بایگانی‌های باب هفتم در عالم تربیت - ادبستان شعر پارسی

جوانی هنرمند فرزانه بود

سعدی-بوستان-باب هفتم در عالم تربیت شماره 30   جوانی هنرمند فرزانه بود که در وعظ ، چالاک و مردانه بود نکونام و صاحبدل و حق پرست خط عارضش خوشتر از خطّ دست قوی در بلاغات و در نحو چُست ولی حرف ابجد نگفتی درست یکی را بگفتم ز صاحبدلان که دندان پیشین ندارد فلان برآمد … ادامه

اگر در جهان از جهان رسته‌ای است

سعدی-بوستان-باب هفتم در عالم تربیت شماره 29   اگر در جهان از جهان رسته‌ای است در از خلق ، بر خویشتن بسته‌ای است کس از دست جور زبانها نرست اگر خودنمای است و گر حق پرست اگر بر پری چون مَلَک زآسمان به دامن درآویزدت بد گمان به کوشش توان دجله را پیش بست نشاید … ادامه

یکی صورتی دید صاحب جمال

سعدی-بوستان-باب هفتم در عالم تربیت شماره 28   یکی صورتی دید صاحب جمال بگردیدش از شورش عشق ، حال برانداخت بیچاره چندان عرق که شبنم بر اردیبهشتی ورق گذر کرد بقراط بر وی سوار بپرسید کاین را چه افتاد کار ؟ کسی گفتش این عابدی پارساست که هرگز خطایی ز دستش نخاست رود روز و … ادامه

گروهی نشینند با خوش پسر

سعدی-بوستان-باب هفتم در عالم تربیت شماره 27   گروهی نشینند با خوش پسر که ما پاکبازیم و صاحب نظر ز من پُرس ، فرسوده ی روزگار که بر سفره حسرت خورد روزه‌دار از آن تخم خرما خورد گوسفند که قفل است بر تنگ خرما و بند سر گاو و عصّار از آن در که است … ادامه

در این شهر باری به سمعم رسید

سعدی-بوستان-باب هفتم در عالم تربیت شماره 26   در این شهر باری به سمعم رسید که بازارگانی غلامی خرید شبانگه مگر دست بردش به سیب که سیمین زنخ بود و خاطر فریب پریچهره هرچ اوفتادش به دست یکی در سر و مغز خواجه شکست نه هرجا که بینی خطی دلفریب توانی طمع کردنش در کتیب … ادامه

خرابت کند شاهد خانه کن

سعدی-بوستان-باب هفتم در عالم تربیت شماره 25     خرابت کند شاهد خانه کن برو خانه آباد گردان به زن نشاید هوس باختن با گلی که هر بامدادش بود بلبلی چو خود را به هر مجلسی شمع کرد تو دیگر چو پروانه گردش مگرد زن خوب خوش خوی آراسته چه ماند به نادان نوخاسته ؟ … ادامه

شبی دعوتی بود در کوی من

سعدی-بوستان-باب هفتم در عالم تربیت شماره 24   شبی دعوتی بود در کوی من ز هر جنس مردم در او انجمن چو آواز مطرب درآمد ز کوی به گردون شد از عاشقان های و هوی پریچهره ای بود محبوب من بدو گفتم ای لعبتِ خوبِ من چرا با رفیقان نیایی به جمع که روشن کنی … ادامه

پسر چون ز دَه برگذشتش سنین

سعدی-بوستان-باب هفتم در عالم تربیت شماره 23   پسر چون ز دَه برگذشتش سنین ز نامحرمان گو فراتر نشین برِ پنبه آتش نشاید فروخت که تا چشم بر هم زنی خانه سوخت چو خواهی که نامت بماند به جای پسر را خردمندی آموز و رای چو فرهنگ و رایش نباشد بسی بمیری و از تو … ادامه

جوانی ز ناسازگاری جفت

سعدی-بوستان-باب هفتم در عالم تربیت شماره 22   جوانی ز ناسازگاری جفت برِ پیرمردی بنالید و گفت گران باری از دستِ این خصم چیر چنان می‌برم کاسیا سنگ زیر به سختی بنه گفتش ای خواجه دل کس از صبر کردن نگردد خجل به شب سنگ بالایی ای خانه سوز چرا سنگ زیرین نباشی به روز … ادامه

زنِ خوب فرمانبر پارسا

سعدی-بوستان-باب هفتم در عالم تربیت شماره 21   زنِ خوب فرمانبر پارسا کند مرد درویش را پادشا برو پنج نوبت بزن بر درت چو یاری موافق بود در برت همه روز اگر غم خوری غم مدار چو شب غمگسارت بود در کنار که را خانه آباد و همخوابه دوست خدا را به رحمت نظر سوی … ادامه

فریدون وزیری پسندیده داشت

سعدی-بوستان-باب هفتم در عالم تربیت شماره 20   فریدون وزیری پسندیده داشت که روشن دل و دوربین دیده داشت رضای حق اول نگه داشتی دگر پاسِ فرمانِ شه داشتی نهد عامل سفله بر خلق رنج که تدبیر مُلک است و توفیر گنج اگر جانب حق نداری نگاه گزندت رساند هم از پادشاه یکی رفت پیش … ادامه

یکی گفت با صوفیی در صفا

سعدی-بوستان-باب هفتم در عالم تربیت شماره 19   یکی گفت با صوفیی در صفا ندانی فلانت چه گفت از قفا ؟ بگفتا خموش ای برادر بخفت ندانسته بهتر که دشمن چه گفت کسانی که پیغامِ دشمن برند ز دشمن همانا که دشمن ترند کسی قول دشمن نیارد به دوست جز آن کس که در دشمنی … ادامه