
سنایی غزنوی-قصیده شماره 114
بخ بخ اگر این علم برافرازم
در تفرقه سوی جمع پردازم
باشد بینم رخان معشوقم
وز صحبت خود دری کند بازم
از راهبران عشق ره پسرم
با پاک بران دو کون دربازم
شطرنج به شاهمات بربندم
در ششدره مهره ای دراندازم
بر فرش فنا به قعده ننشینم
در باغ بقا چو سرو بگرازم
این عشوه ی اوست خاک آدم را
با صحبت جان و دل بدل سازم
این گنج که تو ختم من از هستی
در بوته ی نیستیش بگدازم
این بربط غم گداز در وصلت
در بهر نهم و بشرط بنوازم
هر بیت که از سماع او گویم
اول سخنی ز عشق آغازم
این است جواب آن کجا گفتم
“کی باشد کاین قفس بپردازم”