بایگانی‌های غزلیات خواجو - صفحه 28 از 78 - ادبستان شعر پارسی

زهی زلفت شکسته نرخ سنبل

خواجوی کرمانی – غزل شماره 606 زهی زلفت شکسته نرخ سنبل گلستان رخت خندیده بر گل رسانده خط به یاقوت تو ریحان کشیده سر ز کافور تو سنبل عروسی را که او صاحب جمال است چه دریابد گرش نبود تجمّل چو ریش خستگان را مرهم از توست مکن در کار مسکینان تغافل اگر گل را … ادامه

رحمتی گر نکند بر دلم آن سنگین دل

خواجوی کرمانی – غزل شماره 605 رحمتی گر نکند بر دلم آن سنگین دل چون تواند که کشد بار غمش چندین دل زین صفت بر من اگر جور کند مسکین من ور ازین پس ندهد داد دلم مسکین دل من ازین در به جفا بازنگردم که مرا پای بندست در آن سلسله ی مشکین دل … ادامه

دلم مرید مرادست و دیده رهبر دل

خواجوی کرمانی – غزل شماره 604 دلم مرید مرادست و دیده رهبر دل سرم فدای خیال و خیال در سر دل کمند زلف تو را گر رسن دراز آمد در آن مپیچ که دارد گذر به چنبر دل دلم چگونه نماید قرار در صف عشق چنین که زلف تو بشکست قلب لشکر دل بود که … ادامه

دلم ربودی و رفتی ولی نمی روی از دل

خواجوی کرمانی – غزل شماره 603 دلم ربودی و رفتی ولی نمی روی از دل بیا که جان عزیزت فدای شکل و شمایل گرم وصول میسّر شود که منزل قربست کنم مرا دل از خاک آستان تو حاصل هوایت ار بنهم سر کجا برون کنم از سر وفایت ار برود جان کجا برون رود از … ادامه

خوشا با دوستان در بوستان گل

خواجوی کرمانی – غزل شماره 602 خوشا با دوستان در بوستان گل که خوش باشد به روی دوستان گل شکوفه موبد است و ابر دایه صبا رامین و ویس دلستان گل سمن را شد نفس باد و روان آب چمن را گشت تن شمشاد و جان گل ترنّم می کند بر شاخ بلبل تبسّم می … ادامه

باغبان گو برو و باد مپیما کز گل

خواجوی کرمانی – غزل شماره 601 باغبان گو برو و باد مپیما کز گل به دم سرد سحر باز نیاید بلبل حبدّا باده ی گلرنگ به هنگام صبوح از کف سرو قدی گلرخ مشکین کاکل در بهاران که رساند خبر کبک دری به جز از باد بهاری به در خرگه ی گل بنگر از ناله … ادامه

ای ماه تو مهر انور دل

خواجوی کرمانی – غزل شماره 600 ای ماه تو مهر انور دل وی مهر تو شمع خاور دل یاقوت تو روح پرور جان ریحان تو سایه گستر دل لعل لب و زلف تابدارت جان پرور جان و دلبر دل ای قامت تو قیامت عقل وی خاک در تو محشر دل بستان رخ تو روضه ی … ادامه

ای کرده تیره شب را بر آفتاب منزل

خواجوی کرمانی – غزل شماره 599 ای کرده تیره شب را بر آفتاب منزل دل را ز چین زلفت بر مشک ناب منزل تا در درون چشمم خرگاه زد خیالت مه را بسان ماهی بینم در آب منزل باید که رحمت آرد آن کو شراب دارد بر تشنه ای که باشد او را سراب منزل … ادامه

ای غم عشق تو آتش زده در خرمن دل

خواجوی کرمانی – غزل شماره 598 ای غم عشق تو آتش زده در خرمن دل وآتش هجر جگر سوز تو دود افکن دل چشمه ی نوش گهرپوش لبت چشمه ی جان حلقه ی زلف شکن بر شکنت معدن دل گر کنی قصد دلم دست من و دامن تو ور کند ترک تو دل دست من … ادامه

ای دل من بسته در آن زنجیر سمن سا دل

خواجوی کرمانی – غزل شماره 597 ای دل من بسته در آن زنجیر سمن سا دل کرده مرا در غم عشقت بی سر و بی پا دل برده ازین قالب خاکی رخت به صحرا جان رانده ازین دیده ی پر خون سیل به دریا دل چون دل ما برنگرفت از لعل لبت کامی ای بت … ادامه

گشت معلوم کنون قیمت ایام وصال

خواجوی کرمانی – غزل شماره 596 گشت معلوم کنون قیمت ایام وصال که وصالت متصوّر نشود جز به خیال گر میسّر نشود با تو ام امکان وصول نیست ممکن که فراموش کنم عهد وصال هر سحر چاک زنم دامن جان را چون صبح تا گریبان تو شد مطلع خورشید جمال هست چون خال سیاه تو … ادامه

سبحان من تقدّس بالعزّ و الجلال

خواجوی کرمانی – غزل شماره 595 سبحان من تقدّس بالعزّ و الجلال سبحان من تفرّد بالجود و الجمال آن مالکی که ملکت او هست بر دوام وان قادری که قدرت او هست بر کمال سلطان بی وزیر و جهاندار لم یزل دیّان بی‌نظیر و خداوند لایزال گویای بی تلفظ و بینای بی بصر دانای بی … ادامه