بایگانی‌های قصاید سنایی - صفحه 8 از 17 - ادبستان شعر پارسی

تا کی دم از علایق و طبع فلک زنیم

سنایی غزنوی – قصیده شماره 119 تا کی دم از علایق و طبع فلک زنیم تا کی مثل ز جوهر دیو و ملک زنیم تا کی غم امام و خلیفه ی جهان خوریم تا کی دم از علی و عتیق و فدک زنیم دوریم از سماع و قرینیم با صداع تا ما همی سقف به … ادامه

خیز تا از روی مستی بیخ هستی برکنیم

سنایی غزنوی – قصیده شماره 118 خیز تا از روی مستی بیخ هستی برکنیم نقش دانش را فرو شوییم و آتش درزنیم همچو خد و خوی خوبان پرده ها را بردریم همچو زلف ماهرویان توبه ها را بشکنیم همچو عیاران همی ریزیم اندر جام جان بهر جان چون آسیا تا چند گرد تن تنیم گرد … ادامه

پسرا تا به کف عشوه ی عشق تو دریم

سنایی غزنوی – قصیده شماره 117 پسرا تا به کف عشوه ی عشق تو دریم از بدو نیک جهان همچو جهان بی خبریم عقل ما عشق تو گر کرد هبا شاید از آنک بی‌غم عشق تو ما عقل به یک جو نخریم نظری کرد سوی چهره ی تو دیده ی ما از پی روی تو … ادامه

قبله چون میخانه کردم پارسایی چون کنم

سنایی غزنوی – قصیده شماره 116 قبله چون میخانه کردم پارسایی چون کنم عشق بر من پادشا شد پادشایی چون کنم کعبه یارم خراباتست و احرامش قمار من همان مذهب گرفتم پارسایی چون کنم من چو گرد باده گشتم کم گرایم گرد باد آسمانی کرده باشم آسیایی چون کنم عشق تو با مفلسان سازد چو … ادامه

ای خدایی که به جز تو ملک العرش ندانم

سنایی غزنوی – قصیده شماره 115 در صفات ذات اقدس باری ای خدایی که به جز تو ملک العرش ندانم بجز از نام تو نامی نه برآید به زبانم بجز از دین و صنعت نبود عادت چشمم بجز از گفتن حمدت نبود ورد زبانم عارفا فخر به من کن که خداوند جهانم ملک عالمم و … ادامه

بخ بخ اگر این علم برافرازم

سنایی غزنوی-قصیده شماره 114 بخ بخ اگر این علم برافرازم در تفرقه سوی جمع پردازم باشد بینم رخان معشوقم وز صحبت خود دری کند بازم از راهبران عشق ره پسرم با پاک بران دو کون دربازم شطرنج به شاهمات بربندم در ششدره مهره ای دراندازم بر فرش فنا به قعده ننشینم در باغ بقا چو … ادامه

کی باشد کین قفس بپردازم

سنایی غزنوی-قصیده شماره 113 در آرزوی مرگ کی باشد کین قفس بپردازم در باغ الاهی آشیان سازم با روی نهفتگان دل یک دم در پرده ی غیب عشقها بازم کش در چمن رسول بخرامم خوش در حرم خدای بگرازم این چار غریب ناموافق را خشنود به سوی خانه ها تازم این حله ی نیمکار آدم … ادامه

درین لافگاه ار چه پیروز روزم

سنایی غزنوی-قصیده شماره 112 در احوال خود گوید درین لافگاه ار چه پیروز روزم ز بد سیرتی سغبه ی شر و شورم درین زیر چرخ از مزاج عناصر گهی دیوم و گه ددم گه ستورم ز خبث و ز بی آگهی با عزیزان درون خارپشتم ز بیرون سمورم ز بهر دو طامات و ژاژ و … ادامه

نظر همی کنم ار چند مختصر نظرم

سنایی غزنوی-قصیده شماره 111 در نکوهش و ابراز نارضایی از خود نظر همی کنم ار چند مختصر نظرم به چشم مختصر اندر نهاد مختصرم نمی شناسم خود را که من کیم به یقین از آنکه من ز خود اندر به خود همی نگرم عیان چو باز سفیدم نهان چو زاغ سیاه چنین به چشم سرم … ادامه

ز باده بده ساقیا زود دادم

سنایی غزنوی-قصیده شماره 110 در استغنای طبع خویش گوید ز باده بده ساقیا زود دادم که من خرمن خویش بر باد دادم ز بیداد عشقت به فریاد آیم نیاید به جز باده ی تلخ یادم به آتش کنندم همی بیم آنجا من اینجا ز عشق اندر آتش فتادم بدان آتش آنجا مبادا که سوزم درین … ادامه

زهی پشت و پناه هر دو عالم

سنایی غزنوی-قصیده شماره 109 زهی پشت و پناه هر دو عالم سر و سالار فرزندان آدم دلیل راهت ابراهیم آزر منادی ملتت عیسی مریم شبستان مقامت قاب قوسین در درگاه تو بطحا و زمزم ملایک را نشان از چون تو مهتر رسل را فخر از چون تو مقدم نبودی گر برایت گفت ایزد نه آدم … ادامه

نماز شام من و دوست خوش نشسته بهم

سنایی غزنوی – قصیده شماره 108 نماز شام من و دوست خوش نشسته بهم گرفته دامن شادی شکسته گردن غم سپرده لاله به پای و بسوده زلف به دست گرفته دوست به دام و کشیده رطل به دم ز چرخ زهره به زیر آمده به زاری زیر ز کوه کبک به بانگ آمده به ناله … ادامه