بایگانی‌های قصاید سنایی - صفحه 6 از 17 - ادبستان شعر پارسی

شرط مردان نیست در دل عشق جانان داشتن

سنایی غزنوی – قصیده شماره 143 شرط مردان نیست در دل عشق جانان داشتن پس دل اندر بند وصل و بند هجران داشتن بلکه اندر عشق جانان شرط مردان آن بود بر در دل بودن و فرمان جانان داشتن دُر که از بحر عطا خیزد صدف دل ساختن تیز کز شست قضا آید هدف جان … ادامه

کار عاقل نیست در دل مهر دلبر داشتن

سنایی غزنوی – قصیده شماره 142 در پاسخ پرسش سلطان سنجر درباره ی مذهب کار عاقل نیست در دل مهر دلبر داشتن جان نگین مهر مهر شاخ بی بر داشتن از پی سنگین دل نامهربانی روز و شب بر رخ چون زر نثار گنج گوهر داشتن چون نگردی گرد معشوقی که روز وصل او بر … ادامه

تا کی از یاران وصیت تخت و افسر داشتن

سنایی غزنوی – قصیده شماره 141 تا کی از یاران وصیت تخت و افسر داشتن وز برای لقمه ای نان دست بر سر داشتن تا تو بیمار هوای نفس باشی مر تو را بایدت بر خاک خواری خفت و بستر داشتن گر تو را بر کشور جان پادشاهی آرزوست پیش آزت زشت باشد دست و … ادامه

خجسته باد بهاری بهار ارسنجان

سنایی غزنوی – قصیده شماره 140 در مدح سرهنگ محمد بن فرج نو آبادی خجسته باد بهاری بهار ارسنجان بر آن ظریف سخی و جواد و راد و جوان سپهر قدری کز بخت و دولت فلکی مسخر وی گشتند جمله سرهنگان یگانه ای که به پیش خدایگان زمین نمود مردمی اندر دیار هندستان به شخص … ادامه

ای سنایی ز آستان نتوان شدن بر آسمان

سنایی غزنوی – قصیده شماره 139 ای سنایی ز آستان نتوان شدن بر آسمان زانکه روحانی رود بر آسمان از آستان هر که چون نمرود با صندوق و با کرکس رود خیره باز آید نگون نمرودوار از آسمان با کمان و تیر چون نمرود بر گردون مشو کان مشعبد گردش از تیرت همی سازد کمان … ادامه

دین را حرمیست در خراسان

سنایی غزنوی – قصیده شماره 138 در نعت امام هشتم (ع) دین را حرمیست در خراسان دشوار تو را به محشر آسان از معجزهای شرع احمد از حجتهای دین یزدان همواره رهش مسیر حاجت پیوسته درش مشیر غفران چون کعبه پر آدمی ز هر جای چون عرش پر از فرشته هزمان هم فر فرشته کرده … ادامه

چرخ نارد به حکم صدر دوران

سنایی غزنوی – قصیده شماره 137 در مدح محمد ترکین بغراخان چرخ نارد به حکم صدر دوران جان نزاید به سعی چار ارکان در زمین از سخا و فضل و هنر چون محمد تکین بغراخان آنکه شد تا سخاش پیدا گشت بخل در دامن فنا پنهان آنکه از بیم خنجرش دشمن همچو خنجر شدست گنگ … ادامه

ویحک ای پرده ی پرده در در ما نگران

سنایی غزنوی – قصیده شماره 136 معروفی بود زن سلیطه ای داشت او را به قاضی برده بود و رنج می نمود در حق وی گوید ویحک ای پرده ی پرده در در ما نگران بیش از این پرده ی ما پیش هر ابله مدران یا مدر یا چو دریدی چو لئیمان بمدوز یا مخوان … ادامه

بنه چوگان ز دست ای دل که گمشد گوی در میدان

سنایی غزنوی – قصیده شماره 135 در مدح امین الدین رازی بنه چوگان ز دست ای دل که گمشد گوی در میدان چه خیزد گوی تنهایی زدن در پیش نامردان چو گویی در خم چوگان فگن خود را به حکم او که چوگانیست از تقدیر و میدانیست از ایمان بدین چوگان مدارا کن وز آن … ادامه

ای ز راه لطف و رحمت متصل با عقل و جان

سنایی غزنوی – قصیده شماره 134 در مدح خواجه علاء الدین ابویعقوب یوسف بن احمد حدادی شالنکی غزنوی و ابوالمعالی احمد بن یوسف ای ز راه لطف و رحمت متصل با عقل و جان وی به عمل و قدر و قدرت برتر از کون و مکان هر کجا مهر تو آید رخت بربندد خرد هر … ادامه

برگ بی برگی نداری لاف درویشی مزن

سنایی غزنوی – قصیده شماره 133 برگ بی برگی نداری لاف درویشی مزن رخ چو عیاران نداری جان چو نامردان مکن یا برو همچون زنان رنگی و بویی پیش گیر یا چو مردان اندر آی و گوی در میدان فگن هر چه بینی جز هوا آن دین بود بر جان نشان هر چه یابی جز … ادامه

کرد نوروز چو بتخانه چمن

سنایی غزنوی – قصیده شماره 132 در ستایش خواجه اسعد هروی کرد نوروز چو بتخانه چمن از جمال بت و بالای شمن شد چو روی صنمان لاله ی لعل شد چو پشت شمنان شاخ سمن آفتاب حمل آنگه بنمود ثور کردار به ما نجم پرن از گریبان شکوفه بادام پر ستاره ست جهان را دامن … ادامه