ماییم که در پای تو چون خاک رهیم
رهی معیری – رباعی شماره 32 ستاره ی صبحگاهی ماییم که در پای تو چون خاک رهیم مدهوش و ز دست رفته از یک نگهیم با ما شبی از مهر درآمیز که ما کم عمرتر از ستاره ی صبحگهیم
رهی معیری – رباعی شماره 32 ستاره ی صبحگاهی ماییم که در پای تو چون خاک رهیم مدهوش و ز دست رفته از یک نگهیم با ما شبی از مهر درآمیز که ما کم عمرتر از ستاره ی صبحگهیم
رهی معیری – رباعی شماره 31 خانه به دوش چون ماه نو از حلقه به گوشان توایم چون رود خروشنده، خروشان توایم چون ابر بهاریم، پراکنده ی تو چون زلف تو از خانه به دوشان توایم
رهی معیری – رباعی شماره 30 جدایی ای بی خبر از محنت روزافزونم دانم که ندانی از جدایی چونم باز آی که سرگشته تر از فرهادم دریاب که دیوانه تر از مجنونم
رهی معیری – رباعی شماره 29 شباهنگ از آتش دل، شمع طرب را مانم وز شعله ی آه، سوز تب را مانم دور از لب خندان تو ای صبح امید از ناله ی زار، مرغ شب را مانم
رهی معیری – رباعی شماره 28 مردم چشم بی روی تو گشت لاله گون مردم چشم بنشست ز دوریت به خون مردم چشم افتادی اگر ز چشم مردم چون اشک در چشم منی عزیز، چون مردم چشم
رهی معیری – رباعی شماره 27 خرمن غم امشب که رخ از لاله برافروخته ام در آتش می، خرمن غم سوخته ام تا نوگل من نام جدایی نبرد با بوسه دهان تنگ او دوخته ام
رهی معیری – رباعی شماره 26 امید احسان تا دیده و دل جانب او دوخته ام از خلق جهان، دیده فرو دوخته ام زین باده کشان، امید احسانم نیست چشمی چو پیاله بر سبو دوخته ام
رهی معیری – رباعی شماره 25 بیدادگری از ظلم حذر کن، اگرت باید ملک در سایه ی معدلت بیاساید ملک با کفر توان ملک نگه داشت، ولی با ظلم و ستمگری نمی پاید ملک
رهی معیری – رباعی شماره 24 راز دانش ساز کرد آن دانشی مرد سخندان ساز دانش آفرین بر آتش طبع سخن پرداز دانش دفتر آثار دانش را به چشم دل نظر کن تا شوی آگاه چون دانشوران از راز دانش
رهی معیری – رباعی شماره 23 قصد آزار آن یار که عشق او بود یارم و بس می آمد و داشت قصد آزارم و بس گفتم سر کشتن که داری امروز؟ گفتا هوس قتل رهی دارم و بس
رهی معیری – رباعی شماره 22 مسعود (1) مسعود که یافت عز و جاه از لاهور تابید چو نور صبحگاه از لاهور سالار سخنوران به تازی و دری خواه از همدان باشد و خواه از لاهور واژگان دشوار : 1-مسعود سعد سلمان از شاعران قرن پنجم و نهم هجری است،برخی او را اهل لاهور دانسته … ادامه
رهی معیری – رباعی شماره 21 اندوه مادر آسودگی از محن ندارد مادر آسایش جان و تن ندارد مادر دارد غم و اندوه جگرگوشه ی خویش ور نه غم خویشتن ندارد مادر