بایگانی‌های قصاید سنایی - صفحه 17 از 17 - ادبستان شعر پارسی

ای خواجه چه تفضیل بود جانوری را

سنایی غزنوی – قصیده شماره 11 ای خواجه چه تفضیل بود جانوری را کو هیچ به از خود نشناسد دگری را گر به ز خودت هیچ بهی را تو نبینی پس چون که ندانی بتر از خود بتری را پس غافلی از مذهب رندان خرابات این عیب تمامست چو تو خیره سری را هر گه … ادامه

شاه را خواهی که بینی، خاک شو درگاه را

سنایی غزنوی – قصیده شماره 10 شاه را خواهی که بینی، خاک شو درگاه را ز آبرو آبی بزن درگاه شاهنشاه را نعل کن چون چتر او دیدی کلاه چرخ را چاک زن چون روی او دیدی قبای ماه را چون کله بر سر نشین دزدان افسر جوی را چون خرد در جان نشان رندان … ادامه

آراست جهاندار دگرباره جهان را

سنایی غزنوی – قصیده شماره 9 در توحید آراست جهاندار دگرباره جهان را چون خلد برین کرد، زمین را و زمان را فرمود که تا چرخ یکی دور دگر کرد خورشید بپیمود مسیر دوران را ایدون که بیاراست مر این پیر خرف را کاید حسد از تازگیش تازه جوان را هر روز جهان خوشتر از … ادامه

ای بنام و خوی خوش میراث دار مصطفا

سنایی غزنوی – قصیده شماره 8   در مدح قاضی یحیا صاعد ای بنام و خوی خوش میراث دار مصطفا بر تو عاشق هر دو گیتی و تو عاشق بر سخا ای چو آب اندر لطافت ای چو خاک اندر درنگ وی چو آتش در بلندی و چو باد اندر صفا رشوت از حکمت چنان … ادامه

مکن در جسم و جان منزل، که این دونست و آن والا

سنایی غزنوی – قصیده شماره 7 در مقام اهل توحید مکن در جسم و جان منزل، که این دونست و آن والا قدم زین هر دو بیرون نه نه آنجا باش و نه اینجا بهرچ از راه دور افتی چه کفر آن حرف و چه ایمان بهرچ از دوست وامانی چه زشت آن نقش و … ادامه

منسوخ شد مروت و معدوم شد وفا

سنایی غزنوی – قصیده شماره 6 در شکایت روزگار و بی‌وفایی مردم منسوخ شد مروت و معدوم شد وفا زین هر دو مانده نام چو سیمرغ و کیمیا شد راستی خیانت و شد زیرکی سفه شد دوستی عداوت و شد مردمی جفا گشته ست باژگونه همه رسم های خلق زین عالم نبهره و گردون بی … ادامه

ای سنایی گر همی جویی ز لطف حق سنا

سنایی غزنوی – قصیده شماره 5 در نعت رسول اکرم ص و مدح عارف زرگر ای سنایی گر همی جویی ز لطف حق سنا عقل را قربان کن اندر بارگاه مصطفا هیچ مندیش از چنین عیاری ابرا بس بود عاقله عقل تو را ایمان و سنت خون بها مصطفا اندر جهان آن گه کسی گوید … ادامه

تا ز سر شادی برون ننهند مردان صفا

سنایی غزنوی – قصیده شماره 4 در پاسخ قصیده ی عارف زرگر تا ز سر شادی برون ننهند مردان صفا دست نتوانند زد در بارگاه مصطفا خرمی چون باشد اندر کوی دین کز بهر حق خون روان گشتست از حلق حسین در کربلا از برای یک بلی کاندر ازل گفتست جان تا ابد اندر دهد … ادامه

ای نهاده پای همت بر سر اوج سما

سنایی غزنوی – قصیده شماره 3 این قصیده را عارف زرگر در مدح سنایی گفته ای نهاده پای همت بر سر اوج سما وی گرفته ملک حکمت گشته در وی مقتدا بر سریر حکمت اندر خطه ی کون و فساد از تو عادل تر نبد هرگز سخن را پادشا مشرق و مغرب ز راه صلح … ادامه

کفر و ایمان را هم اندر تیرگی هم در صفا

سنایی غزنوی – قصیده شماره 2 در تفسیر چند سوره و نعت رسول اکرم ص و مدح قاضی عبدالودود کفر و ایمان را هم اندر تیرگی هم در صفا نیست دارالملک جز رخسار و زلف مصطفا موی و رویش گر به صحرا نا وریدی مهر و لطف کافری بی برگ ماندستی و ایمان بینوا نسخه … ادامه

ای چو نعمان بن ثابت در شریعت مقتدا

سنایی غزنوی – قصیده شماره ۱ در مدح امین الملة قاضی عبدالودود بن عبدالصمد ای چو نعمان بن ثابت در شریعت مقتدا وی به حجت پیشوای شرع و دین مصطفا از تو روشن راه حجت همچو گردون از نجوم از تو شادان اهل سنت همچو بیمار از شفا کس ندیده میل در حکمت چو در … ادامه