قبلینوشته قبلی نوشته بعدیبعد تا یافتم خبر ز فریبنده خوی گل رهی معیری – غزلیات ناتمام شماره 11 آرزوی گل تا یافتم خبر ز فریبنده خوی گل رفت از دل رمیده ی من آرزوی گل از خار و گل ز بس که جفا دیده ام رهی از گلشن زمانه گریزم چو بوی گل نویسندگان : امین پیرانی - حامد پیری نوشته های مرتبط نوبهار آمد، بزن دستی به دامان گلی ادامه نوشته » نیست جز این شیوه ی چشم فریب انگیز او ادامه نوشته » دست ار دهد به پای گل و لاله مست باش ادامه نوشته » نگشتی صيد گیسویی پریشانی نمی دانی ادامه نوشته » گر وفا دور از تو شد ای خرمن گل، دور نیست ادامه نوشته » نه اشکی، تا که ره بندد ز پیش، آن آتشین خو را ادامه نوشته »