بذلی نه که در خانه بماند دیّار
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 227 بذلی نه که در خانه بماند دیّار بخلی نه که از زرت نبینند آثار خواهی که شوی ز سیم و زر برخوردار چیزی بر و چیزی خور و چیزی بردار
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 227 بذلی نه که در خانه بماند دیّار بخلی نه که از زرت نبینند آثار خواهی که شوی ز سیم و زر برخوردار چیزی بر و چیزی خور و چیزی بردار
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 226 ساقی ببر این جامه و آن جام بیار بگذر ز خود از مستی و هستی بگذار از دامن یار و جام می دست مدار گر زانک به پیر جام داری اقرار
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 225 چون مرغ چمن برآورد بانگ هزار نوشند صبوحیان می نوشگوار بر گریه ی من چشم قدح گرید گرم وز ناله ی من چنگ سحر نالد زار
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 224 ای لفظ تو چون دیده ی من گوهربار با قدر رفیع تو فلک بی مقدار چون نیست مزاج بنده را طاقت می گه گه من خسته را معافی می دار
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 223 یارم چو مقیم دل پر خون آید در چشم پر آبم دگری چون آید آهم ز میان جان برون خواهد شد تا جان ز میان آه بیرون آید
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 222 یارب کی آن چشم و چراغم برسد وآن سرو خرامنده به باغم برسد هر دم که برآرم از جگر آهی گرم بوی دل بریان به دماغم برسد
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 221 هر کو لب جام لایزالی بوسد خاک در این درگه عالی بوسد شاه فلک از بام درافتد هر روز تا قبر فقیر ابوالمعالی بوسد
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 220 هر کس که دلش ز عشق فرسوده شود وز خون جگر دامنش آلوده شود از قند شکرریز لبش مشکل او حلوا نشود چو اشک پالوده شود
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 219 هر صبح که دم ز ملکت خاور زد چون خیمه برین پنجره ی شش در زد رفتم به در خواجه و چون دید مرا برخواند براتم و بروتی بر زد
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 218 هر دم که مرا ز طلعتت یاد آید صد چشمه ی خونم از جگر بگشاید بی یاد تو هر دم که برآید بادست بیچاره کسی که باد می پیماید
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 217 هر دم ز دلم آتش عشق افروزد وآتش ز من سوخته سوز آموزد می سوزم از آنک در وجودم نم نیست شک نیست که خون خشک بهتر سوزد
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 216 هر آه که از دلم به در می آید بشنو که ازو بوی جگر می آید امشب نفس صبح چرا چون جانم از آتش مهر دیر بر می آید