بایگانی‌های غزلیات عراقی - صفحه 14 از 26 - ادبستان شعر پارسی

گر آفتاب رخت سایه افکند بر خاک

فخرالدین عراقی- غزل شماره 149 گر آفتاب رخت سایه افکند بر خاک زمینیان همه دامن کشند بر افلاک به من نگر، که به من ظاهر است حُسن رخت شعاع خور ننماید، اگر نباشد خاک دل من آینهٔ توست، پاک می‌دارش که روی پاک نماید، بوَد چو آینه پاک لبی تو بر لب من نه، بیار … ادامه

دلی، که آتشِ عشقِ تواش بسوزد پاک

فخرالدین عراقی- غزل شماره 148 دلی، که آتشِ عشقِ تواش بسوزد پاک ز بیم آتش دوزخ چرا بوَد غمناک؟ به بوی آنکه در آتش نهد قدم روزی هزار سال در آتش قدم زند بی ‌باک گرت بیافت در آتش کجا رود به بهشت؟ و گر چشد ز کفت زهر، کی خورد تریاک؟ مرا، که نیست … ادامه

بیا، که خانهٔ دل پاک کردم از خاشاک

فخرالدین عراقی- غزل شماره 147 بیا، که خانهٔ دل پاک کردم از خاشاک درین خرابه تو خود کی قدم نهی؟ حاشاک هزار دل کنی از غم خراب و نندیشی هزار جان به لب آری، ز کس نداری باک کدام دل که ز جور تو دست بر سر نیست؟ کدام جان که نکرد از جفات بر … ادامه

بیا، که خانهٔ دل پاک کردم از خاشاک

فخرالدین عراقی- غزل شماره 146 بیا، که خانهٔ دل پاک کردم از خاشاک درین خرابه تو خود کی قدم نهی؟ حاشاک به لطف صید کنی صد هزار دل هر دم ولی نگاه نداری تو خود دل غمناک کدام دل که به خون در نمی‌کشد دامن؟ کدام جان که نکرد از غمت گریبان چاک؟ دل مرا، … ادامه

حبّذا عشق و حبّذا عشّاق

فخرالدین عراقی- غزل شماره 145 حبّذا عشق و حبّذا عشّاق حبذا ذکر دوست را عشاق حبذا آن زمان که پردهٔ عشق بیخود از سر کنند با عشاق نبرند از وفا طمع هرگز نگریزند از جفا عشاق خوش بلایی است عشق از آن دارند دل و جان را درین بلا عشاق آفتاب جمال او دیدند نور … ادامه

باز غم بگرفت دامانم، دریغ

فخرالدین عراقی- غزل شماره 144 باز غم بگرفت دامانم، دریغ سر برآورد از گریبانم دریغ غصّه دم‌ دم می‌کشم از جام غم نیست جز غصه گوارانم، دریغ ابر محنت خیمه زد بر بام دل صاعقه افتاد در جانم، دریغ مبتلا گشتم به درد یار خود کس نداند کرد درمانم، دریغ در چنین جان کندنی کافتاده‌ام … ادامه

کردم گذری به میکده دوش

فخرالدین عراقی- غزل شماره 143 کردم گذری به میکده دوش سُبحه به کف و سجاده بر دوش پیری به در آمد از خرابات کین جا نخرند زرق، مفروش تسبیح بده، پیاله بستان خرقه بنه و پلاس درپوش در صومعه بیهده چه باشی؟ در میکده رو، شراب می‌نوش گر یاد کنی جمال ساقی جان و دل … ادامه

صلای عشق، که ساقی ز لعل خندانش

فخرالدین عراقی- غزل شماره 142 صلای عشق، که ساقی ز لعل خندانش شراب و نقل فرو ریخته به مستانش بیا، که بزم طرب ساخت، خوان عشق نهاد برای ما لب نوشین شکّر افشانش تبسم لب ساقی خوش است و خوشتر از آن خرابیی که کند باز چشم فتانش به یک کرشمه چنان مست کرد جان … ادامه

نرسد به هر زبانی سخن دهان تنگش

فخرالدین عراقی- غزل شماره 141 نرسد به هر زبانی سخن دهان تنگش نه به هر کسی نماید رخ خوب لاله رنگش لب لعل او نبوسد، به مراد، جز لب او رخ خوب او نبیند به جز از دو چشم شنگش لب من رسیدی آخر ز لبش به کام روزی شدی ار پدید وقتی اثر از … ادامه

بکشم به ناز روزی سر زلف مشک رنگش

فخرالدین عراقی- غزل شماره 140 بکشم به ناز روزی سر زلف مشک رنگش ندهم ز دست این بار، اگر آورم به چنگش سر زلف او بگیرم، لب لعل او ببوسم به مراد، اگر نترسم ز دو چشم شوخ شنگش سخن دهان تنگش بوَد ار چه خوش، ولیکن نرسد به هر زبانی سخن دهان تنگش چون … ادامه

تماشا می‌کند هر دم دلم در باغ رخسارش

فخرالدین عراقی- غزل شماره 139 تماشا می‌کند هر دم دلم در باغ رخسارش به کام دل همی نوشد می لعل شکر بارش دلی دارم، مسلمانان، چو زلف یار سودایی همه در بند آن باشد که گردد گرد رخسارش چه خوش باشد دل آن لحظه! که در باغ جمال او گهی گل چیند از رویش، گهی … ادامه

در بزم قلندران قلاش

فخرالدین عراقی- غزل شماره 138 در بزم قلندران قلاش بنشین و شراب نوش و خوش باش تا ذوق می و خمار یابی باید که شوی تو نیز قلاش در صومعه چند خود پرستی؟ رو باده ‌پرست شو چو اوباش در جام جهان ‌نمای می بین سرّ دو جهان، ولی مکن فاش ور خود نظری کنی … ادامه