بایگانی‌های قصاید سنایی - صفحه 7 از 17 - ادبستان شعر پارسی

ای همیشه دل به حرص و آز کرده مرتهن

سنایی غزنوی – قصیده شماره 131 در نکوهش حرص و هوی و هوس ای همیشه دل به حرص و آز کرده مرتهن داده یکباره عنان خود به دست اهرمن هیچ نندیشی که آخر چون بود فرجام کار اندر آن روزی که خواهد بود عرض ذوالمنن گر پی حاجت نگردی بر پی حجت مپوی ور سر … ادامه

دی ز دلتنگی زمانی طوف کردم در چمن

سنایی غزنوی – قصیده شماره 130 در مدح قاضی نجم الدین حسن غزنوی دی ز دلتنگی زمانی طوف کردم در چمن یک جهان جان دیدم آنجا رسته از زندان تن بی طرب خوشدل طیور و بی طلب جنبان صبا بی دهن خندان درخت و بی زبان گویا چمن سوسن آنجا بر دویده تا میان سرو … ادامه

چون من و چون تو شد ای دوست چمن

سنایی غزنوی – قصیده شماره 129 در مدح بهرامشاه چون من و چون تو شد ای دوست چمن یک چمانه من و تو بی تو و من تویِ بی تو چو بهار اندر بت من بی من به بهار تو شمن توبه ی سست بروتان شده است شکن زلفک تو توبه شکن حسن اندر حسن … ادامه

گر شراب دوست را در دست تو نبود ثمن

سنایی غزنوی – قصیده شماره 128 در مدح علی بن حسن گر شراب دوست را در دست تو نبود ثمن خویشتن را در خرابات جوانمردی فگن کان خراباتیست پر سلوی و من بی قیاس تا سلو یابی ز سلوی منتی یابی ز من جوی می بینی روان در باغهای دلبران عاشقان بینی چمان با جام … ادامه

پیش پریشان مکن از پی آشوب من

سنایی غزنوی – قصیده شماره 127 در مدح نصرالله بن داود سرخسی پیش پریشان مکن از پی آشوب من زلف گره بر گره جعد شکن بر شکن ای ز رخت برده نور فر کلاه سپهر وی ز لبت برده آب رنگ عقیق یمن از لب تو شرم داشت مایه ی مل در قدح وز رخ … ادامه

الا یا خیمه ی گردان به گرد بیستون مسکن

سنایی غزنوی – قصیده شماره 126 در ستایش علی‌بن حسن بحری الا یا خیمه ی گردان به گرد بیستون مسکن گه از بن دامنت ماهست و گاهت ماه بر دامن چراغ افروخته در تو بسی و هفت از آن گردان که گه بر گاوشان جایست و گه بر شیرشان مسکن چو خورشید ملک هنجار و … ادامه

ای امیرالمومنین ای شمع دین ای بوالحسن

سنایی غزنوی – قصیده شماره 125 در نعت علی (ع) ای امیرالمومنین ای شمع دین ای بوالحسن ای به یک ضربت ربوده جان دشمن از بدن ای به تیغ تیز رستاخیز کرده روز جنگ وی به نوک نیزه کرده شمع فرعونان لگن از برای دین حق آباد کرده شرق و غرب کردی از نوک سنانت … ادامه

عقل محرم تا بود دستور سلطان بدن

سنایی غزنوی – قصیده شماره 124 در مدح خواجه معین الدین ابونصر احمدبن فضل غزنوی عقل محرم تا بود دستور سلطان بدن کی به ناواجب رود فرمان جان در ملک تن جان جهانی لشکر عالی نسب دارد همی هر یکی با کار و باری در جهان خویشتن ساخته میران این لشکر ز روی مرتبت شمع … ادامه

بر بساط کم زنان خود را بر آن مهتر نهیم

سنایی غزنوی – قصیده شماره 123 بر بساط کم زنان خود را بر آن مهتر نهیم گر دغا بازد کسی ما مهره در ششدر نهیم پاکبازانیم ما را نه جهاز و نه گرو گر حریفی زر نهد ما جان به جای زر نهیم در دو کونم نیست از معلوم حالی یک درم با چنین افلاس … ادامه

گاه آن آمد که با مردان سوی میدان شویم

سنایی غزنوی – قصیده شماره 122 در اشتیاق کعبه و سفر حج گاه آن آمد که با مردان سوی میدان شویم یک ره از ایوان برون آییم و بر کیوان شویم راه بگذاریم و قصد حضرت عالی کنیم خانه پردازیم و سوی خانه ی یزدان شویم طبل جانبازی فرو کوبیم در میدان دل بی زن … ادامه

گاه رزم آمد بیا تا عزم زی میدان کنیم

سنایی غزنوی – قصیده شماره 121 گاه رزم آمد بیا تا عزم زی میدان کنیم مرد عشق آمد بیا تا گرد او جولان کنیم چنگ در فتراک این معشوق عاشق کش زنیم پس لگام نیستی را بر سر فرسان کنیم گر برآید خط توقعیش برین منشور ما ما ز دیده بر خط منشور دُر افشان … ادامه

خیز تا خود ز عقل باز کنیم

سنایی غزنوی – قصیده شماره 120 خیز تا خود ز عقل باز کنیم در میدان عشق باز کنیم یوسف چاه را به دولت دوست در چه صد هزار باز کنیم در قمار وقار بنشینیم خویشتن جبرییل ساز کنیم هر چه شیب و فراز پرده ی ماست خاک بر شیب و بر فراز کنیم ز بر … ادامه