گر طرّه ی مشکبار بر رو فکنی
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 419 گر طرّه ی مشکبار بر رو فکنی ور زانک شکن برشکن مو فکنی بی آنکه دلت ز صحبت ما بگرفت هر لحظه چرا گره بر ابرو فکنی
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 419 گر طرّه ی مشکبار بر رو فکنی ور زانک شکن برشکن مو فکنی بی آنکه دلت ز صحبت ما بگرفت هر لحظه چرا گره بر ابرو فکنی
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 418 شرط است دلا کز سر جان برخیزی وز بند غم عشق بنان نگریزی چون آب تو می رود ز نادیدن دوست ای دیده به هرزه آب خود می ریزی
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 417 روح ملکی ساجد و مسجود تویی نفس فلکی عابد و و معبود تویی در راه هوای تو به سر سیر کنان ذرّات جهان قاصد و مقصود تویی
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 416 در میکده گرنه پایبند می امی محروم ز خاک آستانت کی امی در بزم تو نی نواخت می یابد و من در حسرت آنکه کاشکی من نی امی
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 415 در خانه دلم تنگ شد از تنهایی رفتم به چمن چو بلبل شیدایی چون دید مرا سرو، سری جنبانید یعنی به چه دلخوشی به بستان آیی
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 414 در حال من ار نگاه ازین به نکنی باید که کمان ابروان زه نکنی زان رو که به رنگ روی زردم ماند دانم که تو خود نظر درین به نکنی
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 413 چون رخ بنمودی ای بت یغمایی گشتم چو شکنج طره ات سودایی در آینه ی روی تو دیدم گفتم سبحان الله هم بدین زیبایی
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 412 تا چند ز مهر مه آن غالیه موی چون سایه روم در به در و کوی به کوی با نامه و خامه باز گفتم غم دل این هم دو زبان آمدی و آن نیز دو روی
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 411 بی یار هزار باغ و گلشن بجوی ور دست بود هزار دشمن بجوی گفتم بنگر کز رخ گندم گونت چون کاه شدم گفت که بر من بجوی
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 410 ای کرده خور از خجلت رخسار تو خوی این ناز و کرشمه با حریفان تا کی چشم خوش میگون تو مستی در خواب لعل لب نوشین تو جامی پر می
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 409 ای غرّه به فضل و خالی از دانایی ما را به چه انکار کنی کز مایی محمود کنم نام تو یاد محموده زان رو که در اسهال نکو می آیی
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 408 ای شمع اگر سر نفرازی چه کنی ور بر سر نطع سر نبازی چه کنی سازندت اگر زانک بسوزی چه کنند سوزندت اگر زانک نسازی چه کنی