
سعدی-بوستان-باب هفتم در عالم تربیت
شماره 3
تکش با غلامان یکی راز گفت
که این را نباید به کس باز گفت
به یک سالش آمد ز دل بر دهان
به یک روز شد منتشر در جهان
بفرمود جلاد را بی دریغ
که بردار سرهای اینان به تیغ
یکی زآن میان گفت و زنهار خواست
مکش بندگان ، کاین گناه از تو خاست
تو اول نبستی که سرچشمه بود
چو سیلاب شد ، پیش بستن چه سود ؟
تو پیدا مکن راز دل بر کسی
که او خود بگوید برِ هر کسی
جواهر به گنجینه داران سپار
ولی راز را خویشتن پاس دار
سخن تا نگویی بر او دست هست
چو گفته شود ، یابد او بر تو دست
سخن دیوبند است در چاه دل
به بالای کام و زبانش مهل
توان باز دادن ره نرّه دیو
ولی باز نتوان گرفتن به ریو
تو دانی که چون دیو رفت از قفس
نیاید به لاحول کس ، باز پس
یکی طفل برگیرد از رخش بند
نیاید به صد رستم اندر کمند
مگوی آن که گر بر ملا اوفتد
وجودی از آن در بلا اوفتد
به دهقان نادان چه خوش گفت زن :
به دانش سخن گوی یا دم مزن
مگوی آنچه طاقت نداری شنود
که جو کشته گندم نخواهی درود
چه نیکو زداست این مثل برهمن
بود حرمت هر کس از خویشتن
نباید که بسیار بازی کنی
که مر قیمت خویش را بشکنی
چو دشنام گویی دعا نشنوی
بجز کِشته ی خویشتن ندروی
مگوی و منه تا توانی قدم
از اندازه بیرون وز اندازه کم
اگر تند باشی به یک بار و تیز
جهان از تو گیرند راه گریز
نه کوتاه دستی و بیچارگی
نه زجر و تطاول به یکبارگی



