بایگانی‌های باب هفتم در عالم تربیت - صفحه 3 از 3 - ادبستان شعر پارسی

عضد را پسر سخت رنجور بود

سعدی-بوستان-باب هفتم در عالم تربیت شماره 6   عضد را پسر سخت رنجور بود شکیب از نهادِ پدر دور بود یکی پارسا گفتش از روی پند : که بگذار مرغان وحشی ز بند قفس های مرغ سحر خوان شکست که در بند مانَد ، چو زندان شکست ؟ نگه داشت بر طاق بستان سرای یکی … ادامه

یکی ناسزا گفت در وقت جنگ

سعدی-بوستان-باب هفتم در عالم تربیت شماره 5   یکی ناسزا گفت در وقت جنگ گریبان دریدند وی را به چنگ قفا خورده گریان وعریان نشست جهاندیده‌ای گفتش ای خودپرست چو غنچه گرت بسته بودی دهن دریده ندیدی چو گل پیرهن سراسیمه گوید سخن بر گزاف چو تنبور ، بی مغزِ بسیار لاف نبینی که آتش … ادامه

یکی خوب خُلق خَلَق پوش بود

سعدی-بوستان-باب هفتم در عالم تربیت شماره 4   یکی خوب خُلق خَلَق پوش بود که در مصر یک چند خاموش بود خردمند مردم ز نزدیک و دور به گِردش چو پروانه جویان نور تفکر شبی با دل خویش کرد که پوشیده زیر زبان است مرد اگر همچنین سر به خود دربرم چه دانند مردم که … ادامه

تکش با غلامان یکی راز گفت

سعدی-بوستان-باب هفتم در عالم تربیت شماره 3   تکش با غلامان یکی راز گفت که این را نباید به کس باز گفت به یک سالش آمد ز دل بر دهان به یک روز شد منتشر در جهان بفرمود جلاد را بی دریغ که بردار سرهای اینان به تیغ یکی زآن میان گفت و زنهار خواست … ادامه

اگر پای در دامن آری چو کوه

سعدی-بوستان-باب هفتم در عالم تربیت شماره 2   اگر پای در دامن آری چو کوه سرت زآسمان بگذرد در شکوه زبان درکش ای مرد بسیاردان که فردا قلم نیست بر بی زبان صدف وار گوهرشناسان راز دهان جز به لؤلؤ نکردند باز فروان سخن باشد آکنده گوش نصیحت نگیرد مگر در خموش چو خواهی که … ادامه

سخن در صلاح است و تدبیر و خوی

سعدی-بوستان-باب هفتم در عالم تربیت شماره 1   سخن در صلاح است و تدبیر و خوی نه در اسب و میدان و چوگان و گوی تو با دشمنِ نفس همخانه‌ای چه در بندِ پیکارِ بیگانه‌ای ؟ عنان باز پیچانِ نفس از حرام به مردی ز رستم گذشتند و سام تو خود را چو کودک ادب … ادامه