ای مفخر روزگار و ای صدر زمن
خواجوی کرمانی – معمیات شماره 85 ای مفخر روزگار و ای صدر زمن معلومت اگر نگشت نام بت من
خواجوی کرمانی – معمیات شماره 85 ای مفخر روزگار و ای صدر زمن معلومت اگر نگشت نام بت من
خواجوی کرمانی – معمیات شماره 84 تو را که ملک به دست برادر پدرست معیّن است که دانی که چیست نام وزیر
خواجوی کرمانی – معمیات شماره 83 آن سرو را نگر چو الف در میان زین تا روشنت شود لقب شهسوار من
خواجوی کرمانی – معمیات شماره 82 ای برده به مکر و حیله از دستان دست گر نام تو نیست نیک بد باری هست
خواجوی کرمانی – معمیات شماره 80 نام رخی کز مه رخان مثلش ندیدم در جهان ما را بیاور عکس مه برخوان که گردد روشنت
خواجوی کرمانی – معمیات شماره 79 آنک دل را به وصلش امیدّست قلب تصحیف عکس خورشیدست
خواجوی کرمانی – معمیات شماره 78 آن مه خورشید پیکر را لقب قلب روز آمد ولی در قلب شب
خواجوی کرمانی – معمیات شماره 77 دلدار مرا که بی همال افتادست مقلوب و مصحّف همالش نامست
خواجوی کرمانی – معمیات شماره 76 نام شه ملک چین قلب قلبست در قلب شه مصحّف قلب شکن
خواجوی کرمانی – معمیات شماره 75 آخر اول بگیر و اول آخر چارم پنجم دگر اضافت آن کن باز بگیر از کمیش حرف دوم را نام بتی ماه روی پسته دهان کن منقلبش کن که گرددت همه ثابت وانگه از آن نام یار خویش بیان کن
خواجوی کرمانی – معمیات شماره 74 آنک افتاد چو ماهی دل من در دامش ماهی از شست برون کن که بدانی نامش