بایگانی‌های غزلیات عرفی - صفحه 2 از 2 - ادبستان شعر پارسی

به دیرآ از حرم صوفی که می برقع گشود اینجا

عرفی شیرازی- غزل شماره 8 به دیرآ از حرم صوفی که می برقع گشود اینجا از آنجا آنچه می جویی به میخواران نمود اینجا همان رنگی که آنجا در دل اسلامییان بینی مغان را نیز بود امّا صفای می زدود اینجا محبّت شمع بزم قدس و ما پروانه از بیرون چه حالست این نمیدانم چراغ … ادامه

بجز نیش بلا مرهم مبادا سینه ریشان را

عرفی شیرازی- غزل شماره 7 بجز نیش بلا مرهم مبادا سینه ریشان را عداوت با دل من باد زهرآلود نیشان را به من بیگانگان را کی دل هم صحبتی ماند که با من صحبت غم میکند بیگانه خویشان را دمی صد چشمه بیتابی ز دلم می زاید و شادم که محکم نیست ایمان محبّت صبر … ادامه

گفت و گوی غم یعقوب بود پیشۀ ما

عرفی شیرازی- غزل شماره 6 گفت و گوی غم یعقوب بود پیشۀ ما بوی پیراهن یوسف دهد اندیشۀ ما اندر آن بیشه که ما شیر وییم آفت نیست روبه از بی جگری رم کند از بیشۀ ما کوهکن صنعت ما داشت ولی فرق بسی است قوّت بازوی دل می طلبد تیشۀ ما در دل ما … ادامه

تحفۀ مرهم نگیرد سینۀ افکار ما

عرفی شیرازی- غزل شماره 5 تحفۀ مرهم نگیرد سینۀ افکار ما سایۀ گل برنتابد گوشۀ دستار ما باعثی دارد رواج سبحه کو تزویر کو تا ببندد صد گره بر رشتۀ زنّار ما ما لب آلوده بهر توبه بگشاییم، لیک بانگ عصیان می زند ناقوسِ استغفارِ ما آتش افروزِ تبِ عجزیم و هرگز کس ندید جوش … ادامه

شب آمد، ای مرا سامان بیارایید محفلها

عرفی شیرازی- غزل شماره 4 شب آمد، ای مرا سامان بیارایید محفلها بشویید از میِ بیغش غبار کینه از دلها برید آهسته تابوت شهیدان یک نفس، باشد درین ره محملِ من هم شود همراهِ محملها بکویت هر طرف خاکی به آب دیده گِل کردم که تعمیری کنم قصر محبت را به این گلها مهل کاین … ادامه

ای دل منشین، خیز، که بیباک تو تنها

عرفی شیرازی- غزل شماره 3 ای دل منشین، خیز، که بیباک تو تنها با شیشۀ می رفته به گلگشت چمنها نومید ز بالين که برخاسته، یارب کز نرگس تر ژاله فشاند به سمنها این قوّت حسن است که دلهای اسیران زلف تو برون میکشد از چاه ذقنها ماندند غریبان به قريب تو درین شهر چندانکه … ادامه

نه چنان برده ز ره ذوق نگاه تو مرا

عرفی شیرازی- غزل شماره 2 نه چنان برده ز ره ذوق نگاه تو مرا که برد بیم ستم از سر راه تو مرا آمدی جلوه کنان با دو جهان عشوه و ناز وه که پامال بلا کرد سپاه تو مرا چه بلا دلکشی ای جلوه گه یار، که هست ذوق طوبی ز تماشای گیاه تو … ادامه

ز خوان نطق چو دادی غذای جان مرا

عرفی شیرازی- غزل شماره 1 ز خوان نطق چو دادی غذای جان مرا حلاوتی بده از حمد خود زبان مرا مرا بخوان طلبیدی که تا مگس رانم نگفتی آرزوئی هست میهمان مرا همه زیان گران مایگی خویشتنم مگر بسود مبدّل کنی زیان مرا عنانم از ره باطل بسوی خویش بتاب بمن دراز مهل بیش ازین … ادامه