نرگس بنگر نشسته در سایه ی بید
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 215 نرگس بنگر نشسته در سایه ی بید وز مهر نهاده بر فلک چشم امید چون زهره برآورد سر از بدر منیر یا شمس طلوع کرد از روز سپید
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 215 نرگس بنگر نشسته در سایه ی بید وز مهر نهاده بر فلک چشم امید چون زهره برآورد سر از بدر منیر یا شمس طلوع کرد از روز سپید
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 214 مگذار که هر کس خط و خالت بیند وان عارض خورشید مثالت بیند هم گوش تو باید که حدیثت شنود هم چشم تو باید که جمالت بیند
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 213 مستی که نه هستیم زیان می دارد هستی که نه مستیم زیان می دارد زان روی پرستمش که همچون ذرّه خورشید پرستیم زیان می دارد
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 212 مستان صبوحی چو سحر برخیزند در سلسله ی زلف بتان آویزند در باغ به روی نوعروسان چمن در آب فسرده آتش تر ریزند
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 211 مستان چو هوای در میخانه کنند پیمان شکنند و عزم بتخانه کنند کاشانه به آب چشم ساغر گل کن زان پیش که از گل تو کاشانه کنند
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 210 مرغان سپهری که درین نه قفسند در جوف سراپرده ی قدرت مگسند نه چرخ از آن بر زبر یکدگرند تا بوک به گرد آستان تو رسند
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 209 مخمورم و از کسی شرابم نرسید بیرون ز دلم بوی کبابی نرسید گفتم صدره با تو حدیث دل ریش لیکن ز توام هیچ جوابی نرسید
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 208 ماهی که نبات از شکر آورد پدید شام شبگون از سحر آورد پدید رویی که ز پسته اش دلم پر خون بود عنّاب ز بادام تر آورد پدید
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 207 ماهی که دلم به زلف مشک افشان برد کس نیست که از درد فراقش جان برد لعل لب او آب حیات است ولیک از حسرت آب آب خود نتوان برد
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 206 مانند رخت صبا هر آن لاله که دید برخواند دعایی و بر آن لاله دمید چون نسبت غنچه با دهانت کردم دیدم که ز خرّمی دلش می خندید
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 205 لعل تو به خاتم سلیمان بخرند خاک قدمت به آب حیوان بخرند هر دُر که ز بحر عشقت آید بیرون اهل خردش به جوهر جان بخرند
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 204 گیسوی کژت گوی به چوگان ببرد لعل لبت آب آب حیوان ببرد گفتم که برد جان ز غم عشق تو؟ گفت آنکو ز غمم جان بدهد، جان ببرد