بایگانی‌های قصاید سنایی - صفحه 2 از 17 - ادبستان شعر پارسی

تا کی این لاف در سخن رانی

سنایی غزنوی – قصیده شماره 191 در نکوهش بزرگان زمان و مدح ابونصر احمد سعید تا کی این لاف در سخن رانی تا کی این بیهده ثنا خوانی گه برین بی هنر هنر ورزی گه بر آن بی گهر درافشانی با چنین مهتران بی معنی از سبکساری و گرانجانی همه ساسی نهاد و مفلس طبع … ادامه

بمیر ای حکیم از چنین زندگانی

سنایی غزنوی – قصیده شماره 190 بمیر ای حکیم از چنین زندگانی ازین زندگانی چو مردی بمانی ازین زندگی زندگانی نخیزد که گرگست و ناید ز گرگان شبانی درین زندگی سیر مردان نیاید ور آید بود سیر سیرالسوانی برین خاکدان پر از گرگ تا کی کنی چون سگان رایگان پاسبانی به بستان مرگ آی تا … ادامه

مسلمانان مسلمانان مسلمانی مسلمانی

سنایی غزنوی – قصیده شماره 189 دریغا کو مسلمانی مسلمانان مسلمانان مسلمانی مسلمانی ازین آیین بی‌دینان پشیمانی پشیمانی مسلمانی کنون اسمیست بر عرفی و عاداتی دریغا کو مسلمانی دریغا کو مسلمانی فرو شد آفتاب دین برآمد روز بی دینان کجا شد درد بودردا و آن اسلام سلمانی جهان یکسر همه پر دیو و پر غولند … ادامه

ای اصل تو ز خاک سیاه و تن از منی

سنایی غزنوی – قصیده شماره 188 ای اصل تو ز خاک سیاه و تن از منی در سر منی مکن که به ترکیب چون منی آنکو ز خاک باشد آخر رود به خاک او را کجا رسد سخن مایی و منی از آهن مذهب معمور کرده باش تا بر محک صرف زند زر معدنی ظاهر … ادامه

ای سنایی چند لاف از خواجه و مهتر زنی

سنایی غزنوی – قصیده شماره 187 ای سنایی چند لاف از خواجه و مهتر زنی دار قلابان نهی بی مهر سلطان زر زنی رایتت بر چرخ سر دارد همی چون آفتاب خیمه ات از چرخ چو می بگذرد برتر زنی با یجوز و لایجوز اندر مشو در کوی عشق رخت دل در خانه نه تا … ادامه

عشق تو بربود ز من مایه ی مایی و منی

سنایی غزنوی – قصیده شماره 186 عشق تو بربود ز من مایه ی مایی و منی خود نبود عشق تو را چاره ز بی خویشتنی دست کسی بر نرسد به شاخ هویت تو تا رگ نخلیت او ز بیخ و بن بر نکنی با لب تو باد بود، سیرت نیکی و بدی با رخ تو … ادامه

دلا زین تیرگی زندان اگر روزی رها یابی

سنایی غزنوی – قصیده شماره 185 دلا زین تیرگی زندان اگر روزی رها یابی اگر بینا شوی زین پس به دیگر سر صفا یابی تو بیماری درین زندان و بیماریت را لاشک روا باشد طبیبی جوی تا روزی دوا یابی بصیرت گر کنی روشن به کحل معرفت زیبد که دردش را اگر جویی هم اینجا … ادامه

با چشم چو بحرم ز گهر خنده نگاری

سنایی غزنوی – قصیده شماره 184 در مدح شرف الملک امیر زنگی محسن با چشم چو بحرم ز گهر خنده نگاری با عیش چو زهرم به شکر بوسه شکاری بر گرد بناگوش چو عاجش خط مشکین چون دایره کز شب بکشی گرد نهاری خورشید نماینده بتی ماه جبینی کافور بناگوش مهی مشک عذاری خوبی خطش … ادامه

ای سنایی بی کله شو گرت باید سروری

سنایی غزنوی – قصیده شماره 183 این قصیده ی غرا از زاده ی سرخس است ای سنایی بی کله شو گرت باید سروری زانک نزد بخردان تا با کلاهی بی سری در میان گردنان آیی کلاه از سر بنه تا ازین میدان مردان بو که سر بیرون بری ور نه در ره سرفرازانند کز تیغ … ادامه

ای دل ار خواهی که یابی رستگاری آن سری

سنایی غزنوی – قصیده شماره 182 ای دل ار خواهی که یابی رستگاری آن سری چون نسازی فقر را نعل از کلاه سروری جانت اندر راه معنی یک قدم ننهد به صدق تا نسازی راه را از دزد باطن رهبری هر زیادت کان ندارد بر رخان توقیع شرع آن زیادت در جهان عدل بینی کمتری … ادامه

گرد رخت صف زده لشکر دیو و پری

سنایی غزنوی – قصیده شماره 181 در مدح بهرامشاه گرد رخت صف زده لشکر دیو و پری ملک سلیمان تو راست گم مکن انگشتری پرده ی خوبی بساز امشب و بیرون خرام زَهره ی زُهره بسوز زان رخ چون مشتری از پی موی تو شد بر سر کوی خرد دیده ی اسلامیان سجده گه کافری … ادامه

شیفته کرد مرا هندوکی همچو پری

سنایی غزنوی – قصیده شماره 180 در مدح خواجه عمید ابراهیم بی علی بن ابراهیم مستوفی شیفته کرد مرا هندوکی همچو پری آنچنان کز دل و از عقل شدم جمله بری خوشدلی شوخی چون شاخک نرگس در باغ از در آنکه شب و روز درو درنگری گرمی و تری در طبع هلاک شکرست او همه … ادامه