بایگانی‌های غزلیات خواجو - صفحه 27 از 78 - ادبستان شعر پارسی

سلامی به جانان فرستاده ام

خواجوی کرمانی – غزل شماره 618 سلامی به جانان فرستاده ام به آرام دل جان فرستاده ام زهی شوخ چشمی که من کرده ام که جان را به جانان فرستاده ام شکسته گیاهی من خشک مغز به گلزار رضوان فرستاده ام تو این بی حیایی نگر کز هوا سوی بحر باران فرستاده ام مرا شرم … ادامه

حَنّ فی روض الهَوی قلبی کما ناح الحِمام

خواجوی کرمانی – غزل شماره 617 حَنّ فی روض الهَوی قلبی کما ناح الحِمام قُم بتغرید الحَمایم واسقِنی کاس المُدام خون دل تا چند نوشم باده ی نوشین بیار تا بشویم جامه ی جان را به آب چشم جام باحَ دمعی فی الفیافی واستشبست لوعتی خیز و آبی بر دل پر آتشم ریز ای غلام … ادامه

چو نام تو در نامه ای دیده ام

خواجوی کرمانی – غزل شماره 616 چو نام تو در نامه ای دیده ام بنامت که بر دیده مالیده ام به یاد زمین بوس درگاه تو سراپای آن نامه بوسیده ام ز نام تو وان نامه ی نامدار سر بندگی برنپیچیده ام جز این یک هنر نیست مکتوب را وگر هست باری من این دیده … ادامه

تبت یا ذوالجلال و الاکرام

خواجوی کرمانی – غزل شماره 615 تبت یا ذوالجلال و الاکرام من جمیع الذنوب و الآثام ای صفاتت برون ز چون و چرا ذات پاکت بری ز کو و کدام قاضی حاجت وحوش و طیور رازق روزی سوام و هوام گوهر آرای قطره در اصداف نقش پرداز نطفه در ارحام پرچم آویز طاسک خورشید آتش … ادامه

برآمد بانگ مرغ و نوبت بام

خواجوی کرمانی – غزل شماره 614 برآمد بانگ مرغ و نوبت بام کنون وقت می است و نوبت جام چو کار پختگان بی باده خام است به دست پختگان ده باده ی خام به هر ایامی این عشرت دهد دست بگردان باده چون بادست ایام لبش خواهی به ناکامی رضا ده که کس را برنیاید … ادامه

هیچ می دانی که دیشب در غمش چون بوده ام

خواجوی کرمانی – غزل شماره 613 هیچ می دانی که دیشب در غمش چون بوده ام مرغ و ماهی خفته و من تا سحر نغنوده ام بس که آتش در جهان افکنده ام از سوز عشق آسمانی در هوا از دود دل افزوده ام پرده از خون جگر بر روی دفتر بسته ام چشمه ی … ادامه

یا مُسرع الشمال اذا تَحصل الوصول

خواجوی کرمانی – غزل شماره 612 یا مُسرع الشمال اذا تَحصل الوصول بلّغ تحیّتی و سلامی کما اقول از تشنگان بادیه ی هجر یاد کن روزی گرت به کعبه ی قربت بود وصول یا رب چنین که اختر وصلت غروب کرد بینم شبی که کوکب فرقت کند افول خواهم که سوی یار فرستم خبر ولیک … ادامه

هر گه که ز خرگه به چمن بار دهد گل

خواجوی کرمانی – غزل شماره 611 هر گه که ز خرگه به چمن بار دهد گل نرگس نکند خواب خوش از غلغل بلبل ای خادم یاقوت لب لعل تو لؤلؤ وی هندوی ریحان خط سبز تو سنبل تا کی کند آن غمزه ی عاشق کش معلول در کار دل ریش من خسته تعلل گر نرگس … ادامه

مرا که نیست به خاک درت امید وصول

خواجوی کرمانی – غزل شماره 610 مرا که نیست به خاک درت امید وصول کجا به منزل قربت بود مجال نزول اگر وصال تو حاصل شود به جان بخرم ولی عجب که رسد کام بیدلان به حصول چنین شنیده ام از پرده ساز نغمه ی شوق که ضرب سوختگان خارج اوفتد ز اصول خموش باش … ادامه

مرا که راه نماید کنون به خانه ی دل

خواجوی کرمانی – غزل شماره 609 مرا که راه نماید کنون به خانه ی دل که خاک راهم اگر دل دهم به خانه ی گل من آن نی ام که ز دینار باشدم شادی اگرچه بنده به اقبال می شود مقبل چو سرو هر که برآورد نام آزادی دلش کجا به سهی قامتان شود مائل … ادامه

گر گنج طلب داری از مار مترس ای دل

خواجوی کرمانی – غزل شماره 608 گر گنج طلب داری از مار مترس ای دل ور خرمن گل خواهی از خار مترس ای دل چون زهد و نکونامی بر باد هوا دادی از طعنه ی بدگویان زنهار مترس ای دل از رندی و بدنامی گر ننگ نمی داری از فخر طمع برکن وز عار مترس … ادامه

سپیده دم که برآمد خروش بانگ رحیل

خواجوی کرمانی – غزل شماره 607 سپیده دم که برآمد خروش بانگ رحیل برفت پیش سرشک من آب دجله و نیل جهان ز گریه ام از آب گشت مالامال ز سوز سینه ام آتش گرفت میلامیل هلاک من چو به وقت وداع خواهد بود به قصد جان من ای ساربان مکن تعجیل مگر به شهر … ادامه