بایگانی‌های غزلیات ناتمام رهی - ادبستان شعر پارسی

نگشتی صيد گیسویی پریشانی نمی دانی

رهی معیری – غزلیات ناتمام شماره 15 نمی دانی نگشتی صيد گیسویی پریشانی نمی دانی برو ناصح، که حال ما نمی دانی نمی دانی رهی در بین اهل معنی و جمع سخندانان تو را این هوشمندی بس، که میدانی نمی دانی  

نوبهار آمد، بزن دستی به دامان گلی

رهی معیری – غزلیات ناتمام شماره 14 گلستان وجود نوبهار آمد، بزن دستی به دامان گلی در گلستان وجود، از خار کمتر نيستی افکند واماندگان را سایه ی راحت به سر بهره ای بخش آخر از دیوار کمتر نیستی  

نیست جز این شیوه ی چشم فریب انگیز او

رهی معیری – غزلیات ناتمام شماره 13 آرزو نیست جز این شیوه ی چشم فریب انگیز او فتنه بارد از نگاه گرم سحرآمیز او گرچه آن نامهربان مه، سردمهری می کند گرم در دل می نشیند، ناوک خونریز او آرزویم چیست؟ دانی اینکه برگیرم شبی بوسه از لب های گرم آرزوانگیز او مدعی در گوش … ادامه

ما باده پرستان غم بیهوده نداریم

رهی معیری – غزلیات ناتمام شماره 12 چشمه ی خورشید ما باده پرستان غم بیهوده نداریم اندیشه ای از بوده و نابوده نداریم پاکیزه تر از چشمه ی خورشید منیریم چون شام سیه، دامن آلوده نداریم  

گرنه در پرده دری خوی سحر دارد اشک

رهی معیری – غزلیات ناتمام شماره 10 اشک گرنه در پرده دری خوی سحر دارد اشک پرده از راز نهانم ز چه بردارد اشک؟ شد هم آغوش گل از اشک محبت شبنم رهی از گریه میاسا که اثر دارد اشک  

دست ار دهد به پای گل و لاله مست باش

رهی معیری – غزلیات ناتمام شماره 9 ایران پرست باش   دست ار دهد به پای گل و لاله مست باش جامی بنوش و بی خبر از هرچه هست باش بر فرق دوستان دورو، پشت پای زن در جنگ دشمنان وطن، چیره دست باش فتح و شکست، لازمه ی زندگی بود ای مرد زندگی، پی … ادامه

به کوی وفا می برد باد صبح

رهی معیری – غزلیات ناتمام شماره 8 سیه چشم   به کوی وفا می برد باد صبح پیام از دل ناشکیبای من سیه کرده چون سرمه روز مرا سیه چشم بی سرمه زیبای من چه نازد به عقد ثریا سپهر؟ به نزدیک ماه دل آرای من که قدری ندارد به تابندگی ثريای او با ثریای … ادامه

هنوز گردش چشمی نبرده از هوشت

رهی معیری – غزلیات ناتمام شماره 7 نگاه خاموش   هنوز گردش چشمی نبرده از هوشت که یاد خویش هم از دل شود فراموشت تو از سیاهی شب های ما چه غم داری که آفتاب دمیده است از بناگوشت مگر به دامن گل سرنهاده ای شب دوش که آید از نفس غنچه بوی آغوشت رهی … ادامه

گر وفا دور از تو شد ای خرمن گل، دور نیست

رهی معیری – غزلیات ناتمام شماره 6 خرمن گل   گر وفا دور از تو شد ای خرمن گل، دور نیست همدمی با چون تو مغروری، نمی آید از او با رهی آن می کند گردون که با خرمن شرار گرچه غیر از عاشقی کاری نمی آید از او  

همچو گل سینه ام از آتش دل سوخته است

رهی معیری – غزلیات ناتمام شماره 5 خانه سوزی   همچو گل سینه ام از آتش دل سوخته است خانه سوزی صفت آتش افروخته است منم آن غنچه که خون می خورم و خاموشم که لبم دوخته است آن که دلم سوخته است  

اشک من گوهر یکتای من است

رهی معیری – غزلیات ناتمام شماره 4 اشک من   اشک من گوهر یکتای من است زاده ی چشم گهرزای من است حاجت زمزمه ی عودم نیست اشک من زمزمه پیرای من است باصفاتر بود از شبنم صبح نقشی از روح مصفای من است خون دل در قدحم افشاند ساقی و باده و مینای من … ادامه