شنیدم که دزدی درآمد ز دشت
سعدی-بوستان-باب هفتم در عالم تربیت شماره 18 شنیدم که دزدی درآمد ز دشت به دروازه ی سیستان برگذشت بدزدید بقال از او نیم دانگ برآورد دزد سیهکار بانگ خدایا تو شبرو به آتش مسوز که ره میزند سیستانی به روز
سعدی-بوستان-باب هفتم در عالم تربیت شماره 18 شنیدم که دزدی درآمد ز دشت به دروازه ی سیستان برگذشت بدزدید بقال از او نیم دانگ برآورد دزد سیهکار بانگ خدایا تو شبرو به آتش مسوز که ره میزند سیستانی به روز
سعدی-بوستان-باب هفتم در عالم تربیت شماره 17 سه کس را شنیدم که غیبت رواست وز این درگذشتی چهارم خطاست یکی پادشاهی ملامت پسند کز او بر دل خلق بینی گزند حلال است از او نقل کردن خبر مگر خلق باشند از او بر حذر دوم پرده بر بی حیایی متن که خود میدرد پرده … ادامه
سعدی-بوستان-باب هفتم در عالم تربیت شماره 16 طریقت شناسان ثابت قدم به خلوت نشستند چندی به هم یکی زآن میان غیبت آغاز کرد درِ ذکرِ بیچارهای باز کرد کسی گفتش ای یار شوریده رنگ تو هرگز غزا کردهای در فرنگ ؟ بگفت : از پسِ چار دیوارِ خویش همه عمر ننهادهام پای پیش چنین … ادامه
سعدی-بوستان-باب هفتم در عالم تربیت شماره 15 کسی را که نام آمد اندر میان به نیکوترین نام و نعتش بخوان چو همواره گویی که مردم خرند مبر ظن که نامت چو مردم برند چنان گوی سیرت به کوی اندرم که گفتن توانی به روی اندرم وگر شرمت از دیده ی ناظر است نه ای … ادامه
سعدی-بوستان-باب هفتم در عالم تربیت شماره 14 به طفلی درم ، رغبت روزه خاست ندانستمی چپ کدام است و راست یکی عابد از پارسایان کوی همی شستن آموختم دست و روی که بسم الله اول به سنت بگوی دوم نیت آور ، سوم کف بشوی پس آنگه دهن شوی و بینی سه بار مناخر به … ادامه
سعدی-بوستان-باب هفتم در عالم تربیت شماره 13 شنیدم که از پارسایان یکی به طیبت بخندید با کودکی دگر پارسایانِ خلوت نشین به عیبش فتادند در پوستین به آخر نماند این حکایت نهفت به صاحب نظر بازگفتند و گفت : مدر پرده بر یار شوریده حال نه طیبت حرام است و غیبت حلال
سعدی-بوستان-باب هفتم در عالم تربیت شماره 12 کسی گفت حجاج خونخوارهای است دلش همچو سنگِ سیه پارهای است نترسد همی زآه و فریاد خلق خدایا تو بستان از او دادِ خلق جهاندیدهای پیر دیرینه زاد جوان را یکی پند پیرانه داد کز او دادِ مظلومِ مسکینِ او بخواهند و از دیگران کین او تو … ادامه
سعدی-بوستان-باب هفتم در عالم تربیت شماره 11 مرا در نظامیه ادرار بود شب و روز تلقین و تکرار بود مر استاد را گفتم ای پر خرد فلان یار بر من حسد میبرد چو من داد معنی دهم در حدیث برآید به هم اندرونِ خبیث شنید این سخن پیشوای ادب به تندی برآشفت و گفت … ادامه
سعدی-بوستان-باب هفتم در عالم تربیت شماره 10 یکی پیش داود طائی نشست که دیدم فلان صوفی افتاده مست قی آلوده دستار و پیراهنش گروهی سگان حلقه پیرامنش چو فرخنده خوی این حکایت شنید ز گوینده ، ابرو به هم درکشید زمانی برآشفت و گفت ای رفیق به کار آید امروز یار شفیق برو زان … ادامه
سعدی-بوستان-باب هفتم در عالم تربیت شماره 9 چنین گفت پیری پسندیده هوش خوش آید سخن های پیران به گوش که در هند رفتم به کنجی فراز چه دیدم ؟ چو یلدا سیاهی دراز در آغوش وی دختری چون قمر فرو برده دندان به لبهاش در چنان تنگش آورده اندر کنار که پنداری اللیل یغشی … ادامه
سعدی-بوستان-باب هفتم در عالم تربیت شماره 8 دو کس گرد دیدند و آشوب و جنگ پراکنده نعلین و پرّنده سنگ یکی فتنه دید از طرف برشکست یکی در میان آمد و سر شکست کسی خوشتر از خویشتن دار نیست که با خوب و زشتِ کسش کار نیست تو را دیده در سر نهادند و … ادامه
سعدی-بوستان-باب هفتم در عالم تربیت شماره 7 شنیدم که در بزم ترکان مست مریدی دف و چنگ مطرب شکست چو چنگش کشیدند حالی به موی غلامان و چون دف زدندش به روی شب از درد چوگان و سیلی نخفت دگر روز پیرش به تعلیم گفت : نخواهی که باشی چو دف روی ریش چو … ادامه