بایگانی‌های غزلیات خواجو - صفحه 29 از 78 - ادبستان شعر پارسی

زهی گرفته خور از طلعت تو فال جمال

خواجوی کرمانی – غزل شماره 594 زهی گرفته خور از طلعت تو فال جمال نشانده قدّ تو در باغ جان نهال جمال نوشته منشی دیوان صنع لم یزلی به مشک بر ورق لاله ات مثال جمال خیال روی تو تا دیده ام نمی رودم ز دل جمال خیال و ز سر خیال جمال چو روشن … ادامه

زهی ز باده ی لعلت در آتش آب زلال

خواجوی کرمانی – غزل شماره 593 زهی ز باده ی لعلت در آتش آب زلال یکی ز حلقه به گوشان حاجب تو هلال ندای عشق چو در داد خال مشکینت به گوش جان من آمد ز روضه بانگ بلال تو کلک منشی تقدیر بین بدان خوبی نهاده بر سر نون خط تو نقطه ی خال … ادامه

چو هیچگونه ندارم به حضرت تو مجال

خواجوی کرمانی – غزل شماره 592 چو هیچگونه ندارم به حضرت تو مجال شوم مقیم درت بالغدّو والآصال شگفت نیست اگر صید گشت مرغ دلم که در هوای تو سیمرغ بفکند پر و بال که را وصال میسّر شود که در کویت مجال نیست کسی را مگر نسیم شمال نشسته ام مترصّد که از دریچه … ادامه

یک دم ز قال بگذر اگر واقفی ز حال

خواجوی کرمانی – غزل شماره 591 یک دم ز قال بگذر اگر واقفی ز حال کان را که حال هست چه حاجت بود به قال بر لوح کائنات مصوّر نمی شود نقشی بدین جمال و جمالی بدین کمال آنجا که یار پرده ی عزّت برافکند عارف کمال بیند و اهل نظر جمال خون قدح به … ادامه

مقاربت نشود مرتفع به بعد منازل

خواجوی کرمانی – غزل شماره 590 مقاربت نشود مرتفع به بعد منازل که بعد در ره معنی نه مانع است و نه حائل چو هست عهد مودّت میان لیلی و مجنون چه غم ز شدّت اعراب و اختلاف قبائل در آن مصاف که جان تازه گردد از لب خنجر قتیل عشق نمیرد مگر نغیبت قاتل … ادامه

شب رحیل ز افغان خستگان مراحل

خواجوی کرمانی – غزل شماره 589 شب رحیل ز افغان خستگان مراحل مجال خواب نیابند ساکنان محامل مکش زمام شتر ساربان که دلشدگان را کشیده است سر زلف دلبران به سلاسل سرشک دیده که میرانم از پی تو مرانش چرا که شرط کریمان بود اجابت سائل تنم مقیم مقام است و جان به مرحله عازم … ادامه

ای سواد خط تو شرح مصابیح جمال

خواجوی کرمانی – غزل شماره 588 ای سواد خط تو شرح مصابیح جمال طاق پیروزه ی ابروی تو پیوسته هلال زلف هندوی تو چینی و تو را رومی روی چشم ترک تو ختایی و تو را زنگی خال کی شکیبد دلم از چشمه ی نوشت هیهات تشنه در بادیه چون بگذرد از آب زلال گر … ادامه

نیستی آنک زنی شیشه ی هستی بر سنگ

خواجوی کرمانی – غزل شماره 587 نیستی آنک زنی شیشه ی هستی بر سنگ ور نه در پات فتادی فلک مینا رنگ تا به کی گوش کنی بر نفس پرده سرای تا به کی چنگ زنی در گره گیسوی چنگ روی ازین قبله بگردان که نمازی نبود رو به محراب و نظر در عقب شاهد … ادامه

ای روان از شکّر تنگ تو شکّر تنگ تنگ

خواجوی کرمانی – غزل شماره 586 ای روان از شکّر تنگ تو شکّر تنگ تنگ گل برآورده ز شرم آن رخ گلرنگ رنگ هست در زنجیر زلف دلربایت دل فراخ لیک دل همچون دل ریش من دلتنگ تنگ ناوک چشمت چو یاد آرم ز خون چشم من لعل پیکانی شود فرسنگ در فرسنگ سنگ ای … ادامه

دیدم از دور بتی کاکلکش مشکینک

خواجوی کرمانی – غزل شماره 585 دیدم از دور بتی کاکلکش مشکینک دهنش تنگک و چون تنگ شکر شیرینک لبکِ لعلِ روان‌پرورکش جان‌بخشک سرک زلفک عنبرشکنش مشکینک در سخن لعلک دُرپوشک او دُرپاشک بر سمن سنبل پرچینک او پرچینک چشمکش همچو دل ریشک من بیمارک دستکان کرده به خون دلکم رنگینک هست مرجان مرا قوت … ادامه

وه چه شیرین است لعل اندرو پنهان نمک

خواجوی کرمانی – غزل شماره 584 وه چه شیرین است لعل اندرو پنهان نمک کس نمی بینم که دارد در جهان چندان نمک اندکی با چشمه ی نوشش به شیرینی شکر گرچه دارد نسبتی لیکن ندارد آن نمک می نماید خطّ مشک افشانش از عنبر مثال می فشاند پسته ی خندانش از مرجان نمک شد … ادامه

نکهت روضه ی خلدست که می بیزد مشک

خواجوی کرمانی – غزل شماره 583 نکهت روضه ی خلدست که می بیزد مشک یا از آن حلقه زلفست که می ریزد مشک خیزد از چین سر زلف تو مشک ختنی وین سخن نیست خطا زانکه ز چین خیزد مشک خون شود نافه ی آهوی تتاری ز حسد کان مه از گوشه ی خورشید درآویزد … ادامه