با دل گفتم چو چشمم از خون دریاست
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 65 با دل گفتم چو چشمم از خون دریاست پیوسته به خون جگرم تشنه چراست دل گفت چو خون چشمت اصلی گهرست بر دیده بدارش که جگرگوشه ی ماست
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 65 با دل گفتم چو چشمم از خون دریاست پیوسته به خون جگرم تشنه چراست دل گفت چو خون چشمت اصلی گهرست بر دیده بدارش که جگرگوشه ی ماست
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 64 با تشنه سخن زآب روان باید گفت با اهل دل از عالم جان باید گفت هر یک سخنت گر چه جهانی ارزد در ساوه سخن به رایگان باید گفت
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 63 ای کار دلم رفته ز زلف تو ز دست وی جان خراب من ز بادام تو مست زان رو که دلم در ابرویت پیوسته ست ابروت نمی رود ز چشمم پیوست
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 62 ای قبّه ی عرش گوشه ی ایوانت دندان پلنگ بر کند سگبانت عنقای سپهر صید گیر مگست بازوی چنار بشکند فرمانت
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 61 ای سرمه چشم اختران خاک درت قرص زر آفتاب طرف کمرت این قصر که از روضه ی رضوان بابیست بی باب مبیناد خدایا پسرت
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 60 ای داده خواقین سپهری باجت وز گوهر لولاک مکلّل تاجت گیسوت که هست روح را حبل متین شاید به تمسّک شب معراجت
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 59 ای چشم تو مخمور و من از چشم تو مست وی جان من از جام لبت باده پرست بنشین که نسیم نوبهاری برخاست برخیز که شمع صبحگاهی بنشست
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 58 ای آنکه شبت جیب ثریا بگرفت آهم ز غمت دامن جوزا بگرفت از آتش رویت جگر گلاله بسوخت از قد تو کار سرو بالا بگرفت
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 57 ای آنک قدت به راستی عین بلاست بالات به سرو بوستان ماند راست ترکی تو ولی خال سیاهت هندوست سروی تو ولی سرو قباپوش نخاست
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 56 ای آنک دلم در غم عشقت یکتاست پشتم چو خم زلف دوتای تو چراست گفتی که به راستی قدت را خم نیست یا رب چه بُدی گر این سخن بودی راست
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 55 ای آنک برت ملک سلیمان بادست در خیل تو سرو بنده ای آزادست گویند که مردان همه جایی افتند دور از تو نگر که بنده چون افتادست
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 54 ای اطلس چرخ پیش بالای تو پست بر تیر فلک فکنده حکمت صد شست اقبال تو چار گوشه ی عالم را ماننده ی دستارچه آورده به دست