بایگانی‌های غزلیات خواجو - صفحه 26 از 78 - ادبستان شعر پارسی

آنک لعلش عین آب زندگانی یافتیم

خواجوی کرمانی – غزل شماره 630 آنک لعلش عین آب زندگانی یافتیم در رهش مردن حیات جاودانی یافتیم راستی را پیش آن قد سهی سرو روان نارون را در مقام ناروانی یافتیم کار ما بی آتش دل درنگیرد زانک ما زندگی مانند شمع از جانفشانی یافتیم گر چه رنگ عاشقان از غم شود چون زعفران … ادامه

آن ماه پری رخ را در خانه نمی بینم

خواجوی کرمانی – غزل شماره 629 آن ماه پری رخ را در خانه نمی بینم وین طرفه که بی رویش کاشانه نمی بینم بینم دو جهان یک موی از حلقه ی گیسویش وز گیسوی او مویی در شانه نمی بینم گنجیست که جز جانش ویرانه نمی یابم شمعیست که جز عقلش پروانه نمی بینم از … ادامه

امروز که من عاشق و دیوانه و مستم

خواجوی کرمانی – غزل شماره 628 امروز که من عاشق و دیوانه و مستم کس نیست که گیرد به شرابی دو سه دستم ای لعبت ساقی بده آن باده ی باقی تا باده پرستی کنم و خود نپرستم با خود چو دمی خوش ننشستم به همه عمر برخاستم از بند خود و خوش بنشستم گر … ادامه

اکنون که از بهشت نشان می دهد نسیم

خواجوی کرمانی – غزل شماره 627 اکنون که از بهشت نشان می دهد نسیم بنشان غبار ما به نم ساغر ای ندیم انفاس دوستان دمد از باد بوستان در موسمی چنین که روان پرورد نسیم نام نعیم خلد مبر زانک در بهشت نبود ورای وصل بهشتی رخان نعیم آن درد نیست بر دل ریشم که … ادامه

آفتابست یا ستاره ی بام

خواجوی کرمانی – غزل شماره 626 آفتابست یا ستاره ی بام که پدید آمد از کناره ی بام ماه در عقرب و قصب بر ماه شام بر نیمروز و چین در شام نام خالش مبر که وحشی را طمع دانه افکند در دام خیز تا می خوریم و بنشانیم آتش دل به آب آتش فام … ادامه

اشک است که می گردد در کوی تو همرازم

خواجوی کرمانی – غزل شماره 625 اشک است که می گردد در کوی تو همرازم وآه است که می آید در عشق تو دمسازم سر حلقه ی رندان کرد آن طرّه طرّارم دُردی کش مستان کرد آن غمزه ی غمّازم گر صبر کند باری مشکل نشود کارم ور دیده بدوزد لب بیرون نفتد رازم جامی … ادامه

اشارت کرده بودی تا بیایم

خواجوی کرمانی – غزل شماره 624 اشارت کرده بودی تا بیایم بگو چون بی سر و بی پا بیایم من شوریده دل را از ضعیفی ندانی باز اگر فردا بیایم گرم رانی بگو تا بازگردم وگر خوانی بفرما تا بیایم به هر منزل که فرمایی بدیده چه جابُلقا چه جابُلسا بیایم اگر برف است و … ادامه

از عمر چو این یک دو نفس بیش نداریم

خواجوی کرمانی – غزل شماره 623 از عمر چو این یک دو نفس بیش نداریم بنشین نفسی تا نفسی با تو برآریم چون دل به سر زلف سیاه تو سپردیم باز آی که تا پیش رُخت جان بسپاریم جز غم به جهان هیچ نداریم ولیکن گر هیچ نداریم غم هیچ نداریم زآن روی که از … ادامه

مگر که صبح من امشب اسیر گشت به شام

خواجوی کرمانی – غزل شماره 622 مگر که صبح من امشب اسیر گشت به شام وگرنه رخ بنمودی ز چرخ آینه فام مگر ستاره ی بام از شرف به زیر افتاد وگرنه پرده برافکندی از دریچه ی بام خروس پرده سرا امشب از چه دم دربست اگر چنانک فرو شد دم سپیده به کام چو … ادامه

گر نگویم دوستی از دوستانت بوده ام

خواجوی کرمانی – غزل شماره 621 گر نگویم دوستی از دوستانت بوده ام سالها آخر نه مرغ بوستانت بوده ام گرچه فارغ بوده ام چون نسر طایر زآشیان تا نپنداری که دور از آشیانت بوده ام هر کجا محمل به عزم ره برون آورده ای چون جرس دستانسرای کاروانت بوده ام گر تو پاس خاطرم … ادامه

گر چه من آب رخ از خاک درت یافته ام

خواجوی کرمانی – غزل شماره 620 گر چه من آب رخ از خاک درت یافته ام گرد خاطر همه از رهگذرت یافته ام چون توانم که دل از مهر رخت برگیرم زانک چون صبح به آه سحرت یافته ام بنشین یک دم و بر آتش تیزم منشان که به دود دل و سوز جگرت یافته … ادامه

عارض ترکان نگر در چین جعد مشک فام

خواجوی کرمانی – غزل شماره 619 عارض ترکان نگر در چین جعد مشک فام تا جمال حور مقصورات بینی فی الخیام باده پیش آور که هر دم باد عنبر بوی صبح می دهد جان را پیام از روضه ی دارالسلام مشعل خور شد فروزان شمع برگیر ای ندیم باد شبگیری برآمد باده در ده ای … ادامه