آنکو ز عقیقش آب شکّر رفته ست
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 53 آنکو ز عقیقش آب شکّر رفته ست بر سرو سهی رخش چو گل بشکفته ست گر زانک بخفت هیچ عیبش مکنید آن بخت بد من است از آن رو خفته ست
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 53 آنکو ز عقیقش آب شکّر رفته ست بر سرو سهی رخش چو گل بشکفته ست گر زانک بخفت هیچ عیبش مکنید آن بخت بد من است از آن رو خفته ست
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 52 آنکو به شکرخنده ی شیرین قندست در زلف مسلسلش دلم پیوندست خالش که فتاده است بر گوشه ی چشم آهوش مگر نافه ی مشک افکندست
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 51 آن یار که سیمین بر و نسرین بدن است رفتم به سراچه ای که او را وطن است در پیش نهاده بود یک رشته ی دُر وان رشته ی دُر هنوز در چشم من است
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 50 آن لعل که گنج شایگان است کجاست وان آب که آتش روان است کجاست تا چهره ی جان در آن ببینم روشن آن جام که آیینه ی جان است کجاست
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 49 آن فتنه ی نوخاسته دیگر ز چه خاست سرویست که می رود تو پنداری راست بالاش به راستی بلای دل ماست یا رب چه بلاییست که کارش بالاست
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 48 آن فتنه که لطف و دلبری مایه ی اوست ماهیست که مشک سوده پیرایه ی اوست بنشست بر آفتاب و روشن دیدم خورشید که آفتاب در سایه ی اوست
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 47 آن فتنه که شمع جمع ما بود برفت وان ماه که مهر ما بیفزود برفت داود چو بی رخش نبودی روزی اکنون چه کند که ماه داود برفت
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 46 آن سنگدل سیمبر آیا ز کجاست کز سنگدلی ز ما به جز سیم نخواست زانروی که سیم در دل سنگ بود در سیم برش آن دل چون سنگ چراست
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 45 آن سرو سهی چون قدح می بگرفت از آتش می برگ گلش خوی بگرفت بیچاره دل ریش من سوخته را آن دلبر ماه چهره اُلجی بگرفت
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 44 آن سرو سخنگو که مه هر جاییست از مهر جمال خویشتن سوداییست وان مرغ که شد دیده ی من سقایش هندوچه ی بستان هزار آواییست
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 43 آن سرو حسینی که ز اصفاهان خاست کار دل عشّاق نمی آرد راست نوروز همایون بزرگان عراق زان ماه نگارین مبرقع بنواست
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 42 آن ترک پریچهره که قصد جان داشت مانند پری، چهره ز من پنهان داشت گفتم دهن تنگ تو گویی هیچ است گفتا که ز ما هیچ طمع نتوان داشت