
عرفی شیرازی- غزل شماره 9
بزهر تشنه لبم، با شکر چه کار مرا
دراز باد شبم، با سحر چه کار مرا
مرا نشاط تماشا به از بهشت وصال
به قسمت کم و بیش ثمر چه کار مرا
ز بهر کاوش دل اهل درد نیش طلب
من و نگاه تو، با نیشتر چه کار مرا
مرا فریب دهد ناله و به غم گوید
ز من ترانه شنو، با اثر چه کار مرا
ز ناز شربت کوثر نمی چشیدم، آه
بآتش دل داغ جگر چه کار مرا
من و شکستن افغان به سینه در شب غم
بنغمه سنجی مرغ سحر چه کار مرا
چرا ز عرفی جانباز سر نمی طلبی
فدای تیغ تو جانم، به سر چه کار مرا



