم … ادامه

مشو، مشو، ز من خسته ‌دل جدا ای دوست

فخرالدین عراقی- غزل شماره 32 مشو، مشو، ز من خسته ‌دل جدا ای دوست مکن، مکن، به کف‌ اندُهم رها ای دوست برس، که بی‌ تو مرا جان به لب رسید، برس بیا که بر تو فشانم روان، بیا ای دوست بیا، که بی ‌تو مرا برگ زندگانی نیست بیا، که بی‌ تو ندارم سر … ادامه

شاد کن جان من، که غمگین است

فخرالدین عراقی- غزل شماره 31 شاد کن جان من، که غمگین است رحم کن بر دلم، که مسکین است روز اول که دیدمش گفتم: آنکه روزم سیه کند این است روی بنمای، تا نظاره کنم کارزوی من از جهان این است دل بیچاره را به وصل دمی شادمان کن، که بی ‌تو غمگین است بی … ادامه

رخ نگار مرا هر زمان دگر رنگ است

فخرالدین عراقی- غزل شماره 30 رخ نگار مرا هر زمان دگر رنگ است به زیر هر خمِ زلفش هزار نیرنگ است کرشمه‌ای بکند، صدهزار دل ببرد ازین سبب دل عشّاق در جهان تنگ است اگر برفت دل از دست، گو: برو، که مرا بجای دل، سر زلف نگار در چنگ است از آن گهی که … ادامه