گل نیست چنین سرکش و رعنا که تویی
رهی معیری – رباعی شماره 44 فریبا گل نیست چنین سرکش و رعنا که تویی مه نیست بدین گونه فریبا که تویی غم بر سر غم ریخته آنجا که منم دل بر سر دل ریخته آنجا که تویی
رهی معیری – رباعی شماره 44 فریبا گل نیست چنین سرکش و رعنا که تویی مه نیست بدین گونه فریبا که تویی غم بر سر غم ریخته آنجا که منم دل بر سر دل ریخته آنجا که تویی
رهی معیری – رباعی شماره 43 فراد ای دل اگر آن روی بهشتی بینی چون خار به پای گلرخان ننشینی باشد به کرشمه خسرو نوش لبان فرهاد ندیده ام بدین شیرینی !
رهی معیری – رباعی شماره 42 گل نی آمد بر من نگار خوی کرده ز می او زآتش می گرم و من از صحبت وی گفتم: گل من، لعل لبت کی بوسم ؟ خندید و به عشوه گفت: وقت گل نی !
رهی معیری – رباعی شماره 41 چشم اشکبار ای ماه به چشم اشکبارم رحمی بر خاطر بی صبر و قرارم رحمی دور از تو فتاده ام به حالی که مپرس رحمی رحمی، به حال زارم رحمی
رهی معیری – رباعی شماره 40 باده ناب گرمی ندهد باده ی ناب ای ساقی ! ور زانکه بود چو آفتاب ای ساقی خواهی که به یک جرعه کنی مدهوشم با بوسه درآمیز شراب ای ساقی
رهی معیری – رباعی شماره 39 افسونگر یا عافیت از چشم فسون سازم ده یا آنکه زبان شکوه پردازم ده یا درد و غمی که داده ای، بازش گیر یا جان و دلی که برده ای، بازم ده
رهی معیری – رباعی شماره 38 چشم تر ای روی تو گلگون ز می ناب شده وز خون دلم چو لاله سیراب شده بر چشم ترم ببخش کز سوز درون اشکی است مرا چو آتش آب شده
رهی معیری – رباعی شماره 37 چشم نیلگون نیلگون چشم فریب انگیز رنگ آمیز تو چون سپهر نیلگون، دارد سر افسونگری از غم رویت به سان شاخه ی نیلوفرم ای تو را چشمی به رنگ شعله ی نیلوفری
رهی معیری – رباعی شماره 36 هم نفس کو همنفسی که بوی درد آید از او؟ صد پاره دلی که آه سرد آید از او می سوزم و لب نمی گشایم که مباد آهی کشم و دلی به درد آید از او !
رهی معیری – رباعی شماره 35 سر سودایی ماییم و دلی نهفته غم ها در او خون موج زند چون دل مینا در او یک دل دارم، هزار دلبر از پی یک سر دارم، هزار سودا در او
رهی معیری – رباعی شماره 34 راز غنچه احوال دل آن زلف دو تا داند و من راز دل غنچه را صبا داند و من بی من تو چگونه ای؟ ندانم، اما من بی تو در آتشم، خدا داند و من
رهی معیری – رباعی شماره 33 لعل ناب خم گشت به لعلگون شراب آبستن پیمانه، به آتشین گلاب آبستن ابری است صراحی که بود گوهربار ماهی است قدح، به آفتاب آبستن