بایگانی‌های غزلیات عرفی - ادبستان شعر پارسی

بادا بشارت دل محنت شناس ما

عرفی شیرازی- غزل شماره 20 بادا بشارت دل محنت شناس ما کامد غمی بکندن شهر حواس ما ای خوشدلی بسوزکه دشت ملامت است آرایش عنان دل بیهراس ما ای عیش تلخ شو که ز جام قبول عشق مست تبسّم است لبِ التماسِ ما از بهر عقل نوحه گر ایمان و دین، که کو آن شحنه … ادامه

تا خیالت کرده مشغول همآغوشی مرا

عرفی شیرازی- غزل شماره 19 تا خیالت کرده مشغول همآغوشی مرا باز می دارد ز افغان ذوق خاموشی مرا صید آن صیاد بیمهرم که نازش تا ابد نیم بسمل دارد از تیغ فراموشی مرا اضطراب شوق بیهوشی گدازد ورنه هست هر نگاهت مایۀ صد ساله بیهوشی مرا حوض کوثر یارب از آتش لبالب کن نه … ادامه

همه جویند بهشت و من بیباک آنجا

عرفی شیرازی- غزل شماره 18 همه جویند بهشت و من بیباک آنجا که فزاید المی بر دل صد چاک آنجا ای بهشت از چمن و بوی گلت شرمی باد که نیاسود کسی بیدل غمناک آنجا کی دران بادیه مانند قدم سوختگان که نه با شعله ستیز و خس و خاشاک آنجا جانب صیدگهی میکشدم شوق، … ادامه

باز ماتم نوشد این جان بلا فرسوده را

عرفی شیرازی- غزل شماره 17 باز ماتم نوشد این جان بلا فرسوده را وه که از دل برکشید این آه درد آلوده را آفتاب حسن او جایی که گردد پرده سوز از تماشا مست سازد دیدۀ نگشوده را داستان عافیت سودی ندارد، هرزه چند رو، بخاموشی فروش این قصۀ بیهوده را چون بروی مدعا ساید … ادامه

بگاه جلوه از آن تافت روی زیبا را

عرفی شیرازی- غزل شماره 16 بگاه جلوه از آن تافت روی زیبا را که جان ز شرم بماند در آستین ما را نظر بجان و دل آن پر غرور نگشايد که سیر دیده نبیند متاع یغما را امید مغفرت این بس مرا که هم امروز ز من کشید غمت انتقام فردا را باین جمال چو … ادامه

زان لب همه دشنام بود ملتمس ما

عرفی شیرازی- غزل شماره 15 زان لب همه دشنام بود ملتمس ما آری، همه بر زهر نشیند مگس ما آن کعبه روانیم که صد قافلۀ درد مست اند زآشوب  صدای جرس ما می نوش و میندیش درین کوچه که شبها ساغر زده با محتسب آمد عسس ما گل روید و خندد بگلستان و بگلشن در … ادامه

ای فوج عشق تاختنی بر سپاه ما

عرفی شیرازی- غزل شماره 14 ای فوج عشق تاختنی بر سپاه ما وی موج حسن ریختنی بر نگاه ما سرگرمی آفتاب گداز است زینهار ای سایۀ هما بگریز از کلاه ما این برق وه چه قیمت خود ناشناس بود کز دست کهربا بربایند کاه ما افتاده ایم در بن چاهی که تا ابد تحت الثرى … ادامه

دلم در کعبه روکرده است و همت جوید از دلها

عرفی شیرازی- غزل شماره 13 دلم در کعبه روکرده است و همت جوید از دلها که خواهد ماندش از پی کعبه ها در طی منزلها تو افلاطون، ولی اندیشه را چین در جبین مفکن در آن وادی که جز حیرت نداند حل مشکلها بباد شرطه و سعی معلم دل مبند اکنون که از طغیان دریا … ادامه

روشن شد آفتاب محبّت ز داغ ما

عرفی شیرازی- غزل شماره 12 روشن شد آفتاب محبّت ز داغ ما از داغ ما بگیر حساب چراغ ما ما خار و گل ز چشمۀ ز هر آب می دهیم کوثر حلاوتی نرساند بباغ ما محمل بسومنات روان کن که یافتی ای کعبه رو که گم شده ای در سراغ ما در خواب غفلتیم ولی … ادامه

چرا خجل نکند چشم اشکبار مرا

  عرفی شیرازی- غزل شماره 11 چرا خجل نکند چشم اشکبار مرا که آرزوی دل آورده در کنار مرا براه عشق بگیرم ز شوق بال و پری که نی پیاده شمارند و نه سوار مرا فغان ز نشأۀ دون همتی کزین شادم که هیچ کام نیارد بانتظار مرا نه رام مردم اهلم، نه صید مرشد … ادامه

منم که یافته ام ذوق صحبت غم را

عرفی شیرازی- غزل شماره 10 منم که یافته ام ذوق صحبت غم را به صبح عید دهم وعده شام ماتم را اگر به حور بهشتت نظر فتد، دانی که حسن دوست چه آراسته است عالم را ز لاف صبر بسی نادمیم، طعنه مزن مروّتی، که ملامت بلاست ملزم را به لذّت ابد از زخم او … ادامه

بزهر تشنه لبم، با شکر چه کار مرا

عرفی شیرازی- غزل شماره 9 بزهر تشنه لبم، با شکر چه کار مرا دراز باد شبم، با سحر چه کار مرا مرا نشاط تماشا به از بهشت وصال به قسمت کم و بیش ثمر چه کار مرا ز بهر کاوش دل اهل درد نیش طلب من و نگاه تو، با نیشتر چه کار مرا مرا … ادامه