
سعدی-بوستان-باب هفتم در عالم تربیت
شماره 29
اگر در جهان از جهان رستهای است
در از خلق ، بر خویشتن بستهای است
کس از دست جور زبانها نرست
اگر خودنمای است و گر حق پرست
اگر بر پری چون مَلَک زآسمان
به دامن درآویزدت بد گمان
به کوشش توان دجله را پیش بست
نشاید زبان بداندیش بست
فراهم نشینند تردامنان
که این زهد خشک است و آن دام نان
تو روی از پرستیدن حق مپیچ
بهل تا نگیرند خلقت به هیچ
چو راضی شد از بنده یزدان پاک
گر اینها نگردند راضی ، چه باک ؟
بداندیش خلق از حق آگاه نیست
ز غوغای خلقش به حق راه نیست
از آن ره به جایی نیاوردهاند
که اول قدم پی غلط کردهاند
دو کس بر حدیثی گمارند گوش
از این تا بدان ، ز اهرمن تا سروش
یکی پند گیرد دگر ناپسند
نپردازد از حرف گیری به پند
فرومانده در کنج تاریک جای
چه دریابد از جام گیتی نمای ؟
مپندار اگر شیر و گر روبهی
کز اینان به مردی و حلیت رهی
اگر کنج خلوت گزیند کسی
که پروای صحبت ندارد بسی
مذمت کنندش که زرق است و ریو
ز مردم چنان می گریزد که دیو
وگر خنده روی است و آمیزگار
عفیفش ندانند و پرهیزگار
غنی را به غیبت بکاوند پوست
که فرعون اگر هست در عالم اوست
وگر بینوایی بگرید به سوز
نگون بخت خوانندش و تیرهروز
وگر کامرانی در آید ز پای
غنیمت شمارند و فضل خدای
که تا چند از این جاه و گردنکشی ؟
خوشی را بود در قفا ناخوشی
وگر تنگدستی تنک مایهای
سعادت بلندش کند پایهای
بخایندش از کینه دندان به زهر
که دون پرور است این فرومایه دهر
چو بینند کاری به دستت دَرَست
حریصت شمارند و دنیا پرست
وگر دست همت نداری به کار
گداپیشه خوانندت و مفت خوار
اگر ناطقی ، طبلِ پر یاوهای
وگر خامشی ، نقشِ گرماوهای
تحمل کنان را نخوانند مرد
که بیچاره از بیم سر برنکرد
وگر در سرش هول و مردانگی است
گریزند از او کاین چه دیوانگی است ؟
تعنّت کنندش گر اندک خوری است
که مالش مگر روزی دیگری است ؟
وگر نغز و پاکیزه باشد خورَش
شکم بنده خوانند و تن پرورش
وگر بی تکلف زید مالدار
که زینت بر اهل تمیز است عار
زبان درنهندش به ایذا چو تیغ
که بدبخت زر دارد از خود دریغ
وگر کاخ و ایوان منقش کند
تن خویش را کسوتی خوش کند
به جان آید از دست طعنه زنان
که خود را بیاراست همچون زنان
اگر پارسایی سیاحت نکرد
سفر کردگانش نخوانند مرد
که نارفته بیرون ز آغوش زن
کدامش هنر باشد و رای و فن ؟
جهاندیده را هم بدرند پوست
که سرگشته ی بخت برگشته اوست
گرش حظ از اقبال بودی و بهر
زمانه نراندی ز شهرش به شهر
عزب را نکوهش کند خرده بین
که میلرزد از خفت و خیزش زمین
وگر زن کند ، گوید از دست دل
به گردن درافتاد چون خر به گل
نه از جور مردم رهد زشتروی
نه شاهد ز نامردمِ زشت گوی
غلامی به مصر اندرم بنده بود
که چشم از حیا در بر افکنده بود
کسی گفت هیچ این پسر عقل و هوش
ندارد ، به مالش به تعلیم گوش
گرت برکند خشم روزی ز جای
سراسیمه خوانندت و تیره رای
وگر بردباری کنی از کسی
بگویند غیرت ندارد بسی
سخی را به اندرز گویند بس
که فردا دو دستت بود پیش و پس
وگر قانع و خویشتندار گشت
به تشنیع خلقی گرفتار گشت
که همچون پدر خواهد این سفله مُرد
که نعمت رها کرد و حسرت ببرد
که یارد به کنج سلامت نشست ؟
که پیغمبر از خُبث ایشان نرست
خدا را که مانند و انباز و جفت
ندارد ، شنیدی که ترسا چه گفت ؟
رهایی نیابد کس از دست کس
گرفتار را چاره صبر است و بس



