
عرفی شیرازی- غزل شماره 11
چرا خجل نکند چشم اشکبار مرا
که آرزوی دل آورده در کنار مرا
براه عشق بگیرم ز شوق بال و پری
که نی پیاده شمارند و نه سوار مرا
فغان ز نشأۀ دون همتی کزین شادم
که هیچ کام نیارد بانتظار مرا
نه رام مردم اهلم، نه صید مرشد شهر
نشسته ام که نسیمی کند شکار مرا
ز بیم فتنۀ شادی چو کودکان همه عمر
غمت گرفته در آغوش و در کنار مرا
میا به ملک عدم یا چنان مکن عرفی
که بیغمی نشناسد دران دیار مرا



