بایگانی‌های قصاید سنایی - صفحه 5 از 17 - ادبستان شعر پارسی

ای گزیده مر تو را از خلق رب العالمین

سنایی غزنوی – قصیده شماره 155 در نعت رسول اکرم (ص) ای گزیده مر تو را از خلق رب العالمین آفرین گوید همی بر جان پاکت آفرین از برای اینکه ماه و آفتابت چاکرند می طواف آرد شب و روز آسمان گرد زمین خال تو بس با کمال و فضل تو بس با جمال روی … ادامه

در میان کفر و دین بی اتفاق آن و این

سنایی غزنوی – قصیده شماره 154 در مدح بهرامشاه در میان کفر و دین بی اتفاق آن و این گفتگویست از من و تو مرحبا بالقائلین هر کجا عشق من و حسن تو آید بی گمان در نه پیوندد خرد با کاف کفر و دال و دین حسن خوبان بزم شد کی بود بی های … ادامه

ایا از چنبر اسلام دایم برده سر بیرون

سنایی غزنوی – قصیده شماره 153 در تمجید و توحید حضرت باری ایا از چنبر اسلام دایم برده سر بیرون ز سنت کرده دل خالی ز بدعت کرده سر مشحون هوا همواره شیطانی شده بر نفس تو سلطان تنت را جهل پیرایه دلت را کفر پیرامون اگر در اعتقاد من به شکی تا به نظم … ادامه

ای منزه ذات تو “اما یقول الظالمون”

سنایی غزنوی – قصیده شماره 152 در حکمت و موعظت ای منزه ذات تو “اما یقول الظالمون” گفت علمت جمله را “ما لم تکونوا تعلمون” چون منزه باشد از هر عیب ذات پاک تو جای استغفارشان باشد “و هم یستغفرون” امر امر توست یارب با پیمبر در نبی گفته ای “ان ابرموا امر افانامبرمون” گوش … ادامه

ای دل ار در بند عشقی عقل را تمکین مکن

سنایی غزنوی – قصیده شماره 151 منع کبر و غرور و مذمت دنیا ای دل ار در بند عشقی عقل را تمکین مکن محرم روح الامینی دیو را تلقین مکن خوش نباشد مشورت با عقل کردن پیش عشق قبله تا خورشید باشد اختری را دین مکن ماه و تیر و زهره و بهرام و برجیس … ادامه

ای سنایی خویشتن را بی سر و سامان مکن

سنایی غزنوی – قصیده شماره 150 دعوت به آزادگی و عدالت‌خواهی ای سنایی خویشتن را بی سر و سامان مکن مایه ی انفاس را بر عمر خود تاوان مکن از برای آنکه تا شیطان ز تو شادان شود دیده ی رضوان و شخص خویش را گریان مکن دینت را نیکو نداری دیو را دعوت مساز … ادامه

ای سنایی قدح دمادم کن

سنایی غزنوی – قصیده شماره 149 ای سنایی قدح دمادم کن روح ما را ز راح خرم کن لحن را همچو “لام” سر بفراز جام را همچو “جیم” قد خم کن خشکسالیست کشت آدم را فتح بابش تویی پر از نم کن حجره ی عقل را ز تحفه ی روح تازه چون سجده جای مریم … ادامه

رحل بگذار ای سنایی رطل مالامال کن

سنایی غزنوی – قصیده شماره 148 رحل بگذار ای سنایی رطل مالامال کن این زبان را چون زبان لاله یک دم لال کن یک زمان از رنگ و بوی باده روح القدس را در ریاض قدس عنبر مغز و مرجان بال کن زهد و صفوت یک زمان از عشق در دوزخ فگن حال و وقتت … ادامه

چو مردان بشکن این زندان یکی آهنگ صحرا کن

سنایی غزنوی – قصیده شماره 147 موعظه در وصول به عالم لاهوت چو مردان بشکن این زندان یکی آهنگ صحرا کن به صحرا درنگر آنگه به کام دل تماشا کن ازین زندان اگر خواهی که چون یوسف برون آیی به دانش جان بپرور نیک و در سر علم رویا کن مشو گمراه و بیچاره چنین … ادامه

ای یار مقامر دل پیش آی و دمی کم زن

سنایی غزنوی – قصیده شماره 146 ای یار مقامر دل پیش آی و دمی کم زن زخمی که زنی بر ما مردانه و محکم زن در پاکی و بی باکی جانا چو سرانداران چون کم زدی اندر دم آن کمزده را کم زن اشغال دو عالم را در مجلس قلاشان چون زلف نکورویان بر هم … ادامه

ای مسافر اندرین ره گام عاشق وار زن

سنایی غزنوی – قصیده شماره 145 ای مسافر اندرین ره گام عاشق وار زن فرش لاف اندر نورد و گفت از کردار زن گر نسیم مشک معنی نیست اندر جیب تو دست همت باری اندر دامن عطار زن هر کت از زر باز گوید اوست دقیانوس تو گر همی دین بایدت خیمه میان غار زن … ادامه

دست اندر لام لا خواهم زدن

سنایی غزنوی – قصیده شماره 144 دست اندر لام لا خواهم زدن پای بر فرق هوا خواهم زدن نفی و اثباتست اندر عاشقی صدمه در صور بقا خواهم زدن در دبیرستان “لا احصی ثنا” خیمه ی خلوت جدا خواهم زدن گام اندر عاشقی مردانه وار از ثریا تا ثرا خواهم زدن آه کاندر کار دل … ادامه