بایگانی‌های قصاید سنایی - صفحه 16 از 17 - ادبستان شعر پارسی

سنایی کنون با ضیا و سناست

سنایی غزنوی – قصیده شماره 23 در جواب قصیده ی علی بن هیصم سنایی کنون با ضیا و سناست که بر وی ز سلطان سنت ثناست بدین مدح بر وی ز روح القدس همه تهنیت مرحبا مرحباست اگر خاطرش را به خط خطیر همی عالم عقل خواند سزاست که جز عالم عقل نبود بلی که … ادامه

سنایی سنای خرد را سزاست

سنایی غزنوی – قصیده شماره 22 این قصیده را امام علی بن هیصم در مدح سنایی گفته است(1) سنایی سنای خرد را سزاست جمالش جهان را جمال و بهاست اگر شخصش از خاک دارد مزاج پس اخلاق او نور کلی چراست چنو در بزرگان بزرگی که دید چنو از عزیزان عزیزی کجاست اگر خاطرش را … ادامه

مرد هشیار در این عهد کمست

سنایی غزنوی – قصیده شماره 21 در مذمت اهل روزگار مرد هشیار در این عهد کمست ور کسی هست بدین متهمست زیرکان را ز در عالم و شاه وقت گرمست نه وقت کرمست هست پنهان ز سفیهان چو قدم هر که را در ره حکمت قدمست و آنکه راهست ز حکمت رمقی خونش از بیم … ادامه

بتی که گر فکند یک نظر بر آتش و آب

سنایی غزنوی – قصیده شماره 20 در مدح سید عمید سیدالشعرا ابوطالب محمد ناصری علوی بتی که گر فکند یک نظر بر آتش و آب شود ز لطف جمالش مصور آتش و آب کرشمه ای گر ازو بیند آب و آتش هیچ شود ز چشمش بی شک معبهر آتش و آب ز سیم و شکر … ادامه

یارب چه بود آن تیرگی و آن راه دور و نیمشب

سنایی غزنوی – قصیده شماره 19 یارب چه بود آن تیرگی و آن راه دور و نیمشب وز جان من یکبارگی برده غم جانان طرب گردون چو روی عاشقان در لولو مکنون نهان گیتی چو روی دلبران پوشیده از عنبر سلب روی سما گوهر نگار آفاق را چهره چو قار آسوده طبع روزگار از شورش … ادامه

احسنت یا بدرالدجی لبیک یا وجه العرب

سنایی غزنوی – قصیده شماره 18 احسنت یا بدرالدجی لبیک یا وجه العرب ای روی تو خاقان روز وی موی تو سلطان شب شمس الضحی ایوان تو بدرالظلم دیوان تو فرمان همه فرمان تو ای مهتر عالی نسب خه خه بنامیزد مهی هم صدر و بدر درگهی از درد دلها آگهی ای عنصر جود و … ادامه

عربی وار دلم برد یکی ماه عرب

سنایی غزنوی – قصیده شماره 17 در مدح خواجه مسعود علی بن ابراهیم عربی وار دلم برد یکی ماه عرب آب صفوت پسری چه زنخی شکر لب کله بر گلبن او راست چو بر لاله سواد مژه بر نرگس او راست چو بر خار رطب ناصیت راست چو بر تخته ی کافورین مشک یا فراز … ادامه

او کیست مرا یارب او کیست مرا یارب

سنایی غزنوی – قصیده شماره 16 در مدح بهرامشاه او کیست مرا یارب او کیست مرا یارب رویش خوش و مویش خوش باز از همه خوشتر لب داده لب و خال او را بی خدمت کفر و دین کرده رخ و زلف او را بی منت روز و شب منزلگه خورشیدست بی نور رخش تیره … ادامه

ای در دل مشتاقان از عشق تو بستانها

سنایی غزنوی – قصیده شماره 15 این توحید به حضرت غزنین گفته شد ای در دل مشتاقان از عشق تو بستانها ور حجت بی چونی در صنع تو برهانها در ذات لطیف تو حيران شده فکرتها بر علم قدیم تو پیدا شده پنهانها در بحر کمال تو ناقص شده کاملها در عين قبول تو، کامل … ادامه

تا کی ز هر کسی ز پی سیم بیم ما

سنایی غزنوی – قصیده شماره 14 در نصیحت و ترک تملق از خلق گوید تا کی ز هر کسی ز پی سیم بیم ما وز بیم سیم گشته ندامت ندیم ما تا هست سیم با ما بیمست یار او چون سیم رفت از پی او رفت بیم ما آیند هر دو با هم و هر … ادامه

ای ازل دایه بوده جان تو را

سنایی غزنوی – قصیده شماره 13 ای ازل دایه بوده جان تو را وی خرد مایه داده کان تو را ای جهان کرده آستین پر جان از پی نثر آستان تو را سالها بهر انس روح القدس بلبلی کرده بوستان تو را شسته از آب زندگانی روح از پی فتنه ارغوان تو را کرده ایزد … ادامه

دیده نبیند همی، نقش نهان تو را

سنایی غزنوی – قصیده شماره 12 در مدح بهرامشاه دیده نبیند همی، نقش نهان تو را بوسه نیابد همی، شکل دهان تو را حسن بدان تا کند جلوه گهت بر همه پیرهن هست و نیست، ساخت نهان تو را در همه ی هست و نیست، از تری و تازگی نیست نهانخانه ای ثروت جان تو … ادامه