بایگانی‌های قصاید سنایی - ادبستان شعر پارسی

ای خواجه تو را در دل اگر هست صفایی

سنایی غزنوی – قصیده شماره 203 ای خواجه تو را در دل اگر هست صفایی بر هستی آن چون که تو را نیست گوایی گر باطنت از نور یقینست منور بر ظاهر تو چون که عیان نیست صفایی آری چو بود صورت تحقیق چو تلبیس بیدار شو از هرچه صوابی و خطایی دعوی که مجرد … ادامه

هستی به حقیقت ای سنایی

سنایی غزنوی – قصیده شماره 202 این چند بین را فضل بن یحیی بن صاعد هروی به سنایی فرستاد و در آن درخواست دیدار کرد هستی به حقیقت ای سنایی در دیده ی عقل روشنایی مقبول همه صدور گشتی این کار تو نیست جز خدایی آیم بر تو به طبع زیراک دانم که به نزد … ادامه

ای بنده به درگاه من آنگاه برآیی

سنایی غزنوی – قصیده شماره 201 در مدح خواجه ابو یعقوب یوسف بن احمد ای بنده به درگاه من آنگاه برآیی کز جان قدمی سازی و در راه درآیی ای خواست جدا گردی چونان که درین ره هم خواست نداند که تو خواهنده ی مایی ای سینه قدم ساخته جان نیز برافشان بر مژده ی … ادامه

چرا چو روز بهار ای نگار خرگاهی

سنایی غزنوی – قصیده شماره 200 در مدح بهرامشاه چرا چو روز بهار ای نگار خرگاهی بر این غریب نه بر یک نهاد و یک راهی گهی به لطف چو عیسا مرا کنی فلکی گهی به قهر چو یوسف کنی مرا چاهی گهی به بوسه امیرم کنی به راهبری گهی به غمزه اسیرم کنی به … ادامه

نه از اینجا نه از آنجا دل من برد مهی

سنایی غزنوی – قصیده شماره 199 در مدح بهرامشاه نه از اینجا نه از آنجا دل من برد مهی زین گهر خنده نگاری و شکر بوسه شهی زین جهانساز ظریفی و جهانسوز بتی زین جگر خوار شگرفی و دلاویز مهی مه که باشد که همی هر شب و هر روز کند آفتابش رهی و کوکب … ادامه

فضل یحیاست بر ضعیف و قوی

سنایی غزنوی – قصیده شماره 198 در جواب شعر فضل بن یحیی و عذرخواهی از رفتن و منع صاعد از آمدن فضل یحیاست بر ضعیف و قوی فضل یحیای صاعد هروی پادشاه قضات و خواجه ی شرع که چو صدرست و دیگران چو روی از صعود حیات و فضل دلش نیست جز صورت صراط سوی … ادامه

دلا تا کی درین زندان فریب این و آن بینی

سنایی غزنوی – قصیده شماره 197 دلا تا کی درین زندان فریب این و آن بینی یکی زین چاه ظلمانی برون شو تا جهان بینی جهانی کاندرو هر دل که یابی پادشا یابی جهانی کاندرو هر جان که بینی شادمان بینی درو گر جامه ای دوزی ز فضلش آستین یابی درو گر خانه ای سازی … ادامه

بیا تا اهل معنی را درین عالم به غم بینی

سنایی غزنوی – قصیده شماره 196 بیا تا اهل معنی را درین عالم به غم بینی بیا تا لطف ربانی و احسان و کرم بینی بیا تا سوز مشتاقان و راه بیدلان بینی ز اوتادان و ابدالان علم اندر علم بینی همه صحرای روحانی پر از مردان حق بینی ز صوت و ذوق داوودی همه … ادامه

زیر دام عشوه تا چند ای سنایی دم زنی

سنایی غزنوی – قصیده شماره 195 زیر دام عشوه تا چند ای سنایی دم زنی گاه آن آمد یکی کاین دام و دم بر هم زنی از دم خویشی تو دایم مانده اندر دام دیو گر برون آیی ملک گردی و جام جم زنی با تو اندر پوست باشد بی گمان ابلیس تو تا تو … ادامه

از خانه برون رفتم من دوش به نادانی

سنایی غزنوی – قصیده شماره 194 از خانه برون رفتم من دوش به نادانی تو قصه ی من بشنو تا چون به عجب مانی از کوه فرود آمد زین پیری نورانی پیداش مسلمانی در عرصه ی بلسانی چون دید مرا گفت او داری سر مهمانی گفتم که بلی دارم بی سستی و کسلانی گفتا که … ادامه

ای کس به سزا وصف تو ناکرده بیانی

سنایی غزنوی – قصیده شماره 193 در مدح ابوبکربن محمد ای کس به سزا وصف تو ناکرده بیانی حیران شده از ذات لطیف تو جهانی ذاتت نه مکان گیر ولیکن ز تصرف خالی نه ز آیات تو یک لحظه مکانی بردیده نهان ذات تو از کشف ولیکن پوشیده نه بر علم قدیم تو نهانی از … ادامه

شگفت آید مرا بر دل ازین زندان سلطانی

سنایی غزنوی – قصیده شماره 192 توصیف روح در بدن شگفت آید مرا بر دل ازین زندان سلطانی که در زندان سلطانی منم سلطان زندانی غریب از جاه طورانی ز نافرمانی لشکر به دست دشمنان درمانده اندر چاه ظلمانی سپاه بی کران داری ولیکن بی وفا جمله همه در عشوه مغرورند از غمری و نادانی … ادامه