بایگانی‌های قصاید سنایی - صفحه 4 از 17 - ادبستان شعر پارسی

دلی از خلق عالم بی غمی کو

سنایی غزنوی – قصیده شماره 167 دلی از خلق عالم بی غمی کو برون از عالم دل عالمی کو درین عالم دم و غم جفت باید مرا غم هست باری همدمی کو نگویی تا که درد عاشقی را بجز مرگ از دواها مرهمی کو به عشق اندر ز بیم هجر بنمای که تا از خلق … ادامه

راه دین پیداست لیکن صادق دیندار کو

سنایی غزنوی – قصیده شماره 166   راه دین پیداست لیکن صادق دیندار کو یک جهان معشوق بینم عاشق غمخوار کو عالمی پر ذوالخمارست از خمار خواجگی ای دریغا در جهان یک حیدر کرار کو دیو مردم بین که خود را چون ملایک ساختند با چنین دیوان بگو بند سلیمان وار کو گر به بوی … ادامه

سر به سر دعویست مردا مرد معنی دار کو

سنایی غزنوی – قصیده شماره 165 سر به سر دعویست مردا مرد معنی دار کو تیزبینی پاکدستی رهبری عمخوار کو کرد اگر معنیست من معنی همی خواهم ز تو گفت اگر دعویست با حق مر تو را گفتار کو باستان دعوی نبود آخر زمان معنی نماند ور تو گویی هست از این معنی تو را … ادامه

ای سنایی عاشقی را درد باید درد کو

سنایی غزنوی – قصیده شماره 164 ای سنایی عاشقی را درد باید درد کو بار حکم نیکوان را مرد باید مرد کو پیش نوک ناوک دلدوز جانان روز حکم طرقوا گویان جان را بانگ بردا برد کو در همه معدن ز تف عشق چون یاقوت و زر بی امید و بیم اشک لعل و روی … ادامه

جهان پر درد می بینم دوا کو

سنایی غزنوی – قصیده شماره 163 دریغاگویی از نااهلی روزگار جهان پر درد می بینم دوا کو دل خوبان عالم را وفا کو ور از دوزخ همی ترسی شب و روز دلت پر درد و رخ چون کهربا کو بهشت عدن را بتوان خریدن ولیکن خواجه را در کف بها کو خرد گر پیشوای عقل … ادامه

ای تماشاگاه جانها صورت زیبای تو

سنایی غزنوی – قصیده شماره 162 ای تماشاگاه جانها صورت زیبای تو وی کلاه فرق مردان پای تابه ی پای تو چرخ گردان در طواف خانه ی تمکین تو عقل پیر احسنت گوی حکمت برنای تو چون خجل کردی دو عالم را پدید آمد ز رشگ کحل ما زاغ البصر در دیده ی بینای تو … ادامه

ای برده عقل ما اجل ناگهان تو

سنایی غزنوی – قصیده شماره 161 در مرثیه ی تاج الدین ابوبکر ای برده عقل ما اجل ناگهان تو وی در نقاب غیب نهان گشته جان تو ای شاخ نوشکفته ناگه ز چشم بد تابوت شوم روی شده بوستان تو محروم گشته از گهر عقل جان تو معزول مانده از سخن خوش زبان تو جان … ادامه

ای مقتدای اهل طریقت کلام تو

سنایی غزنوی – قصیده شماره 160 ای مقتدای اهل طریقت کلام تو ای تو جهان صدق و جهانی غلام تو تاثیر کرد صدق تو در سینه ها چنانک شد بی نیاز مستمع از شرح نام تو نام تو چون ورای زمانست و عقل و جان کی مردم زمانه درآید به دام تو چون نفس ما … ادامه

بس که شنیدی صفت روم و چین

سنایی غزنوی – قصیده شماره 159 بس که شنیدی صفت روم و چین خیز و بیا ملک سنایی ببین تا همه دل بینی بی حرص و بخل تا همه جان بینی بی کبر و کین زر نه و کان ملکی زیر دست جونه و اسب فلکی زیر زین پای نه و چرخ به زیر قدم … ادامه

تا سراپرده زد به علیین

سنایی غزنوی – قصیده شماره 158 خطاب به خواجه قوام الدین ابوالقاسم تا سراپرده زد به علیین قدر صدر اجل قوام الدین از پی آبروی راهش را آب زد ز آبروی روح امین وز پی قدر خویش صدرش را بست روح القدس به عرش آذین شد عراق از نگار خامه ی او خوش لقا چون … ادامه

ای امین شاه و سلطان و امیر ملک و دین

سنایی غزنوی – قصیده شماره 157 از زبان منجم ماوراء النهر که تقویم آورده بود گفته است ای امین شاه و سلطان و امیر ملک و دین زبده ی دور زمانی عمده ی روی زمین خلق را در دین و دنیا از برای مصلحت عروةالوثقی تویی امروز و هم حبل المتین بر تو غیب آسمان … ادامه

هر که را ملک قناعت شد مسلم بر زمین

سنایی غزنوی – قصیده شماره 156 دعوت به زهد و ستایش سید فضل الله هر که را ملک قناعت شد مسلم بر زمین ز آسمان بر دولت او آفرین باد آفرین عز دین از جاه دنیا کس نجست اندر جهان جاه دنیا را چکارست ای پسر با عز دین رستگاری هر دو عالم در کم … ادامه