آن پنبه که دست ازو همی باید شست
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 41 آن پنبه که دست ازو همی باید شست از بهر کهن لحافکی کوته و چست دی بر زدمش که سخن سستش دیدم چون تکیه توان کرد بر آن کنده ی سست
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 41 آن پنبه که دست ازو همی باید شست از بهر کهن لحافکی کوته و چست دی بر زدمش که سخن سستش دیدم چون تکیه توان کرد بر آن کنده ی سست
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 40 اکنون که ز سبزه آسمانی شد دشت وز سنبل تر ناف زمین مشکین گشت بر طارم پیروزه تو گویی نرگس طاسیست ز زر نهاده در سیمین طشت
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 39 اقبال تو تیغی که به دست آوردست آبیست که آتشش به جان پروردست هر لحظه به خون رنگ کند دندان را ماننده ی هندویی که فوفل خوردست
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 38 اشکم که چو لعل آبدار افتادست با دانه ی دُرّ شاهوار افتادست سرگشته به هر گوشه از آن می گردد کز مردم دیده بر کنار افتادست
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 37 از ناله ی من پشت فلک خم بگرفت وز گریه ی من روی زمین نم بگرفت اشکم ز ره دیده برون جست و برفت گویی مگر از دود دلش دم بگرفت
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 36 از رخ چو بتم زلف معنبر برداشت یعنی ز سمن بنفشه ی تر برداشت جز عارض چون صبح جهان افروزش یک روز ندیدم که دو شب در برداشت
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 35 از چشم تو هر که می پرستی آموخت ملک دو جهان به جرعه ای می بفروخت چون آتش عشق در دل تنگ افتاد هر چیز که بود در میان جمله بسوخت
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 34 ای آنکه تو را جود و مکارم کار است وز چرخ برین خاک درت را عار است امروز مرا به آتشی مهمان کن زان روی که میوه ی زمستان نار است
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 33 ای آنکه عقاب چرخ پیشت مگس است گلزار جهان به جنب جاه تو خس است زان پیش تو شعر من ندارد وزنی کز نظم تو را فاعل و مفعول بس است
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 32 چون چنگ سر زلف توام در چنگ است هر لحظه دلم را به لبت آهنگ است شد پسته ی تنگ تو دلم را روزی یا رب که دل خسته چه روزی تنگ است
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 31 بستان ز شکوفه حلّه پوش آمده است باد سحری عطر فروش آمده است مرغ دل من در قفس سینه ز شوق چون بلبل مست در خروش آمده است
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 30 زلف سیهت که اژدهایی سیه است زو هر گرهی گره گشایی سیه است زین رو که به گردنت فرود آمده است نی مار سیه که آن بلایی سیه است