بایگانی‌های غزلیات عراقی - صفحه 19 از 26 - ادبستان شعر پارسی

ناگه بت من مست به بازار برآمد

فخرالدین عراقی- غزل شماره 89 ناگه بت من مست به بازار برآمد شور از سر بازار به یکبار برآمد مانا به کرشمه سوی او باز نظر کرد کین شور و شغب از سر بازار برآمد با اهل خرابات ندانم چه سخن گفت؟ کاشوب و غریو از در خمار برآمد در صومعه ناگاه رخش پرده برانداخت … ادامه

ناگه بت من مست به بازار برآمد

فخرالدین عراقی- غزل شماره 88 ناگه بت من مست به بازار برآمد شور از سر بازار به یکبار برآمد بس دل که به کوی غم او شاد فروشد بس جان که ز عشق رخ او زار برآمد در صومعه و بتکده عشقش گذری کرد مؤمن ز دل و گبر و ز زنّار برآمد در کوی … ادامه

گر نظر کردم به روی ماه رخساری چه شد؟

فخرالدین عراقی- غزل شماره 87 گر نظر کردم به روی ماه رخساری چه شد؟ ور شدم مست از شراب عشق یکباری چه شد؟ روی او دیدم سر زلفش چرا آشفته گشت ؟ گر نبیند بلبل شوریده، گلزاری چه شد؟ چشم او با جان من گر گفته رازی، گو: بگوی حال بیماری اگر پرسید بیماری چه … ادامه

من مست می عشقم هشیار نخواهم شد

فخرالدین عراقی- غزل شماره 86 من مست می عشقم هشیار نخواهم شد وز خواب خوش مستی بیدار نخواهم شد امروز چنان مستم از بادهٔ دوشینه تا روز قیامت هم هشیار نخواهم شد تا هست ز نیک و بد در کیسهٔ من نقدی در کوی جوانمردان عیّار نخواهم شد آن رفت که می‌رفتم در صومعه هر … ادامه

دیدهٔ بختم، دریغا کور شد

فخرالدین عراقی- غزل شماره 85 دیدهٔ بختم، دریغا کور شد دل نمرده، زنده اندر گور شد دست گیر ای دوست این بخت مرا تا نبیند دشمنم کو کور شد بارگاه دل، که بودی جای تو بنگر اکنون جای مار و مور شد بی ‌لب شیرینت عمرم تلخ گشت شوربختی بین که: عیشم شور شد دل … ادامه

تا بر قرار حسنی دل بی ‌قرار باشد

فخرالدین عراقی- غزل شماره 84 تا بر قرار حسنی دل بی ‌قرار باشد تا روی تو نبینم جان سوکوار باشد تا پیش تو نمیرد جانم نگیرد آرام تا بوی تو نیابد دل بی‌ قرار باشد جانا، ز عشق رویت جانم رسید بر لب تا کی ز آرزویت بیچاره زار باشد؟ آن را مخواه بیدل کو … ادامه

آن را که چو تو نگار باشد

فخرالدین عراقی- غزل شماره 83 آن را که چو تو نگار باشد با خویشتنش چه کار باشد؟ ناخوش نبوَد کسی که او را یاری چو تو در کنار باشد ناخوش چو منی بوَد که پیوست دل خسته و جان فگار باشد مازار ز من، اگر بنالم ماتم‌ زده سوکوار باشد وان دیده که او ندید … ادامه

اگر یکبار زلف یار از رخسار برخیزد

فخرالدین عراقی- غزل شماره 82 اگر یکبار زلف یار از رخسار برخیزد هزاران آه مشتاقان ز هر سو زار برخیزد وگر غمزه‌ ش کمین سازد دل از جان دست بفشاند وگر زلفش برآشوبد ز جان زنهار برخیزد چو رویش پرده بگشاید که و صحرا به رقص آید چو عشقش روی بنماید خرد ناچار برخیزد صبا … ادامه

چنین که غمزهٔ تو خون خلق می‌ریزد

فخرالدین عراقی- غزل شماره 81 چنین که غمزهٔ تو خون خلق می‌ریزد عجب نباشد اگر رستخیز انگیزد فتور غمزهٔ تو صد هزار صف بشکست که در میانه یکی گرد برنمی‌خیزد ز چشمِ جادویِ مردافگنِ شبه رنگت جهان، اگر بتواند، دو اسبه بگریزد فروغ عشق تو تا کی روان من سوزد؟ فریب چشم تو تا چند … ادامه

بتم از غمزه و ابرو، همه تیر و کمان سازد

فخرالدین عراقی- غزل شماره 80 بتم از غمزه و ابرو، همه تیر و کمان سازد به غمزه خون دل ریزد به ابرو کار جان سازد چو در دام سر زلفش همه عالم گرفتار است چرا مژگان کند ناوک چرا ابرو کمان سازد؟ خرابی ها کند چشمش که نَتْوان کرد در عالم چه شاید گفت با … ادامه

بدین زبان صفت حسن یار نتوان کرد

فخرالدین عراقی- غزل شماره 79 بدین زبان صفت حسن یار نتوان کرد به طعمهٔ پشه عنقا شکار نتوان کرد به گفتگو سخن عشق دوست نتوان گفت به جست و جو طلب وصل یار نتوان کرد بدان مخسب که در خواب روی او بینی خیال او بود آن، اعتبار نتوان کرد دو چشم تو، خود اگر … ادامه

از در یار گذر نتوان کرد

فخرالدین عراقی- غزل شماره 78 از در یار گذر نتوان کرد رخ سوی یار دگر نتوان کرد ناگذشته ز سرِ هر دو جهان بر سر کوش گذر نتوان کرد زان چنان رخ، که تمنّای دل است صبر ازین بیش مگر نتوان کرد با چنین دیده، که پر خوناب است به چنان روی نظر نتوان کرد … ادامه