بایگانی‌های قصاید سنایی - صفحه 3 از 17 - ادبستان شعر پارسی

ای پدیدار آمده همچون پری با دلبری

سنایی غزنوی – قصیده شماره 179 در مدح تاج الدین ابوالفتح اصفهانی ای پدیدار آمده همچون پری با دلبری هر که دید او مر تو را با طبع شد از دل بری آفتاب معنی از سایت برآید در جهان زانکه از هر معنیی چون آفتاب خاوری زهره مزهر بر تو سازد کز عطارد حاصلی مر … ادامه

این چه بود ای جان که ناگه آتش اندر من زدی

سنایی غزنوی – قصیده شماره 178 در مدح بهرامشاه این چه بود ای جان که ناگه آتش اندر من زدی دل ببردی و چو بوبکر ربابی تن زدی تا مرا دیدی ز خلق از عشق رویت سوخته سنگ و آهن بودت از دل سنگ بر آهن زدی قامتم چون لام و نون کردی چو موسی … ادامه

ایا مانده بی موجب هر مرادی

سنایی غزنوی – قصیده شماره 177 ایا مانده بی موجب هر مرادی همه ساله در محنت اجتهادی نه در حق خود مر تو را انزعاجی نه در حق حق مر تو را انقیادی چو دیوانگان دایم اندر به فکری چه گویی تو را چون برآید مرادی ز حرص دو روزه مقام مجازی به هر گوشه … ادامه

ای ز آواز و جمال تو جهان پر طربی

سنایی غزنوی – قصیده شماره 176 در مدح خواجه ایرانشاه ای ز آواز و جمال تو جهان پر طربی وز پی هر دو شده جان و دلم در طلبی چشم و گوش همه از لحن و رخت پر دُر و گل پس چرا قسمتم از هر دو عنا و تعبی گر ز آهن دل من … ادامه

ای ز عشق دین سوی بیت الحرام آورده رای

سنایی غزنوی – قصیده شماره 175 در مدح احمد عارف زرگر گوید که به حج رفت از بلخ و حج نیافت ای ز عشق دین سوی بیت الحرام آورده رای کرده در دل رنجهای تن گداز جانگزای تن سپر کرده به پیش تیغهای جان سپر سر فدا کرده به پیش نیزه های سرگرای گه تمامی … ادامه

ایا بی حد و مانندی که بی مثلی و همتایی

سنایی غزنوی – قصیده شماره 174 ایا بی حد و مانندی که بی مثلی و همتایی تو آن بی مثل و بی شبهی که دور از دانش مایی ز وهمی کز خرد خیزد تو زان وهم و خرد در وی ز رایی کز هوا خیزد تو دور از چشم آن رایی پشیمانست دل زیرا که … ادامه

گر هیچ نگارینم بر خلق عیانستی

سنایی غزنوی – قصیده شماره 173 در مدح بهرامشاه پسر مسعود غزنوی گر هیچ نگارینم بر خلق عیانستی ای شاد که خلقستی ای خوش که جهانستی از خلق نهان زان شد تا جمله تو را باشد گر هیچ پدیدستی زآن همگانستی جان دید جمالش را ورنه به همه دانش دربان و غلامش را زو باز … ادامه

ای دل غافل مباش خفته درین مرحله

سنایی غزنوی – قصیده شماره 172 موعظه در تهیه ی توشه ی آخرت ای دل غافل مباش خفته درین مرحله طبل قیامت زدند خیز که شد غافله روز جوانی گذشت موی سیه شد سپید پیک اجل در رسید ساخته کن راحله آنکه تو را زاد مرد و آنکه ز تو زاد رفت نیست ازین جز … ادامه

ای ایزدت را رحمت آفریده

سنایی غزنوی – قصیده شماره 171 در مراتب مقام انسان ای ایزدت را رحمت آفریده در سایه ی لطف بپروریده ای نور جمالت از رخ تو انگشت اشارت کنان بریده آوازه ی تو در هوای وحدت پیش از ازل و ابد خنیده عرشی که سرآسیمه بود ز اول در زیر قدمهات آرمیده بر فرش خرد … ادامه

در همه ملک ندید از همه ی مردان شاه

سنایی غزنوی – قصیده شماره 170 در مدح خواجه مردانشاه در همه ملک ندید از همه ی مردان شاه آنچه دید از هنر و ذات و خرد مردانشاه آنکه گر تقویتی باید ابر از سیرش ز نمی در وی از خاره دمد مهر گیاه وآنکه گر تربیتی باید بحر از نکتش دُر منظوم شود در … ادامه

آمد هلال دلها ناگه پدید ناگه

سنایی غزنوی – قصیده شماره 169 در مدح بهرامشاه پسر مسعود شاه آمد هلال دلها ناگه پدید ناگه هان ای هلال خوبان “ربی و ربک الله” زین بوالعجب هلالی گر هیچ بدر گردد نی آسمان گذارد نی آفتاب و نی مه در روی او بخندید از بهر حال کو خود بر آفتاب خندد وقت وداع … ادامه

جوینده ی جان آمده ای عقل زهی کو

سنایی غزنوی – قصیده شماره 168 در مدح بهرامشاه جوینده ی جان آمده ای عقل زهی کو دلخواه جهان آمده ای قوم خهی کو آمد سبب عشق در اصحاب دلی کو آمده کُه بیجاده در آفاق کَهی کو این نعمت جان را که به ناگاه درآمد ای سرد مزاجان ز دل و جان شرهی کو … ادامه