بایگانی‌های غزلیات عراقی - صفحه 17 از 26 - ادبستان شعر پارسی

آخر این تیره شب هجر به پایان آید

فخرالدین عراقی- غزل شماره 113 آخر این تیره شب هجر به پایان آید آخر این درد مرا نوبت درمان آید چند گردم چو فلک گِرد جهان سرگردان؟ آخر این گَردش ما نیز به پایان آید آخر این بخت من از خواب درآید سحری روز آخر نظرم بر رخ جانان آید یافتم صحبت آن یار، مگر … ادامه

زان پیش که دل ز جان برآید

فخرالدین عراقی- غزل شماره 112 زان پیش که دل ز جان برآید جان از تن ناتوان برآید بنمای جمال، تا دهم جان کان سود بر این زیان برآید ای کاج به جان برآمدی کار این کار کجا به جان برآید؟ کارم نه چنان فتاد مشکل کان بی‌ تو به این و آن برآید هم از … ادامه

مرا، گرچه ز غم جان می ‌برآید

فخرالدین عراقی- غزل شماره 111 مرا، گرچه ز غم جان می ‌برآید غم عشقت ز جانم خوشتر آید درین تیمار گر یک دم غم تو نپرسد حال من، جانم برآید مرا شادی گهی باشد درین غم که اندوه توام از در در آید مرا یک ذرّه اندوه تو خوشتر که یک عالم پر از سیم … ادامه

نگارینی که با ما می ‌نپاید

فخرالدین عراقی- غزل شماره 110 نگارینی که با ما می ‌نپاید به ما دلخستگان کی رخ نماید؟ بیا، ای بخت، تا بر خود بموییم که از ما یار آرامی نماید اگر جانم به لب آید عجب نیست به حیله نیم جانی چند پاید؟ به نقد این لحظه جانی می کن ای دل شب هجر است، … ادامه

اندرین ره هر که او یکتا شود

فخرالدین عراقی- غزل شماره 109 اندرین ره هر که او یکتا شود گنج معنی در دلش پیدا شود جز جمال خود نبیند در جهان اندرین ره هر که او بینا شود قطره کز دریا برون آید همی چون سوی دریا شود دریا شود گر صفات خود کند یکباره محو در مقامات بقا یکتا شود هر … ادامه

وه! که کارم ز دست می‌برود

فخرالدین عراقی- غزل شماره 108 وه! که کارم ز دست می‌برود روزگارم ز دست می‌برود خود ندارم من از جهان چیزی وآنچه دارم ز دست می‌برود یک دمی دارم از جهان و آن نیز چون برآرم ز دست می‌برود بر زمانه چه دل نهم؟ که روان همچو یارم ز دست می‌برود در خزان ار دلی … ادامه

ای خوشا دل کاندر او از عشق تو جانی بوَد

فخرالدین عراقی- غزل شماره 107 ای خوشا دل کاندر او از عشق تو جانی بوَد شادمان جانی که او را چون تو جانانی بوَد خرم آن خانه که باشد چون تو مهمانی در او مقبل آن کشور که او را چون تو سلطانی بود زنده چون باشد دلی کز عشق تو بویی نیافت؟ کی بمیرد … ادامه

تا کی از ما یار ما پنهان بوَد؟

فخرالدین عراقی- غزل شماره 106 تا کی از ما یار ما پنهان بوَد؟ چشم ما تا کی چنین گریان بوَد؟ تا کی از وصلش نصیب بخت ما محنت و درد دل و هجران بود؟ این چنین کز یار دور افتاده‌ام گر بگرید دیده، جای آن بود چون دل ما خون شد از هجران او چشم … ادامه

هر که در بند زلف یار بوَد

فخرالدین عراقی- غزل شماره 105 هر که در بند زلف یار بوَد در جهانش کجا قرار بود؟ وانکه چیند گلی ز باغ رخش در دلش بس که خار خار بود وانکه یاد لبش کند روزی تا قیامت در آن خمار بود کارهایی که چشم یار کند نه ز یاری روزگار بود فتنه‌هایی که زلفش انگیزد … ادامه

به خرابات شدم دوش مرا بار نبود

فخرالدین عراقی- غزل شماره 104 به خرابات شدم دوش مرا بار نبود می‌زدم نعره و فریاد ز من کس نشنود یا نبد هیچ کس از باده ‌فروشان بیدار یا خود از هیچ کسی هیچ کسم در نگشود چونکه یک نیم ز شب یا کم یا بیش برفت رندی از غرفه برون کرد سر و رخ … ادامه

هر که او دعوی مستی می‌کند

فخرالدین عراقی- غزل شماره 103 هر که او دعوی مستی می‌کند آشکارا بت‌ پرستی می‌کند هستی آن را می‌سزد کز نیستی هر نفس صد گونه هستی می‌کند هر که از خاک درش رفعت نیافت لاجرم سر سوی پستی می‌کند دل که خورد از جام عشقش جرعه‌ای بی ‌خبر شد، شور و مستی می‌کند دل چو … ادامه

باز دلم عیش و طرب می‌کند

فخرالدین عراقی- غزل شماره 102 باز دلم عیش و طرب می‌کند هیچ ندانم چه سبب می‌کند؟ از میِ عشق تو مگر مست شد کین همه شادی و طرب می‌کند؟ تا سر زلف تو پریشان بدید شیفته شد ، شور و شغب می کند تا دل من در سر زلف تو شد عیش همه در دل … ادامه